۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

فصل زیستن ...!

... و چه کم می شناسم خود را... من ... من... این مجنون ِ گیج ِ دیوانه
و چه نترسم من ... من ... و چه بی پروا، خود را در امواج می افکنم ...
نوازشم کن ... به صخره بکوب مرا ... موج سرگردان و بازیگوشِ زندگیم ... که امروز هوای زیستن است مرا ...

فصل عاشقی

... و این آرزو سراغم می آید که از شما جدا شوم... یکی که برای پیدا کردنم می آید ، یکی که به طرفم جلب شده ، یکی که نمی تواند دوری مرا تحمل کند... بیاید آنجا که روی صندلی مطلا نشسته ام و پیراهنم مثل گلی دور من موج برداشته ...
بیاید... و صدایم بزند... و مرا بخواهد

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

زندگي ئه فانتزي ... !


ميشه گفت عين ِ هر روز... دارم به اين نتيجه مي رسم كه چقدر زندگي ئه ذهني و عيني با هم فرق داره ... همه چيزش ...
مثه اينكه اينجا(رو زمين)... مرتب بايد مراقب ِ همه چيز باشي ...
اين زندگي ئه ذهني (تخيلي ) يه چيزي ئه... مثه كارتن پلنگ صورتي ...
  • پلنگ صورتي داره مي دوئه ... بعد به يه پرتگاه مي رسه ... همينطوري ادامه مي ده ... هنوز داره مي دوئه... يه لحظه بر مي گرده زير پاشو نگاه كنه... تازه ميفهمه بايد سقوط مي كرده ... و ... سقوط مي كنه ...
  • پلنگ صورتي داره با آرامش به راهش ادامه مي ده ... يه ماشينه زيرش مي كنه ... صورتي دوبعدي مي شه... تخت ِ خيابون مي شه... چند متري كه ماشينه دور مي شه ... دوباره سه بعدي مي شه ... و الي آخر... و... فردا قسمت ِ بعدي...
گاهي افسار ِ زندگي از دستم در مي ره ... يعني راستش زورم كمتر از اوني ئه كه بخوام هميشه مراقب باشم ... هي افسار بكشم ... دستام زود زخمي ميشه ... بعد تو زندگي ئه واقعي ... همه چيزدوباره مثه روز ِ اول نمي شه كه ... تو زندگي واقعي آدم اين همه بي خيال نمي شه كه ... حتي افتادن تو يه چاله هم مي تونه كوفتگي هاي عميقي به جا بذاره ... ديگه سقوط از پرتگاه و داستان ِ صورتي كه ...

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

پنجره خوشبختي

كه پنجره ش طاقچه داشته باشه... كه توي طاقچه ش يه گلدون باشه ...!
كه بشه يك لبه ش رو باز كرد و جلوش ، دور هم نشست و گپ زد و چايي خورد ...!
كه طاقچه ش اينقدر بزرگ باشه كه بشه يه وقتايي توش نشست و پاها رو تو بغل گرفت و ...!
كه بشه از اون بالا رو سرت، آب ريخت و به غافلگيريت خنديد...!
و...و از سقف ش يه چراغ ِ خوشگول آويزون باشه... كه شبها بشه روشنش كرد و تو ببيني كه پنجره م روشن ئه... كه خونه م خاموش نيست ! كه يعني ... من هستم !

گونه هاي ِ خواستن ِ دو...!

در دوست داشتن نقايص كسي كه دوست مي داريم ،ايثار ِ بيشتري هست ... در دوست داشتن ِ آنچه كه از خوبي در معشوق هست ، ما ديگر چيزي نمي دهيم ... بلكه مي گيريم !
از كتاب جان ِ شيفته اثر " رومن رولان "

گونه هاي ِ خواستن ِ يك...!

مي خواهمت... همان جور كه هستي مي خواهمت... تو را با عيب ها و بلهوسي ها و توقع هايت ، با قانون ِ زندگي خودت مي خواهم...
تو...هماني ، كه هستي... همين گونه كه هستي ... دوستت دارم !
از كتاب ِ جان ِ شيفته اثر ِ "رومن رولان "

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

سعد آباد ِ عزيز !


اگه آسمون هر جاي ِ تهران گرفته باشه و غبار آلود...
اينجا كنار ِ كاخ ِ سبز...پهلوي ِ موزه برادران ِ اميدوار... هميشه آسمونش آبيه ... و هميشه آماده ...آماده ، براي پر و بال دادن به رويا وخيال ِ تو !

پنجره... خوشبختي!

كه بيرونش گلهاي اطلسي ئه رنگي پنگي داشته باشه...
كه وقتي ، بازش ميكني... آغوش ِ كوهستان برات باز باشه... كه دلت بخواد بپري تو بغلش...!
كه اون پايين ... وقتي باد مي پيچه تو شاخه ي سپيدارها ... چشماتو ببندي و... نفس ِ عميق بكشي و
... نفس ِعميق و... نفس ِ عميق ...!

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

نا مه هاي سر باز ...!

به ماري خانوم ... !
تو اسكايپ داريم با هم حرف ميزنيم ... تلفن زنگ ميزنه... دستم به سيم گير مي كنه و اينترنت قطع ميشه...!
داشتم بهت مي گفتم جات خالي بود تهران... !
گفتي : تو خونه شايد... ولي بيرون ، پر تر از اون بوده كه جاي ِ خالي ئه تو به نظرم بياد...
دلم گرفت ...!
گفتم : تو باغ قلمستان ... توچال ... ميدون ِ تجريش... اصلا همه جا، جات خالي بوده ... براي ِهميشه اي كه نيستي!
بدون...! كه جاي ِ خالي هيچ كس رو اون يكي پر نمي كنه ... ! اتاق ِ شما تو دل ِ من جاش محفوظه... كليدش هم دست ِ خودته ماري خانوم ... تا روزي كه بياي و درش رو باز كني... تا بياي و دوباره با هم برقصيم ... تا بياي و تجربه هاي ِ تازه اي با هم داشته باشيم... تا رودخونه بشيم و از بركه ي خاطرات به درياي ِ حال برسيم... درست مثه همون وقتها...!
دلتنگي بي معنيه... يه روز دوباره باهم ... خل خلي ...مي ريم امامزاده ... چادر مي پوشيم ... بعد من، برات دعا مي كنم ... و ميگم اي بابا... نمي دونم چرا واسه خودم دعام نمياد ....!
...دوباره ، يه روز صبح كه از خواب پاشدم ازم عكس مي گيري ...و يه روز با هم ميريم ايستگاه ِ هفت ِ توچال ... نذرمون كه يادت نرفته ؟! ها؟!
دلتنگي بي معنيه... ولي من ، كاراي ِ بي معني زياد ميكنم ... اصلن هم دست ِ خودم نيست ... !
دلم برات تنگ شده ... ! نه براي ِ خاطرات ... براي ِ دوباره با هم بودن ها !

دوباره ببين ...!

عصر، حوالي ساعت 4، تو جنگلهاي ِ قلعه موران با آقاي ِ مقدس مي چرخيدم... يه جا واستاد و آروم ، به روبرو خيره موند...
تو چشماش اشك حلقه زد و همونطوري كه نگاهش تو دوردست بود گفت : ياد ِ مجيد بخير...!
(مجيد دوستي بود كه دو سال ِ پيش ، زير ِ بهمن فوت شده بود ... )
بعد به من كه محو حال و هواي ِ اون شده بودم گفت : اون روبرو رو ببين ... !
ببين ... بفهم ... لذت ببر ... ولي براي ِ كسي تعريف نكن !
اين آخري رو كه گفت، برگشتم با تعجب نگاهش كردم كه يعني منظورش چي بود ؟!
از اون چند سال ِ پيش تا حالا... هنوز همينطوري برگشتم سمت ِ آقاي ِ مقدس و دارم با تعجب نگاهش مي كنم ... هنوز نگاه ِ پرسنده م رو صورتش باقي مونده...
تا حدودا يه هفته پيش كه ، تازه حرف ِ آقاي ِ مقدس برام معني شد و نگاهم از سمت ِ آقاي ِ مقدس به طرف اون منظره برگشت !

روزگار ِ غريب ...!



آدم ساده ميشه...راحت ميشه... بي فكر... بي خيال... وقتي كه زندگي،درونش جاري ميشه...
كلمه هات تموم ميشن انگاري... وقتي دلتنگيها ازت پر مي كشن...
دلت مي خواد برقصي ...برقصي... و باز هم برقصي!
بس كه، موسيقي ئه اين جريان بلنده درونت !
وقتي يه عمري داشتي دنبال آب ميگشتي... هي رفتي و هي رفتي...هي كندي و هي كندي... اونجايي كه نااميد شدي و خسته ...بيلت رو انداختي و بنا كردي به رفتن...آخه ديگه خسته شدي از كندن و نرسيدن ...!
همينطوري ، داشتي مي رفتي كه يهو يه صدايي شنيدي... برگشتي .. ديدي...آب داره از زمين مي جوشه...بعد نه خوشحال شدي نه چيز ِ ديگه...آروم برگشتي همونجا... بالشتت رو گذاشتي زير ِ سرت... پتو رو انداختي روت و همونجا خوابيدي...!
ئه... خوب خوابم مياد خيلي!

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

زندگي ِ قسطي !

لحظه هاي ِ تابناك ِ زندگي ... آن لحظه هايي نيست ، كه قلبت را در دستانت گرفته اي
و به درونش.... مي انديشي...به چند و چونش...
يا كه در گوشه تنهايي ِخود ، نشسته اي و خود را سوار بر اسب ِ خيال ... سرمست مي بيني!
لحظه هايي هست كه از هجوم ... از فوران ِعاطفه ...
انديشه، يكسره خاموش مي شود ... و تو ، به تمامي ، موجود مي شوي...نقد مي شوي !
كه چه عقل پير است و دورانديش ...
كه چه انديشه نابهنگام است ... و قسطي !

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

عادات ِ دير گذر !

قلبي كه به نديدن و نيافتن... عادت كرده ...
طول مي كشه تا عادت هاش عوض بشه...
تا بتونه باور كنه...تا برگرده به زندگي
تا چشمهاش از دوردست برگردن !
... تا سر ِ جاش آروم بگيره !

شباهت!

داشتم فكر مي كردم آدمهاي ِ معمولي كدوم آدمها هستند كه من، اين همه ، حسرت شون رو مي خورم... بعد ديدم ... اصلا آدم ِ معمولي وجود نداره... همه ما، از يه فاصله اي معمولي و شبيه ِ هم به نظر ميايم... همين كه بيشتر نزديك ميشي... تفاوتها خودشون رو نشون ميدن...
مثه آدمهاي چيني كه به نظر، همشون شبيه ِ هم ميان ... يا مورچه هاي ِ يه دسته مورچه !

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

بالا آمدن ِ خورشيد !

اين روزها ... هر روزش...
در من ... چون خاطره ي... يك عصر ِ پاييزي ست ...گنگ و گس...
شايد...مثل ِ ساعت ِ چهار ِ عصر باشد...
نه خود ِ غروب... ولي دمدمه هاي ِ غروب...
اما... با تو ...
خورشيد... كمي بالاتر است...
شايد... ساعت سه ي عصر...
يا شايد... حتي دو و نيم ِ يه عصر ِ پاييزي...!

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

مهره دار ِ خزنده...!

و محبت ِ او براي ِ من، از آن محبتهاي طبقه بندي شده نبود ... از آن محبتهايي كه در قالب ِ محبتهاي ِ خواهرانه ... برادرانه ... مادرانه و ... تعريف مي شود... انگار ، هر حس ِ نزديكي به ديگري، بايد پشت ِ يكي از اين اقسام صف بكشند تا فهميده شوند ... تو گويي حس من و تو چون مجموعه ي اعداد است كه در زير مجموعه هاي اعداد ِ اول ... اعداد ِ طبيعي... اعداد ِ صحيح و... طبقه بندي و فهميده شوند... !
كه دوستي در من ، بي شمارشكل و صورت دارد... كه معني ئه دوست داشتن در من ، به تعداد ِ تجربه هاي ِ دوستي است... و هر رفاقتي حسي دارد مختص به خود، يگانه و بي شباهت به ديگري! و اينجاست كه بيشتر و كمتر، بي معني مي شود ... آنگاه كه از گونه هاي ِ مختلف اند و در سرزمينهاي ِ مختلفي به سر مي برند ، قياس بي معناست ..!

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

در ژاندر وحشت... !

اولين شبي بود كه مريم رفته بود شهرشون و من تنها بودم ... طبق معمول ِ هميشگي كه با هم تا آخر ِ شب، دانشگاه مي مونديم واسه كارهاي ِ پروژه، اون شب هم ، من ِ چشم سفيد، تنها تا 11 موندم دانشگاه...
آخر ِ شبها، بايد از توي ِ پرديس برمي گشتيم خوابگاه ... كوله م رو پشتم بود و همينطوري كه از كنار ِ دانشكده ها و درختها رد مي شدم تو فكرهاي سودايي ِ خودم بودم... تا بيست ...سي قدمي كه هنوز درگير ِ خودم بودم ، همه چي طبيعي بود.بعد كم كم انگار، همه جا تاريك ِ تاريك شد... از اون وقتايي كه مثه كارتن ِ سفيد برفي ، همه جا تاريكي ئه مطلق ميشه و مي مونه ، چند تا چشم ِ كوچيك و بزرگ و بيضي و دايره اي كه برق ميزنن و آدم رو تعقيب مي كنن!
ديگه اصلن دانشگاه، اون جايي نبود كه همه مي گفتن : خوش به حالتون ! ديگه خوشگلترين دانشگاه شهر نبود ! كه ترسناكترين شون بود! زل زده بودم به روبرو و اصلا دورو بر رو هم نگاه نمي كردم ... بس كه نمي خواستم با اون چشمها ... چشم تو چشم، شم!
از اون وقتايي كه تحريك پذيري ئه گوشات و چشمات، صد برابر ميشه!كافيه يه سوسك ، تو تاريكي از جلوت رد شه كه دادت در بياد و فكر كني حتما با نقشه قبلي بوده ، يا صداي ِ يه پنج تومني كه از تو جيبت بيفته زمين ،كه فكر كني يه چيزي منفجر شده !
بعد همينطوري كه مي رفتم، ديدم يه صدايي مياد ...يه صدايي كه با من راه مي ومد...انگاري يه نفر داشت تعقيبم مي كرد...آهنگ ِ رفتنم رو كند كردم ... صدا هم كند شد... حالا اگه يه قلب ِ سالم بايد در دقيقه مثلا (آمارشو ندارم؟)60 بار بگه تالاپ تلوپ...قلب ِ من شروع كرد به دقيقه اي 76 تا زدن !تند ِ تند ... مثه قلب ِ گنجشكا ... اصلن ديگه، خودم هم حال ِ خودم رو نمي فهميدم !
بعد واستادم... ديدم صدا قطع شد... دوباره راه افتادم ... صدا هه هم راه افتاد... تند كردم ... تند شد... ديگه اينجا اون ضربان ِ 76 تاي ِ گنجشكي تبديل شد به ... 45 تا گرومپ گرومپ ! اونقدر محكم تو سينه ام مي كوفت... انگار يه آونگ با يك وزنه ِ دويست كيلويي بهش آويزون كردي ... كه يعني اگه قفسه ي سينه ام نبود، اساعه قلبم پريده بود بيرون و 5 متر اون ور تر، افتاده بود جلوي ِ پام !
كه دست ِ خدا درد نكنه واسه اختراع همچين سازه اي(قفسه ي سينه) ، در بدن ... كه فكر كنم اصل ِ كاربردش همينه !
اينجا بود كه شروع كردم به دويدن...تا اتاق ِ آقاي ِ نگهبان ظاهر شد و آقاي ِ نگهبان اومد بيرون... و چقدر اين آقاي نگهبان ِ چاقالو، بغل كردني شده بود ...!
بعد كه ديگه ضربان ، برگشت رو همون 60 تا و وارد ِ خوابگاه شدم ... ديدم باز هم همون صدا هه داره مياد... بر گشتم ديديم ... زيپ ِ كيفم بوده كه هي مي خورده به كيفم و هي صدا مي داده!..........

36% خطا... !

و خطايي از اين قسم :
بهت نياز دارم... يه عالمه جاي ِ خالي ، تو زندگيم هست، كه مي خوام با تو، پر كنم ...
اين يعني: دوستت دارم ... ؟!
ولي ... نياز هام كه رفع شد ، بهت قولي نمي دم ... شايد ديگه دوستت نداشته باشم !
شايد تو ديگه ، آدم ِ نيازهاي ِ جديدم نباشي... خوب اونوقت اگه زور بزنم دوستت داشته باشم... خائنم؟!
اوهوم... به تو ، نه ... ولي شايد به خودم، چرا...!مگه نميشه آدم به خودش خيانت كنه !
... دروغگو خائنه ....ولي من كه ، هيچ وقت به تو دروغ نگفتم...!
فقط تغيير كردم ... ! حالا دلم ، يكي ديگه رو مي خواد... همين !
تازه شايد ، چند سال .. يا چند ماه ... يا چند روز ِ ديگه، اون رو هم نخواستم ...
آخه من، خيلي مدرنم... دارم تند تند، تغيير مي كنم ... ! ولي تو مي خواي من رو با خودت عقب نگه داري!
...
توضيحات : اون من كه ، من نيستم ... يعني من غلط بكنم كه اين همه، مدرن باشم... اصلن من، تو اين زمينه ها، شديدا روستايي ام...راه رفتن رو زمين ِ صاف و محكم رو بيشتر دوست دارم ...
ولي آدم بايد جنس شناس باشه...جنس ِ دوست داشتن ها رو تشخيص بده...فرق بذاره بين ِ دوست داشتن ِ فلاني ، با دوست داشتن ِ فلوني... اصلن هم ، منظورم قدر و اندازش نيست ها ..خواستم بگم ممكنه جناب ِ فلاني، نيم متر يا كه 100 گرم ، دوستت داشته باشه... و جناب ِ فلوني اينقدر زياد، كه باسكول بخواد و متر ِفلزي ، واسه تعيينش... !
ولي خوب ديگه ... جنس ِ اصل ، يه ذره ش هم ، جاش تو گاو صندوق و گنجه ست !يه ذره ش هم مرهم ئه بر هزار درد !

فقط 26 % خطا...!

"...در يكي از دوره هاي جواني بسر مي بردم كه آدم به كس ِ خاصي دل نبسته ، آزاد است ، و در همه جا زيبايي را مي خواهد و مي جويد و مي بيند .يك چيز واقعي -همان اندكي كه از زني از دور ، يا پشت ، به چشم بيايد - به او امكان مي دهد كه " زيبايي " را در برابر ِ خود ببيند ، تصور كند كه آن را شناخته است ، و دلش به لرزه مي افتد ، به گامهاي ِ خود شتاب مي دهد ، و همواره بيش و كم بر اين باور مي ماند كه "خودش" بود . البته اگر به زن نرسد! اگر بتواند خود را به او برساند ، به خطاي ِ خود پي برده است !"
مارسل پروست

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

چله ِ زودرس!


دقيقن هفته پيش مثه امروز بود... شب چله گرفته بوديم واسه خواهر ِ تازه عروس... كه به مُحَرم نخوريم وبه دور از عذاب ِ الهي، بشه يه دستي هم چرخوند!دو شبي بود كه يه استراحت ِ درست و حسابي نكرده بودم... اونقدر تو اتاقم مبل چيده بودن كه تختم پشت ِ مبلها گم شده بود... شب ساعت 3 كه ميرم بخوابم... به مامانه ميگم... صبح منو بيدار نكنين... تا خودم از پشت ِ مبلها طلوع كنم...
صبح زود يهو تو خواب، نفسم بند مياد... داشتم خفه مي شدم...صداي ِ اذون ِ صبح ، تو اتاقم بود... بي اختيار بلند مي شم راه مي افتم تو خونه... خواهر بزرگه تو آشپزخونه آروم نشسته پاي ِ جانماز ... مي گه :
چي شده...
هيچي... داشتم تو خواب خفه مي شدم...
حتما چشمت كردن... !! چند تا صلوات بفرست برو بخواب !
هوم؟!(گيج تر از اونم كه بخندم ... يا چيز ِ ديگه...) يه ليوان آب مي خورم و ميرم مي خوابم !
صبح 10و نيم پا ميشم... سرما خوردم ... سخت نفس ميكشم... راه ميافتم تو خونه ... هيچ كي نيست... ميرم يه آبي بخورم ... ميبينم يه ليوان كنار ِ دستشويي پر ِ آب ِ زرد رنگه... مي گم آخ جون... لابد مامانه برام قرص جوشان گذاشته رفته... ليوان رو كه كج مي كنم سمت ِ گلوم... تمام ِ وجودم... از زبون و دهان گرفته تا مري ومعده م انگار آتيش مي گيره...
بله ...ناشتايي ، وايتكس هاي مامانه رو نوش جان كرده بودم !
حالا كار ندارم كه بعد ِ دو...سه ...ليتر شير وبيمارستان جان ِ سالم به در بردم ومهم اين بود كه به دست چرخاني شب رسيدم... مامانه هرجا ميشست به تعريف كردن كه ...صبح چي مي خواسته بشه وبعد هم يه 10 باري اون شب بغض كرد و گريه ... و هي گفت خدا بچه مو نجات داده...وگرنه كه....! از مهمونها هم آخ آخ گفتن و توصيه به اسپند وصلوات براي ِ رفع ِ چشم ِ نا اهل!
نتيجه گيري فلسفي :
-اگه كسي مي خواد احساس ِ ماشين لباسشويي رو درك كنه ، بره وايتكس بخوره!
-آدم يه بلايي سرش بياد ، بهتره از اينكه تا مدتها سوژه محافل و افراد بشه !
-در هر بلاي ِ زميني، قطعا چشم ِ يه از خدا بي خبري تو كاره! لطفا با عينك آفتابي اين ور اون ور برين!
-وقتي ته تغاري هستين، بايد بيشتر از خودتون مراقبت كنين... وگرنه بايد يكسره درد ِ خودتون رو فراموش كنين و جواب وجدان و مردم رو بدين كه آخه چرا ... ؟! چرا...؟! و ميشيد يه سوژه گناهكار!

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

خود آزاري...!

كفش وكلاه كردم ... دارم ميرم بيرون...مامانه خودشو مي رسونه به دم ِ در و يه جور ِ محتاطي ... آروم مي گه :
مادر جان...! باز نري، اونقدر راه بري كه حالت بد شه... نري دير برگردي !
باشه... باشه !

يه عالمه راه مي رم... دير مي رسم...
باز يه عالمه با خودم حرف زدم... حالم بد شده...!
از دست ِ خودم رهايي ندارم كه من!

تو !

هزار دشمنم ار مي كنند قصد ِ هلاك

گرم تو دوستي، از دشمنان ندارم باك!

تقريبا هم سن وسال ِ خودم !

اصلن من كيف مي كنم ، خودمو هِي نفي كنم... از خودم انتقاد كنم... مسخره كنم... هي تغيير كنم... پوست بندازم... وبشينم به لايه لايه هاي ، اين پوست انداختن ، خيره شم و به خودم بگم ...آها... حالا داري آدم حسابي ميشي دختر ...!
كه بشينم بشمرم كه تعداد ِ لايه هام داره از لايه هاي درخت ِ توت ِ سر ِ كوچه مون هم بيشتر ميشه...!
اگه يه چيزي هست كه تو خودم دوست دارم ... همين حس ِ همدردي با تمام ِ آدمهايي كه دلشون ازم پره ... ! كه از من بدشون مياد... وقتهايي كه ، مثلا يه كاري كردم ، يه حرفي زدم كه خودم هم نمي دونستم كه اين حرف ئه يا كار ئه داره با طرف ِ مقابلم چي كار مي كنه ... ! كه چقدر كلمه ها... جمله ها ... با اون ظاهر ِ بي آزارشون... گاهي ... بد جنس ميشن ودلگير كننده... !
اصلا بايد برم يه ليست درست كنم از اين آدمها... كه دوست باشن... كه دوستي كنن و براي ِ خوشايندم ازم تعريف نكنن... كه به من، از نفهمي هام بگن... از سوء تفاهم هام... به مني كه فكر مي كنم خيلي كارم درسته !
شايد يه روزي بفهمم خيلي از نفهميدن ها مو... خيلي از نديدن ها ونشنيدن ها م رو...
كه بيشتر از هر نفهم بودن ي، از نفهم موندن.... مي ترسم !

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

نظري به سوي ِ خود ...!

زيادي به خودم نزديك شدم... ديگه خودم رو نمي بينم...
لازمه يكي بياد ، از يه چشم انداز ِ دور تر ... يه كم دورتر... خودم رو واسه خودم توصيف كنه... بهم بگه، دارم چي كار مي كنم؟! يا به نظر مي رسه، دارم چي كار مي كنم؟!
خيلي وقته عذاب وجدان نداشتم... نمي دونم توانايي ِ انتقاد از خودم رو از دست دادم يا كه اصلا وجدان ِ كه گذاشته رفته خونشون؟!

عقل ئه بي عقل ...!

كارم گيره... دلم مي خواد ، نذر ِ صد صلوات بكنم... اصلا هزار تا... مي گن ، خوب كار مي كنه !
...ولي عقلم اون گوشه نشسته ... بد جنس... داره بهم پوزخند مي زنه ...! نا مرد داره با چشم هاش مسخره م مي كنه... ! از اون نگاهايي كه يعني " چي بگم ولا...! " ...
بذار بخنده ... تازه دعواش هم نمي كنم ...
فكر كرده تو همه مسائل بايد خودشو وارد كنه ... !
بعد ِ بيست و هشت سال ، هنوز ياد نگرفته كه كِي بايد ساكت باشه و كِي بايد حرف بزنه ... !
هنوز، بي عقله اين عقل ِ بيست وهشت ساله !
چي بگم ولا ...!

تب ِ دروني...! توهم همه گاني...!

چشمات داغه... سرت داره مي تركه... داره ازش بخار مياد بيرون... انگار كه تمام ِ خون ِ ت جمع شده تو پيشوني ت...
تب دارم بدجوري...!
دستشو مي ذاره رو پيشونيم... نگام ميكنه...
- نه...! تب نداري... !
- ولي چشمام داره مي سوزه !
- مي دونم ... تب ِ ت درونيه...! فقط درونت داغه ...! منم اينطوري شدم تا به حال !
تب ِ دروني...! توهمي همه گاني...!
و چه بسيار تب ها، كه درونم يافته ام و هنوز ... تو را به آن راهي نيست...!
كه چه دير بيمار مي شوي تو ... كه چه سرد است ، تن ِ تب دار ِ من ...!

اميد... ؟!

... بس كه از رفتن و

دست ِ خالي برگشتن خسته بودم !

کازابلانکا




... نمي تونم سيگار بكشم و احيانا علاقه اي هم ندارم ... ولي از اون ژستهاي همفري بوگارد تو كازابلانكا ... اونجاهايي كه داره فكر مي كنه و هر از گاهي يه پكي هم به سيگار مي زنه خيلي خوشم مياد...
نگاه های عمیق... سکوت...و اون ته ِ سیگار...واسه من، نماد ِ تعلیق بین عقل ِ بیرونی و دل آشوبه درونی ئه یه مرد ئه... که در نهایت توی یه نقطه... یه جا ...با هم یکی می شن...!(صحنه آخر رو مي گم...)
خیلی... سر در نمیارم..ولی اون صحنه آخر، برام تحسین برانگیزه...!
چرا؟!
دقیقن نمی دونم..! و نمی خوام هم بیشتر از این بدونم... همین کافیه!

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

نهايت دَنس

Dance Me to the End of Love

بداهگي ِ تن ِ تو كه با بداهگي هاي ِ تن ِ ديگري ... يكي مي شود!

... و آن گاه كه از اين يكي شدن ... به وجد مي آيي!

يعني... حالي، بهتر از اين حال ، وجود داره؟!

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

خاطره به مثابه نمايشنامه...!

‌‌(عكس مربوط به زماني ، ما بين ِ پرده اول و دوم است )

پرده اول
نشستيم تو كلاس... از اون كلاسهاي ِ دم ِ غروب...
كنار ِ پنجره... بغل ِ نفيس ... همينطوري دارم چرت مي زنم و دستم زير ِ چونمه و درس گوش نمي دم... يعني هر چي هم بخوام گوش بدم... نمي شه كه نمي شه ... تمام ِ جمله ها از بغل ِ گوشم سر مي خورن و ميافتن...اصلا به گوشم گير نمي كنن !
كه نفيس با آرنجش كه با آرنح ِ من يه جاست... ميزنه كه بيرونو نيگا...
خواب از سرم مي پره و چشمام گرد مي شن و از اون خنده هاي تو دلي معني دار مي زنم ... چند دقيقه بعد دارم از جام پا مي شم كه نفيس مي پرسه ... كجا ؟!...هيچي... الان مي آم...

پرده دوم
بر گشتم سر ِ كلاس... سر ِ حال و خوشحال...
نفيس يه نيشگون مي گيره...
آخخخخ...
آقاي ِ جباري فهميد... ايشالا حسابتو برسه... !
نه بابا ... اگه فهميده بود ... عصباني بود الان..
مطمئنم كه فهميده...
پرده سوم
كلاس تموم شده... اومديم بيرون ِ كلاس...
آقاي ِ جباري صدام مي كنه... بله ....
پر دادن ِ كلاغها چطور بود؟!
ئه... فهميدين...!
با اون سر وصدا و قار قاري كه راه انداخته بودن... كي نفهميد؟!
خطرناكه ...نكن اين كارا رو... اين كلاغا وحشي ان ... يه وقت حمله مي كنن !
پرده آخر
كلاسها ديگه تموم شده... من و نفيس واستاديم جلوي پنچره گنده هه ... داريم تعداد ِ كلاغايي كه رو زمين نشستن رو تخمين مي زنيم.400...500...همينطوري دارن زياد و زياد تر مي شن !
تصور كن... رو اون زمين ِ به اين بزرگي اين همه كلاغ بي سر و صدا نشستن ... منتظر ِ من... كه برم ...پرشون بدم و قار قارشونو در آرم....
نفيس ميگه... اين دفه نوبت ِ منه...
نفيس جان خطرناكه تنهايي بري... بيا با هم بريم...!
ئه... به ما كه رسيد ، شد خطرناك ؟!

توازن...

خيلي عاقله... ازم دورش كنين... تحملشو ندارم...
.
ديوانگي هاي اين يكي هم، خارج از حد ِ كشساني منه... !

زندگي خَر است ؟!

تناقض ِ معنوي اين است :
" به ميزاني كه به اخلاق باور داريم ... زندگي را محكوم مي كنيم... "
.
.
.
" ما اخلاق ناباوران ، دل ِ خود را به روي ِ هرگونه فهم گشوده ايم ، به روي ِ همه گونه دريافت و همه گونه درست شمردن...
ما به آساني نفي نمي كنيم... سر افرازي ما در اين است كه...
آري گوي باشيم... "

در باب ِ اصل ِ خود ...!

و منم ...
هماني كه...
از نجابت ِ خود ... رنج مي برد...

رفت ِ زمان ... !

" ... هيچ وقت ، بهم نگفت دوستت دارم
... ولي حالا كه فكر مي كنم ... گفتن ِ دوستت دارم ... هيچ ارزشي نداشت...
... چون همه چيز ... با زمان... تغيير مي كنه ...! "

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

آدم...!

دارم راسته ملك آباد تا پارك ملت رو پياده مي رم ...هوا سرده ... احساس ِ خالي بودن مي كنم !
فكرهاي پراكنده مياد سراغم... همينطوري كه رد ِ لونه كلاغها رو ... بالاي شاخه هاي لخت چنارها دنبال مي كنم ... با خودم حرف مي زنم..."شبيه ِ هيچ شده اي... اوج خود را گم كرده ام... مي ترسم از لحظه بعد ... و از پنجره اي كه رو به احساسم باز شده است..."
هوا ديگه سرد شده... نزديك ِ غروبه...خورشيد داره ميافته انگاري..! خواهرم منو دوست نداره ! رسيدم... وارد ِ پارك مي شم... ميرم سمت ِ صندلي ِ خودم كه نشونش كردم... روبروي ِ درياچه ... پارك تقريبا خاليه...!از دور ميبينم انگار يكي جامو گرفته ...عيب نداره ...از اين ديوار تا اون يكي فرجه ِ... شايد تا من برسم پاشه بره ... نزديك تر ميشم... ميبينم نه بابا... يكي اون ور نشسته كنار درياچه از دور ...به خيالم رسيده كه رو صندلي ِ من نشسته... خوب اگه الان من اينجا بشينم ... پارك ِ خالي... اين پسره با خودش فكر مي كنه يه كاره اين همه جا... اومده اينجا كه چي؟!اون كه نمي دونست خوب... آخه جاي ِ خودمه! بي خيال...حوصله فكر كردن به معني ِ كارمو ندارم... نشستم ... يه پسر با گرمكن ِ آبي و كتوني ِ زرد... با يه كيسه بزرگ از وسط ِ نون فانتزي... به نظرم از ساندويچي رفته گرفته ...همونجا نشسته و داره به مرغابي هاي درياچه نون ميده... ماه رمضونه...نزديك ِ اذون... تقريبا هيچ كي تو پارك نيست... جدي جدي خاليه! حالا من ديوانه ....!ولي اين ديگه چشه؟! احساس ِ امنيت ميكنم...
ديدن ِ اين پسره كه اينطوري داره به مرغابي ها نون ميده... يه جورايي حواسمو پرت كرده... برام عجيب اومده... ! يكي به فكر ِ مرغابي هاي غريب ِ اينجا باشه! چرا نونها رو نمي ريزه همونجا و بره؟!... برم منم ازش نون بگيرم بدم به مرغابيها؟!... اونقدر همونجا نشست واونقدر تو كف ِ دستش بهشون نون داد تا نونها تموم شد! همونجا خيلي خاموش ... تازه فهميدم چقدر از همه ... از همه ... دورم...از آدمها... از درختها... از گربه ها.... چقدر از همه جا بي خبرم ... وقتي حتي نمي دونم فهميدن ِ حس ِ گرسنگي ِ مرغابيها رو ... كه چه حسي داره !... كه غذا رو، رو كف ِ دستت بدي... نريزي و بري پي ِ كارت...! كارش كه تموم شد پا شد... يه كم نگاشون كرد... بعد اومد سمت ِ منو و پرسيد جاي ِ كسيه؟! مي تونم بشينم؟! منم همونطوري كه به روبرو خيره شده بودم گفتم آره ميتوني بشيني... حتي بهش نگاهم نكردم... يعني... از اول هم نديدمت... اصلا هم برام مهم نيست...! نشست!...5 دقيقه بعد پا شدم كه برم ... ديدم اونم پا شد ورفت... با نگام دنبالش كردم تا رفت و تو درختها ناپديد شد!
دارم بر مي گردم خونه... ! آدم هزار نفرو مي شناسه... با 1100 نفر هم حرف مي زنه ... هيچ چي به هيچ چي... بعد با يه غريبه... يه ناشناس... اصلا يه رهگذر... بي هيچ حرف و كلامي... به اين سادگي...اين همه احساس ِ همدلي مي كنه !

زندگي هنري...!

" هنرمند مي كوشد عواطف ظريفي را كه هنوز ناشناخته اند ، برانگيزد. همانطور كه هنرمند خودش پيجيده و نسبتا دشوار زندگي مي كند، اثرش نيز به همان گونه عواطفي والا و غير قابل ِ بيان را به شاهداني كه قادر به درك آن مي باشند ، عرضه خواهد كرد ."
از كتاب " معنويت در هنر " كاندينسكي

گم شدن !

... و چقدر دنيا خالي مي شه ، وقتي هيچ كس تو رو نشنيده باشه... !
وقتي همينطوري تا آخر دنيا ، تو هر جاده اي ، فقط صداي پاي خودت بياد و به صداي ِ نفسهاي خودت عادت كني!
افسوسي نيست...
آخه كيه كه وقتايي كه دايوِرت شدي ، رو دوردست... وقتايي كه ديگه ، نه اينجايي و نه هيچ جاي ديگه... آروم همراهت بشه...آهنگ ِ قدمهاتو بگيره... موسيقي ِ حس ِ نگفته ت ، رو برات با سوت اجرا كنه... و تو... بر گردي و با تعجب نگاش كني... وآروم پيش ِ خودت حس كني كه چقدر... هميشه يكي كم بوده كه برات سوت بزنه...كه چقدر هميشه بايد يكي باشه كه وقتايي كه گم شدي...وقتايي كه پرتاب شدي به يه جاي ِ نامعلوم ...برگردي ببيني يكي... فقط يكي، اومده پيدات كرده و داره برات سوت مي زنه !
كه اون يكي تا آخر ِ دنيا، فقط يكي ...مي تونه باشه!
آخه آدم نمي دونه ، تو دنيا از اين يكي ها اصلا پيدا مي شه؟!

فرقشون از كجاست؟!

4 سال پيش بود به نظرم ... رفته بوديم كوه و حرف ِ بز كوهي بود و اينكه ، فلاني ها مثه.. بز از كوه بالا ميرن...!
يهو ... پريدم وسط و گفتم آقاي حسينيان...؟! سم بز و گوسفند مگه چه فرقي با هم دارن ؟! آخه من تا به حال دقت نكردم بهشون...
آقاي حسينيان يه فكري كرد ... سري تكون داد...و گفت:
فرقشون تو سمشون نيست دخترم ... درونشون با هم فرق داره!
من:
ئه.....!
و هنوز هم نرفتم سمشون رو با هم مقايسه كنم ...!

حقيقت !

" اتاق خصوصي ، حوصله ام را سر مي برد
همچنين آسمان
هستي من تنها وقتي جلا مي گيرد كه همه جنبه هاي آن ، به ديگران عرضه شود..."
از كتاب " موجها " ويرجينيا ولف

كي رو ميگي!

" من نيكي بلان هستم ، ولي خيلي هم مطمئن نباش. ممكن است يك نفري توي خيابان داد بزند :‌«هي هري ! هري مارتل»
من هم احتمالا جواب مي دهم «چيه؟ چي شده؟!»
منظورم اين است ، كه مي توانم هر كسي باشم "
از كتاب " عامه پسند " بوكوفسكي
حال ِ منم اين روزها مثه نيكي بلانه...!

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

همینطوری...!

* " یه جاهایی ، صلح و آرامش از حقیقت بهتره..."
و چه دردناک است ، آن نگاه خصمانه تو ،آنگاه که از حقیقت هیچ نمی دانی!
* "وقتی زن داری ، فقط زن داری... وقتی زن نداری ، فقط زن نداری ؟! "
اصلن من نمیدونم ، ما زنها چه هیزم تری به این مردها فروختیم؟!
* "در همه جا مردم آن چه را در روزنامه ها مي خوانند با اخبار اشتباه مي گيرند"
حتی تو ایران ؟!

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

احوالپرسي !

اومده مي گه : چيه ؟! سر حال نيستي؟!
.. : فكر كنم غمگينم
.... :آخي ي ي... مگه چي شده ؟!
.. : راستش...اصلن نصفش واسه اينه كه نميدونم چي شده ؟! نصفه ديگش باشه ، هر وقت نصفه قبلي يادم اومد!
.... : سر كار گذاشتي ها...!

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

چاپلين و من (2)!

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین :
1-برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
مثه كوه ههاي قلعه موران
2-تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
با نفيس زياد داريم از اين تلفن ها... ركورد 1ساعت و 45 دقيقه رو هم شكونديم!
3-آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شمامی یاره
اگه ياد ِ آدم ِ خاصي افتادم ...يا گريه م گرفته يا رقص!
4-عضو یک تیم باشی
يه تيم ِ كوهنورديه دوست داشتني!
5-از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
از بالاي كوه به هر چي نگاه كني ، يه چيز ِ ديگه ست!
6-دوستای جدید پیدا کنی
احساس ِ كاشف بودن مي كني
7-وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
آره... استثناييه... يه بار تجربيدم... 10 سال ِ پيش...!
8-لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
اكثر ِ قريب به اتفاق!
9-کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
خوشبختي وخوشحالي دوستام باعث مي شه به دنيا اعتماد كنم!
10-یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
و ببيني كه صميميت تون دست نخورده مونده ...سر جاش!
11-عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
دوبار يادم مياد صبح زود(5 صبح)، يواشكي رفتم كنارساحل قدم زدن... يه بار جنوب... يه بار شمال !
با تشكر از عادل

چاپلين و من (1)!

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین :
1-آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بچه بودم از اين خنده هاي گوله شده زياد داشتم
2-بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
لازم نيست برم سفر...همينطوري ايميل زياد دارم
3-به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
آره ... يا اصلن پاشي بري كنار پنجره... بازش كني...قطره هاشو رو صورتت حس كني!واي چه كيفي داره!
4-از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
حوله هه خودش گرمه...اگه يه چايي داغ باشه بهتره!
5-آخرین امتحانت رو پاس کنی
در آخرين روز ِ خلاصي از درس دادن به اراذل ِ اوباش باشي
6-کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
خيلي كيف داره
7-توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
يا كليدهايي كه سال ِ پيش يه خانواده دنبالش ميگشتن روتو جيب ِ بارونيت پيدا كني و رو نكني
8-برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
و يا آهنگ بذاري و جلوي آينه برقصي!
9-بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
بهتره كه به جاي تعريف ، يه طوري مسخره م كنه كه وقتي خودمم ميشنوم از دست خودم بخندم!
10-از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
برناممه... يه بار زود پا ميشم... از دوباره مي خوابم..
11-یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
معمولا دوستامن كه ياد ِ كارهاي من ميافتن و ميخندن و ميخندن....
12-یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
هيچ كي دوستم نداره...
با تشكر از عادل

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

اثبات به روش ِ عامه !

... و وقتي براي اثبات ِ خود... لا جرم ... ديگري را اِنكار مي كند!

دنيا و شلوار !

" مشتری :
خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین ؟
خیاط :
ولی ، آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون "

به اين ميگن قياس ِ ناب!

مار و پله بازي ِ من !

n سال قبل كه دوره درخشان ليسانس رو سپري مي كردم ... از بس هول بودم كه زود اين دوران سپري شه و پا به عرصه هاي بعدي بذارم...هر ترم هر چي واحد دستم ميرسيد...بر ميداشتم... مستقل ازميزان ِ سختي درس و درجه خوش نمرگي ِ استاد و خلاصه ....تمام اين اقدامات امنيتي ِ دانشجويي...
ترم كه شروع ميشد...هي امروز و فردا كردن، واسه درس خوندن و اين حرفا... تازه آخرهاي ترم ترس برم مي داشت ، كه نه سر ِ كلاسي رفته بودم و نه درس خونده بودم و نه تمرين ِ تحويلي (كه كلاٌ تو كارم نبود)...
حالا كه خوب فكر مي كنم ... نمي دونم پس چرا اينقدر وقت نداشتم هميشه...؟!
تا شب ِ امتحان ...كه اونم به دليل ِ هزار جور سوالي كه تازه بعد از اولين بار خوندن ِ مطلب به ذهنم هجوم ، مياورد و تا صبح به اونها فكر مي كردم و تو همون 3 صفحه اول قفل ميشدم...
اين بود كه اول ِ ترم 20 خونه ميرفتم بالا...آخر ترم 3 خونه برمي گشتم پايين و قصه همچنان ادامه داشت...

راه بسته !

وقتي كه ضعيف باشي ، تنها چيزي كه به تو قدرت مي دهد ، اين است كه ،آدمها يي كه بيشتر از حد ازشان وحشت داري ، از كوچكترين ارزشهايي هم كه هنوز دلت مي خواهد كه به شان ببندي، عاري كني.بايد ياد بگيري كه آنها را همانطور كه هستند...ببيني به همان بدي كه هستند، يعني بايد از تمام جهات نگاهشان كني. به اين ترتيب راه باز مي شود وخيلي بيش از آنكه فكرش را بكني ، احساس امنيت مي كني ،اين كار منيت ديگري به تو مي دهد.
ا ز" سفر به انتهاي شب " نوشته سلين
واسه من يكي... اگه وحشتي باشه ، از كساييه كه دوسشون دارم و دل يا حتي يه نگاهي يا كه تجربه اي از با هم بودن ، پيششون گرو دارم ...
كه كم نيستن اين آدمها واسه من... و كم نيستن وقتايي كه دلت مي گيره از يه جور ِ ديگه بودن ِ شون ! از وقتايي كه جايي رو واسه دوست داشتن باقي نمي ذارن!( نه اينكه بد باشن يا خوب!)
وقتايي كه ، اون بخشي از خودت رو كه به اشتراك گذاشته بودي...حس ميكني همه ش دود شده رفته هوا... !
... وقتايي كه تويي و حس ِ امنيت ِ بر باد رفته تو... و تنها از تو ... منيت ات بر جا مانده !
حالا بري كجا بگي...خانوم من از اين منيت ... حالم بهم مي خوره؟!
(حالا باز خوبه اين حسها يه وقتهايي ميان سراغت...! وگرنه كه بايد بري جُل و پلاستو جمع كني از ته!)

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

دوستی خطرناک !

نمیدونم چرا هر کی رو یه جوری ساکتی... اون ته ته های قلبم دوست دارم، یا مریضی ِ لا علاج می گیره... یا می میره!
اینم ازمهدی سحابی...!
یادش بخیر...چند سال پیش، آقای جباری استاد اپتیک ومکانیک تحلیلی صدام میکنه...مهرنوش بیا اینجا ...
بله آقای جباری
بیا جلوتر
بله
ببینم تو منو دوست داری بابا؟!(با لحن کاملا جدی!)
بله؟!(هاج و واج و از همه جا بی خبر)
میزنه زیر خنده و میگه شنیدم هرکی رو دوست داری می میره؟! ترسیدم... گفتم بگم یه وقتی منو دوست نداشته باشی!
راست می گفت... سه تا از استادهایی که دوست داشتم در عرض 2 ماه ناکار شده بودن
دکترمیلانی ئه عزیزم که مرد...2 تای دیگه هم بر اثر بیماری قلبی بستری شدن!
دکتر میلانی دوست داشتنی که دیوانگی ِ ستودنی ای داشت...از خل بازی هاش خوشم میومد...تو افه و کلاس ِ استادی نبود کلا...هیچ وقت باهاش کلاس نداشتم ولی هروقت می دیدمش چشمم دنبالش می کرد...با اون چشمهای آبی و کت وشلوار همیشه خاکستریش... نا قلا فهمیده بود دوسش دارم!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

سفر زمان!

" جواني شايد فقط همين باشد...فقط شتاب براي پير شدن!"
و
"پير شدن ، يعني
پيدا نكردن نقش با حرارتي براي بازي كردن
يعني افتادن توي تعطيلي ِ بي مزه اي كه طي آن ، منتظر هيچ چيز نيستي... جز مرگ!"
از كتاب "سفر به انتهاي شب" سلين

قرار مون،سر پل صراط !

من که به این چیزا اعتقادی ندارم...
ولی به خاطر  100  تومنی  که صبح ، راننده تاکسی ازم  بیشتر گرفت...
امیدوارم... حتما قیامت بشه،  تا سر پل صراط جلوشو بگیرم!!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

پاييز ...باد ...من!



امروز از اون هواها شده...

از اون هواهاي مه آلود...از اون مه هايي كه لبه و حجم مرئي ئه همه چيز رو محو ميكنه ... و من عاشق اين محو شدن هام...

بارون ئه نم نم ...طوري كه ميتوني نفس بكشيش و توي ريه هات و درونت هم حسش كني تماما... نه شر شري كه خيست كنه و لباست به تنت بچسبه هي بخواي ازش فرار كني ...سردي ئه كه فقط تنت جز جز كنه ... نه يه سرماي استخون سوز...

از اون وقتهايي كه اگه خوابگاه بودم.. كت گنده مو مي پوشيدم ومي زدم بيرون و اونقدر راه ميرفتم كه حتما بعد 9 مي رسيدم ... كه آقاي نگهبان كه ديگه فهميده بود خلافكارم و حرف گوش نكن .. كاري نداشت به كارم ...

سر بالايي ...سر پاييني هاي تهران حاليم نبود...پاهام.. خودشون مي رفتن واسه خودشون... من كلا هيچ كاره بودم ..فقط وقتي مي رسيدم خوابگاه بقدري يخ زده بودم و دستام بي حس شده بود .. كه حتي دگمه هاي مانتو م رو بچه ها باز مي كردن! مني كه هنوز حيرون بودم و يكم طول مي كشيد تا دوباره يادم بياد حالا اينجا مثلا دارم چي كار ميكنم؟!

قبرستون هم معركه ست اگه ميشد رفت ...حال و هواي پاييز و زمستون كلا با قبرستون يه تناسبي داره به نظرم ... جاي نفيس خاليه كه مثه اون وقتها.. يواشكي با هم بريم بهشت رضا ... مامان نفيس اگه مي فهميد نگران مي شد.. فكر مي كرد حتما افسرده شديم ... ولي موضوع واسه ما چيز ديگه اي بود... فضايي بود كه روي فضاي دروني ما تاثير عميقي داشت... در و پنجره هاي ذهن و فكرمون بود كه از زور باد.. باز شده بودن و همينطوري تلو تلو مي خوردن و ما بي صدا يه جا نشسته بوديم و زل زده بوديم به خودمون ...به بيرون ... به باد ...به برگهاي خيس ومرده اي كه رنگشون زنده بود.. به پنجره هاي معلق... و مرزهاي خودمون كه گمشون كرده بوديم...

اينه پاييز... كه وقتي ميرسي خونه يه چيزي نا تمامه برات... فاصله اي كه بين من و خودت حس ميكني و دستي كه دراز مي كني تا بگيريش ولي انگار از لاي انگشتات در ميره... فاصله اي هست تخمين نازدني!

اينه پاييز... گم شدن تو راه هايي كه انتهايي ندارن ... و نفي هر ديواري كه تو رو در مكان جايگزيده و محدود كنه !

و نه جستجويي براي خانه ... و چه بسا آواره !

ظلم به...؟!

يادم نيست كجا بود.. يه جمله اي خوندم تو اين مايه ها كه:
" اگه كسي رو دوست داري و بهش نگي... ظلم بزرگي كردي در حقش..."
من حالا شك دارم ... اون ظلم رو به خودت كردي يا به ديگري؟! و يا به هر دو؟!
شايد هم اصلن گوينده حرف مفت زده باشد ... جداي از اينكه حرفش آدم را .. تو فكر مي برد!

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

چرا عاشق نشدي مهرنوش!؟

ولا از همون بچه گيهام كه يادم مياد ... كلي عاشق بودم تو ذهنم ... واين عشق تخيلي اينقدر رشد كرد و هي بزرگ شد و باد كرد...تا آخرش از خودم هم بزرگتر شد ... از قلبم هم زد بيرون و شد عشق آسموني!
معادل كه هيچي... مشابه خارجي هم پيدا نمي شد واسه ش!
آخرش هم نه هواپيمايي گيرم اومد ... نه بالن و بالگردي كه برم از تو آسمونها بر دارم بيارمش زمين پيش خودم...
حالا اينبار كه خواستم يه عشقي بسازم... اول مي بندمش به يه سنگ گنده كه باز بلند نشه بره تو آسمون بي خبر ...!
ديگه زرنگ شدم واسه خودم!



همدردي !

و هستند همدرديهايي كه...
از خود درد هم ... دردناكتر ان!
"... وشايد همدردي تو براي دوستت ...تنها... نگاه خيره به دوردست تو باشد..."
نيچه

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

شل سیلور استاين


آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

پيري زودرس

من پير سال و ماه نيم...يار بي وفاست
بر من چو عمر مي رود... پير از آن شدم


جناب حافظ

مونتاژ بزرگان

مستر نيچه :
*" مغروري؟!آنچنان كه شرمسارنباشي از بي حاصلي خويش ؟! "
من :
بله آقاي نيچه ... دقيقا
مستر نيچه :
پر رو...
**" آنوقت ها وجدان چه بهانه ها كه براي گاز گرفتن نداشت ! چه دندانهاي خوبي داشت !و حالا چه بر سرش آمده است؟! "
من:
راست ميگوييد آقاي نيچه حق با شماست...ولي راستش نمي دانم ... شايد سرطان گرفته بيچاره وجدان ..بس كه به پر و پاي من پيچيد... خدا حقش را گذاشت كف دستش!
مستر ويتگنشتاين:
اذيت نكنيد فردريش جان(همون نيچه) اين بچه را... شايد حالش خوب شود يك روز... ! فرصت لازم است كمي...
***" حتي در انديشيدن نيز ..زماني ست براي كاشتن و زماني ديگر براي برداشتن "
من :
يه چشمك به آقاي ويتگنشتاين ;) زبونتون طلا !
*" اكنون ميان دو هيچ" ص 274 پاره 99
** "غروب بتها " ص 26 پاره29
***مشكوك بين" فرهنگ و ارزش " و " در باب يقين" و "پژوهشهاي فلسفي"

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

چشمهاي مينا !

اين ميناي خواهرم اينا كه تو قفس نگهش ميدارن... هر روز اينقد از در وديوار قفسش بالا پايين ميشه ... اينقد كه همون نيم متر در نيم متر در نيم متر رو مياد و مي ره كه به نظرم راحت روزي 1 كيلومتر راه ميره تو همون قفس تنگ...
دوسش دارم اين مينا رو من...بد جنسي ها شو بيشتر !
علي الخصوص وقتايي كه انگشتمو گاز مي گيره ...
بچه رو كردن تو قفس ... گازم نگيره كه دلش مي تركه!

اعتماد به نفس...در حد خدا!

تقارن قشنگ 88.8.8رو اين مردك ئه ... احمدي نژاد(فحش نمي دم چون با اين چيزا دلم خنك نمي شه) با اون قدم نا ميمونش به گند كشيد ...
پا شده اومده اينجا كه چي؟!اه اه اه
خوبه كسي تحويلش نمي گيره ..هي فرت و فرت اينجاست!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

جنس سوم !

رسيدن به تعادل و ثبات ..خداييش خيلي سخته.. .
اون هم تو اين زمونه كه هر روز يه نظريه تازه و چيز جديد به بازار مياد والبته هر مقاومتي در برابر تجدد يعني جاهليت... !مخصوصا با اين آدمهاي مدرن كه از هر در و ديواري رويش يافتند و تفكراتشون... چند صد متر جلوتر از خودشونه ... يعني همون جوجه متفكران مدرن...
در هر حال
نمي دونم چرا با تمام حقي كه به اين وضعيت آدمها ميدم ... ولي وقتي مردي رو مي بينم كه پر از عدم ثباته و... چه كنم؟! چه كنم؟!..طوري كه واسه گرفتن يه تصميم مضطرب وبي قرار ميشه كه آدم بد جوري نگرانش ميشه...نسبت بهش بدبين مي شم!
(گاهي محافظه كاري ومصلحت طلبي و ترس مدام از اين كه نكنه يه فرصت بهتر از دست بره ...و گاهي هم ترس از خطا و اشتباه علت اين عدم ثباته كه ميتونه مانع تصميم گيري و عمل ميشه...
... آدم محافظه كار رو دوست ندارم ... علي الخصوص كه مرد باشه ...ديگه خيلي حس بدي پيدا ميكنم!)
اين مردها ايمان به خودشون رو كم دارن تو زندگي ... ايماني كه به درست يا اشتباه باعث احترام من به جنس مخالفم مي شه!
نهايتا اين تيپ مردها رو نه مي تونم در زمره مردها طبقه بندي شون كنم و نه در زمره زنها!
جنس سومي لازمه براي اين افراد... مثلا اختگان آسماني !

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

حرمان؟!

منم كز غايت حرمان ...نه با آنم نه با اينم

مي گه: توي اين انگورها... دونه درشت هاشو بيشتر دوست داري يا دونه ريزهاشو
مي گم: درشت هاشو يه جور دوست دارم ... ريزهاشو يه جور ديگه
مي گه: پس بگو دونه مشكي هاشو بيشتر دوست داري يا صورتي تر هارو
مي گم: مشكي ها رو يه جور دوست دارم... صورتي ها رو يه جور ديگه
مي گه: هاااااا... نشد ديگه... خيلي زرنگي!

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

تو ...تويي وهمينه كه برام مهمه!

بعضي وقتا كه يادم مي ياد... تو دلم بهت مي گم : مرسي كه... اون روز وسط اون كارو بارا... وسط اون شلوغي ئه جمع و جور كردن اسباب اثاثيه ت.. همينطوري كه داشتي كاراتو مي كردي و انگار حواست هيچ جا نبود... منم مثلا حواس پرت رو مبل.. اون ور ولو شده بودم و داشتم مثلا مجله و كتاب مي خوندم و زير چشمي مي پاييدمت... يهو گفتي : مهري مگه تو نمي خواي بياي راه آهن؟!(و بهتر اين بود كه: يه طوري گفتي كه يعني غلط كردي كه نخواي بياي)
اون جايي كه با اين پرسيدنت تكليفم رو معلوم كردي... من كه داشتم هي فكر مي كردم آخه اگه بيام ..مي پيچم تو دست و پات و تو دلت نمي خواد من بيام! يا اصلا اينقدر حواست پرته كه برات فرقي نداره اومدنم با نيومدن!
كه اگه اون روز نيومده بودم و اون طوري با هم خدافظي نكرده بوديم.. تا عمر داشتم ..يه چيزي نا تموم باقي مي موند برام .. و وقت و بي وقت اذيتم مي كرد... تو كه خوب مي دوني ... اين دلم چقدر ديوونست و مثه صورتم اينقدر بي مزه و بي خيال نيست!
اون روز زياد حرفي بين مون رد و بدل نشد.. فقط جلوي ايستگاه كه همو بغل كرديم بهم گفتي: مهري تو رو خدا يه كم چاق شو آدم بغلت مي كنه اقلا اين همه استخون نياد تو دستش.. و تو كه تازه اشكامو ديده بودي گفتي: مي بينم آخرش تو ام گريه كردي... مني كه ديشب كه نسيم گريه مي كرد بهش خنديده و گفته بودم: عمرا وقت خدافظي گريه ام بگيره... هه هه... رو من حساب نكنين... اين لوس بازي ها تو كارم نيست... مني كه از اول كه با هم سوار تاكسي شديم ... پرپر اشك ريختم تا ...هنوز كه... ياد خودمون مي افتم
مي دوني ؟!نمي گم دوستت دارم چون
بهتر از بقيه حرف آدمو مي فهمي و مي شه باهات يه درد دل درست وحسابي كرد يا
دوستت دارم چون
بيشتراز بقيه باهات خوش مي گذره يا خيلي با حالي يا
دوستت دارم چون
خيلي فرهيخته و فهميده اي يا مثلا خيلي حاليته ;) يا ...(كه از اين آدمها زياد بودن و الزاما حس خاصي رو برانگيخته نكردن برام)
دوستت دارم چون
تنها كسي بودي كه بي هيچ صدا وصحبتي با هم بوديم و بهترين لحظه هامون اون وقتايي بوده كه يا با هم زير اون درخت گنده هه تو باغ قلمستان دراز كشيده بوديم وبه آسمون خيره شده بوديم ... يا اون آخرشبهايي كه تو راه برگشت خوابگاه مي شستيم رو علفها و به صداي جيرجيركها گوش مي كرديم و آروم دست همو مي گرفتيم و... تنهايي و بودن مونو با هم تقسيم مي كرديم ...
بودن ما با هم .. بودن ئه حرف و صدا نبود ... اونقدر غير زباني بود كه هيچ جوري نمي شه بگي كه حالا چه طوري بود!... فقط همين كه خيلي از اون لحظه ها بي هيچ حرفي بين ما شكل مي گرفت و تو خودت خوب مي دوني كه چقدر زبان بين ما تا به حال سرچشمه سوء تفاهم بوده ... كه چقدر سكوت و اون وقت هايي كه با هم مي رقصيديم.. ناب بودن... يه طوري با هم اوج مي گرفتيم كه اصلا همه چي اطرافمون كم كم محو مي شد... وجالب بود كه همه هم يه همچين حسي داشتن به رقص من وتو... يه بار زهرا گفت : شما دو تا با هم مثه باد مي رقصين... و چقدر خوشم اومد از اين تشبيه ش!
يادته اون شبي كه تا 5 صبح تو سر و كله هم زديم و هي بحث كرديم وهي عصباني شديم از نفهمي همديگه ... آخرش كه به جايي نرسيديم رفتيم خوابيديم... صبح كه بيدار شدم و طبق معمول زودتر از تو چشامو باز كردم .. ديدم هنوز خوابي و موهامون قاطي شده با هم... قيافتو كه ديدم ياد حرفهاي جدي ديشب افتادم و از خودمون خندم گرفت .. اومدم دست بكشم رو موهات كه چشاتو باز كردي و دوتايي فقط خنديديم... انگار ديشب دود شده بود رفته بود هوا...
من و تو با هم .. دو تايي بود كه بي خيال دنيا بوديم... دروغي نبود بينمون ... توضيحي نبود...هموني بوديم كه بوديم... بي اضافه.. بي زلم زيمبو وبرچسب ... بي نام ... يه حس...يه حال... معلق معلق!
...هستن لحظه هايي كه واسه حس كردنشون نبايد تنها بود ... تو اون ديگري ئه لازم براي كامل شدن لحظه هام بودي... اون وقتها ... كه هنوز بودي...
واسه همين مي گم تو اصلا يه چيز خوب نبودي
تو يه چيز ديگه اي بودي!

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

عشق و جنسيت!

بيچاره كرم ها...

هيچ وقت نمي تونن عاشق شن!

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

آزادي و نيوتن

آزادي پس از رهايي از بند... يه چيزيه كه
با حس آزادي هماره... كلا فرق داره...!
؟ حالا مثلا چه فرقي داره؟!
به نظرم بيشتر مي چسبه به آدم... تازه به اهميت وجودش پي مي بري
يعني مي شه گفت كه به شناخت ماهيت ونقش خيلي از پديده ها و آدمهاي اطرافمون تازه وقتي توجه داريم كه هم بودن وهم نبودن شونو تجربه كرديم؟!كه اگه هميشه حي وحاضر بودن تو زندگيمون ...اين بودن برامون بي معني مي شد... يا كه اگه هيچ وقت چشممون به روشون هم باز نشده بود... خوب اصلا تصوري نداشتيم از اين بودن !

نتيجه فلسفي:
بي خود نيست نيوتن رو اين همه نابغه دونستن... چون در حالي كه هميشه روي زمين و تحت جاذبه زمين زيسته بود وجز اين نديده بود... از افتادن سيب تعجب كرد!چون تونسته بود توي ذهنش دنيايي بدون جاذبه رو خلق كنه!

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

اعتماد به اعتماد

...بیا و به من ثابت کن با اون منطق بی منطق زندگیت، که هنوز هم آدم ها بهترین هدیه ی خدا به زمین و طبیعت هستند.
بگذار فکر کنم که آسیب زدن و آسیب دیدن اونقدر ها ترس نداره که فکر میکنم.
بگذار همین چهار تا لبخند دوستای دوست داشتنیم رو، از دست ندم.
به من یاد بده که باور کنم این چیزی رو که هستم، هر چقدر هم که این نوع بودن، آزارم داده باشه.
بگذار دلم خوش باشه که یه روزی میرسه که این مغزی که فاتحه اش خونده شده،تمیز فرمت میشه و دیگه حتی یه ثانیه هم به اندازه ی یه عمر تصویر و عطر و صدا توش باقی نمونده باشه.
بگذار فکر کنم میشه دوباره متولد شد.
از وبلاگ آلبالوهاي قرمززندگي

اين از اون وقتهايي كه تازه حس ميكني تنها تو نيستي كه به قول فرشاد.... " داري پا مي خوري از..."
...از اون وقتهايي كه داري سقوط خودتو تو تاريكي وفرسودگي تماشا ميكني... ازدست اين همه نگاههاي بي تفاوت وسرسري ...
از دست اين نگاههاي ارزياب و ليبل زن... از چشمهايي كه ميخوان تو يه كلمه .. يه اسم... يه لحظه يا يه صفت خلاصه ت كنن... اين همه ي تو رو... اين همه روزها و ساعتها و بودنهاي تو رو... فقط با يه كلمه... نه! ...جا نمي شم من.. تو اين تك كلمه ها...
به خودت ميياي و دست خودتو مي گيري و مي گي... گور باباي تمام اين ديده نشدنها...
خودمم ... مثه خودم ...
هنوز ميخوام ببينم ... دوست داشته باشم آدمها رو ...چه بسا تنهاي تنها ... چه بسا تك سويه!
...هه هه ... چه نترس شدم...من!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

خيام ... من و كامو

" گر بر فلكم دست بدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلك را ز ميان
وز نو فلكي دگر چنان ساختمي
كآزاده به كام دل رسيدي آسان "

به نظر من كه خيام جان .. هر جور كه اين دنيا رو عوض كني.. بپيچونيش.. وارونه ش كني.. خلاصه هر بلايي كه سرش در بياري.. اينجا نمي شه به اون چيزهايي كه تو ذهنت داري برسي.. يه فاصله اي هست بين ذهن و عين .. كه ذاتيه به نظرم .. جون به جونش هم بكني..آدم ته ته دلش نا راضيه.. يكم نا جوره!
" نه دنيا و نه انسان..
هيچ يك به تنهايي پوچ نيستند ...
پوچي در رابطه بين انسان و دنياست "
آلبر كامو

دنيائه خالي ئه خال خالي !

تو بچگي .. وقتي خوابي و چشاتو باز مي كني.. مامانه رو نمي بيني كنارت... مي بيني غيبش زده.. احساس غربت مي كني و بي معطلي بلند بلند گريه راه ميندازي...بعد چند دقيقه مي بيني .. مامانه داره از سمت آشپزخونه خرامان خرامان به سمتت مياد.. كه چيه مادر جان ! من همين جا بودم...
بعدن ها كه واسه خودت بزرگ و بزرگتر مي شي .. وقتي از خواب يهو پا مي شي و مي بيني هيچ كي نيست كنارت ... طول مي كشه تا حستو بفهمي ... بعد حس مي كني دنيا چقدر خاليه.. انگار تو سياهي داري سقوط مي كني.. بعد اگه گريه م بكني... اين بار ديگه واقعا كسي نيست كه به سمتت بياد و بگه... خيال كردي كه پيشت نيستم ...كه من همين جا بودم!
به اين مي گن .. بد بيني خردسالي كه به واقع بيني بزرگسالي مبدل شده!

8 گزينه اي!

عده اي از فلاسفه زبان به حرف زدن آروم آروم با خودت .. مي گن: فكر كردن!
مسئلتن : پس اوشون به فكر كردن بلند بلند با خودت.. مي گن چي ؟!
1)خل
2)چل
3)ديوونه
4)مشنگ
5)ملنگ
6)شنگول
7)منگول
8)يا چه بسا حبه انگور

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

افسردگي و فصل

اين پاييز هم


حال آدمو


يه جور خوبي... خراب مي كنه! ( SAD )

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

حكايت خنگي

وقتي سر كلاس.. بعد 5 بار توضيح دادن يه مطلب ساده... بازمي بيني.. مثه گيج ها دارن نگات ميكنن مجبورمي شم... براشون يه حكايتي تعريف كنم تا در اين.. رنج بسيار... همي تنها نباشم... خودشون هم بدونن چقد خنگن ولا... البته من از بشريت جدا معذرت مي خوام... ولي خنگي ... بلايي ئه كه متعصفانه واقعيت داره...
و اما حكايت:
پادشاهي در زمانهاي قديم... يه جايزه مي ذاره واسه كسي كه شعري بگه كه جديد باشه و كسي قبل از اون اين شعرو نسروده باشه!
رفت و آمد مراجعه كنندگان شاعر به بارگاه شاه شروع ميشه... ولي بعد مدتي... اين خبر پراكنده ميشه كه تمام شعرها تا به حال تكراري از آب درآمدند... شاعران بزرگ آستين بالا ميزنند و شعرهاي جديد ميگن به حساب خودشون... ولي وقتي واسه پادشاهه مي خونن .. ميگه ...هه هه ...اين كه تكراريه عزيزم... و شروع ميكنه خوندن همون شعره.. يعني: ببين كه قبلا شنيده بودم.. من اين شعرت رو... بعد دستور مي ده به غلامش كه شعرو بخونه... وآخر سر هم كنيزش همون شعرو مي خونه... بعد به شاعره ميگه:... ببين كه تازه غلام و كنيزم هم اين رو شنيدن... بعدش هم به ريش طرف مي خنديدن ... كه بازي رو سوختي ...شعرت تكراري بوده جانم...
بهلول كه از جريان خبر دار مي شه... يه شعري مي گه و ميره به دربار... شعرو كه مي خونه ... شاه باز ميگه.. شنيدم از قبل اين رو.. تازه غلام و كنيزم هم شنيدن... كه بهلول مي خواد از شاه كه اول كنيزش شعرو بخونه كه... كنيزك عاجز ميشه و... اينجا جريان لو مي ره و كلك شاه رو ميشه!
جريان اين بوده كه... شاه با يه بار... غلامه با دو بار... و كنيزك با سه بار چيز ياد مي گرفته..
اينو كه تعريف كردم.. اول يه لبخندي زدن تا مثلا منو كنف نكرده باشن... بعد 30 ثانيه كه تازه 2زاري شون افتاد... حالا مگه ول مي كردن... خنده هاي با تاخير زماني ... ناشي از تاخير در زمان دريافت
خوبه باز... آخرش اعتراف كردن كه كارشون خيلي زاره...

نيچه

بي معناست كه بخواهيم
هستي خود را .. در راه يك هدف .. صرف كنبم

اين ماييم كه هدف را اختراع كرده ايم!

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ريشه يابي

بعد آرزوهاي مكرر براي دريافت كتابهاي مورد علاقه به عنوان كادوي تولد... اين آرزو هم مثه بقيه از ابر تخيلات پا به زمين نگذاشت... و به جاي كاغذجات... پارچه جات كادو گرفتم... تا بعد دقيقا يه هفته... خواهر زاده هه در راه... ما را به كتاب فروشي مي برد ... كه خاله جان هر چي مي خواي بردار...
نه خييلي خوش شانسم!... نداشت اين گفتگو در كاتدرال رو...!ولي از اونجايي كه نذر كردم از همين يه كتابفروشي خريد كنم و لا غير... خوب ... جاش يه كتاب ديگه از يوسا ميخرم به نيت اون شاهكارش... باشد كه قبول حق گردد... قربتا الي الله...
كتابفروشي محبوب ... بعد از نيم ساعتي پرس و جو براي پيدا كردن كتاب علي البدل مزبور ... با تعجب مي گه: چيه با حوصله شدي تازگي... قبلنا اينقد با حوصله كتاب نمي خوندي... مي خواستي يه چيزي باشه كه زودي به نتيجه برسونت... خيلي فرق كردي!
تو راه كه بر مي گشتم خونه ... همينطوري فكر مي كردم ... ريشه اين حوصله از كجا مي تونه باشه؟... يه جواب موقتي پيدا كردم ... كه دارم پير مي شم و لخ لخو... چه بسا... به اين ترتيب اون بي صبري كه از بچه گي تو خونم بوده... كم كمك علاج شه!... شايد كم صبري هم مثه نزديك بيني ئه كه با كهولت هي بهتر ميشه؟!
حالا بماند كه ... اين كهولته هم فقط خودم ازش با خبرم... پس از آن تغييرات چهره براي افزايش سن... باز همين امشب .. اول كه اون يكي خانومه فكر ميكنه ...من و خواهرزادهه 11 سال كوچيكتر ...هم سنيم... بعدش هم تو يه مغازه.. خانوم فروشنده ميگه... واسه شما كه نوجوونيد!... اين بهتره... كه خشمگين بر مي گردم .. مي گم ... بابا..سن من فقط يه سال از خدا كمتره!
در هر حال... خدا شفا دهد تمام مريضان اسلام را... از سرطان گرفته تا عجولي و كم صبري !
و خدا حفظ كند تاچ پد ... لپ تاپ ما را!

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

مكالمه ها

بس كه هر وقت مامانه هر ساعتي از شبانه روز اومد تو اتاقم و ديد كه دارم با تلفن ثابت يا مبايل يا با اسكايپ حرف ميزنم... شرمنده ام ولا...حالا واسه اينكه ديگه غرغر نكنه... همچين كه مياد تو اتاق زودي توضيح مي دم... مامي جان ... ماري ه از آمريكا... اون روز ديگه مياد... ميگم فلاني ه از كانادا... حالا چيزي نمي گذره كه ديگه اين هام جواب نمي ده و باز هم شاكي ميشه كه... بي خود... بسه ديگه... هر كي مي خواد باشه... تو كار ديگه اي نداري بچه... حالا اين طوري كه داره پيش مي ره چند وقت ديگه مجبورم دروغ هم بگم ... مثلا فلانيه از ژاپن... فلونيه از قطب شمال... اين يكيه از مريخ... اون يكيه ازكهكشان آلفا قنطورس...

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

فصل باد

... من به تو فكر مي كردم .. روي تپه هاي سبز..
در فصل باد... كه بادبادك هوا مي كرديم.. صداي مردم آبادي را از پايين دست مي شنيديم.. ما آن بالا بوديم... روي تپه ... وباد نخ را از دست من مي كشيد ... باد ما را به خنده مي انداخت ... نخ كه از ميان انگشتان ما مي گذشت ... نگاهمان به هم دوخته شده بود... اما نخ پاره شد... به آرامي... انگار بال پرنده اي به آن خورده بود...
.... از كتاب " پدرو پارامو"... نويسنده : خوان رولفو
... كه دوباره فصل باد... كه همچنان... بي بادبادك ...

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

سنبليسم و شير منگو!

وقتهايي كه خيلي تشنه اي ... نبايد شير منگو بخوري... چون تازه وقتي به تهش رسيدي... مزه ش رو مي فهمي وفقط چند جرعه آخرشه كه بهت كيف مي ده ... اونم در حسرت اينكه چرا بقيه ش رو حيف رفع تشنگي كردي...
چيزهايي هستن تو دنيا ... كه خوشمزه تر از اونن كه صرف رفع تشنگي وگرسنگي ونيازهاي دست اول شن...!وقتي با چيزاي خيلي ساده تر .. سر و صداهاي برآمده از اين نيازها ... آروم ميشه... خوب.. خريته تشنه و گرسنه سراغ اين چيزاي ديگه رفتن...! چيزايي كه يه قطره ش رو هم نبايد از دست داد... با همه ش بايد كيف كرد... وگرنه از اون همه.. مي مونه فقط برات ..لذت چشيدن دو جرعه آخر... اونم با حسرت از دست رفتن و تمام شدن...!
...

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟


ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
وقتهايي هست ... بس كه درونت شاده و پر هيجان رو زمين بند نيستي... مي رقصي... مي دويي... مي خندي... مثه اينكه شوري از ظرف درونت آماس مي كنه...
وقتهاي ديگه اي هم هست... كه همين كارا رو مي كني... مي ري شهر بازي... با دوستات ميري بيرون ... كوه و پارك ودويدن و خلاصه هر كار كه از دستت بر مي آد... به خيال خودت.. واسه اينكه جريان رو برعكس كني... يعني مثلا مي خواي با اين چيزهاي بيروني... درونت رو مشعوف كني!
به اين تلاش ها مي گم... تزريق از بيرون به درون !
گاهي بي فايده نيست... اگه تزريقات چي ئه كار بلدي باشي... يعني بتوني بعضي صدا ها رو بفرستي رو يه كانال ديگه موقتا و از اون معجون فراموشي ... يه جرعه بنوشي...!
ولي به هر حال به اينا ميگن... راه حل هاي موقتي!

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

معجزه

عشق در يك نگاه را
آسان می‌شود فهميد؛

چيزی كه معجزه است

عشق بين دو آدمی‌زادی‌ست

كه يك عمر به هم نگاه كرده‌اند

نيچه جان

"خدا را می ستا یم ، که جهان را آفرید
به احمقانه ترین شکل ممکن!

... آن فرزانه می آغازدش...

...دیوانه، پایا نش می دهد..."

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

حافظ جان از خودت مايه بذار

جناب حافظ سرودند :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

سالیان سال بعد صائب سرودند:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

سالیان سال بعد شهریار سرودند:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را

و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

اصل بقاي تنهايي

بعد از كلي تحقيقات علمي وغير علمي و پرس و جو و سرك كشيدن تو كار مردم... اين نكته دستگيرم شد كه همانا :

تنهايي از بين نمي رود...
بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شود...
يعني من ذاتا آدم محققي ام... از خودم حرف در نمي يارم همينطوري...

ترديد و بي عملي

هستن آدمهايي كه از ترديد.. خودشونو زجر كش ميكنن ... هي فكر فكر فكر
اينو بكنم اين طوري ميشه... اونو بكنم اون طوري ميشه... خلاصه همينطوري تا آخر عمر ماشين حساب ء چه كنم؟! چه كنم؟! دستشونه و قدم از قدم بر نمي دارن كه نكنه مثلا چي بشه ....؟!
خلاصه آخرش جناب عزرائيل سر ميرسه... دينگ-گ-گ... گيم آور شدي جانم... ببند بارو كه مي خوايم بريم سفر...
بعد بر مي گرده ميگه... اي بابا ...آخه آقاي عزرائيل من تازه همين الان فهميدم اگه در جهت 25 درجه از راستاي شمالي به سمت شرق برم به احتمال 32 درصد انتخاب درستي براي رسيدن به مدينه فاضله كردم و...
آقاي عزرائيل هم جواب ميده : گور باباي شما و مدينه فاضله و قدم برداشتن تون ... جمع كن ميخوايم بريم...

روزگاري اينطوري بودم تو يه زمينه هايي... ولي بالاخره دل رو به دريا زدم و اولين شيرجه رو در دنياي نمي دانم ها زدم... دقيقا مثه اولين شيرجه اي كه وقتي تازه شنا ياد گرفتي... خيلي سخته... پر از دلهره ست... ولي بالاخره بايد ترست بريزه...
واسه همين اولش گفتم : " هستن آدمهايي... " ... چون خودم رو بالاخره از روي عرشه كشتي سلامت و بي عملي انداختم تو دريا... چون اين ور كه خبري نبود كه نبود...

زندگي يعني همين... پذيرش اشتباهات و تحقير شدن ها ... اشتباه كه خجالت نداره ... مطمئن باش همه همينن ... كسي اوضاعش بهتر نيست تو اين زمينه ها ...
زندگي يعني همين... پذيرش بار هستي خودت ... باري كه تماما رو شونه هاي خودته و كسي هم واست به دوش نمي كشه
قرار نيست اتفاقي بيافته ترسو جان... پاشو ديگه ... نشين... يه شيرجه جانانه بد جوري سر حال مياره آدمو ... ;)
گاهي اينقدر با خودم حرف مي زنم كه حرف اون يكي خودم ... همون خود عاقله... بالاخره تاثير گذار مي شه... جدا عاقله ... يه چيزي مي فهمه بيچاره...

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

تفاوت در اصول

يه فرق ماهوي هست بين افراد تحصيلكرده در يكي از زمينه هاي رياضي فيزيك با اونهايي كه درزمينه هاي علوم تجربي ادامه تحصيل دادن... از نوع برخوردهاي اجتماعي گرفته تا نوع تفريحات... و بالاخره اهداف و غايتهايي كه براي خودشون دنبال مي كنن...

و البته يه فرق غير ماهوي هم هست بين افرادي کاملاً مرتبكه در فيلدهاي مختلف رياضي فيزيك كار كردند ... كه از بين گروههاي مهندسي ميشه بچه هاي برق رو مثال زد كه در قياس با بقيه رشته ها مثه صنايع و آي تي و كامپيوتر چند پله اي در كنجكاوي و درك مسائل... بخصوص مسائل فيزيكي جلوترند... اينو قبلا تو دوستام ديده بودم ولي چون تعدادشون زياد نبود به حساب شانس و اتفاق مي گذاشتم... ولي حالا كه با فضاي نمونه بزرگتر استيودنت هام كار مي كنم اين جريان برام محرز شده...
اينا رو عمدا گفتم تا چند تا دشمن جفت و جور كنم واسه خودم... !

MY ENTERTAINMENT

سوپر تفريحات :
  • ماشين سواري حرفه اي با سرعت بالا و بهمراه يه موسيقي توپس...!
  • خريد لباس و كفش و كيف و... از پاساژهاي لوكس تهران تو حراجهاي آخر فصل
  • شنا تو يه استخربزرگ و خلوت طوري كه دست و پات گره نخوره به دست وپاي ملت... و البته رو باز كه آسمونوهم داشته باشي! و بعد كه اونقدر كرال سينه رفتي كه از كت و كول افتادي... نفست رو نگه داري ‌‌ بري زير آب ... دست و پاتو شل كني وغوطه ور شي ... صداي تلاطم آب توي عمق يه حسي ميده به آدم...!
  • رقصيدن با كسي كه ريتم هم رو پيدا مي كنين... از اون تجربه هاست كه يه راست مي برت بهشت...
  • چتر بازي و كايت سواري كه تجربه اي ندارم ... ولي مطمئنا يه روز امتحانش مي كنم ... اگه عمري باقي بود ...!

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

درختهاي داوود امداديان



























" داوود عاشق درخت بود "

"درخت براي داوود سنبل نبود "
اين سنبل نبودن كلي در نظرم جلوه كرد وزيبا اومد... چقدر اين روزا تمايل به قهرمان سازي و باد كردن آدمها زياد به چشمم مي خوره و چقدر به نظرم تحقير كننده و سخيف مياد كه انسان رو در جاي ديگري بجوييم بجز در خودش... يعني به فلاني تعلق خاطري داريم چون برايمان نماد و سنبل يه چيزي ست ... كه در واقع تعلق خاطرمان به آن چيز است نه فلاني ئه بي گناه ...

به مناسبت هفته دفاع مقدس

عشق اینجا اوج پیدا می کند
قطره اینجا کار دریا می کند
رخصتی تا ترک این هستی کنین
بشکنین این شیشه تا مستی کنین

بازگشت...

حالا دلمان يه ذره ريفرش مي شود... اشكمان سرد مي شود وفقط مي ماند ورم چشمها... يهو حس 12 سالگي به سراغم مي آيد كه بعد از مدرسه به دور از چشم داداشه با محمد.. پسر همسايه.. ميريم فوتبال بازي با توپ پلاستيكي دولايش كه هي تعريف ميكنه دست هنر خودشه... از همون موقعها چلمن بود و هيچ هم بهتر نشد با گذشت روزگار... توپ دو لايه پلاستيكي آخر خلاقيت هاش بود... بچه يكي يه دانه مامانش بود... بي خود نبود زياد با هم بازي مي كرديم... اون يكي يه دونه ... من بچه آخر لوس مامان... از اون پررو ها كه همه چي رو واسه خودشون مي خوان... حالا سالها گذشته از اون روزها ... و اون مثلا بزرگ شده... ديگه با هم نميريم مثلا گنج پيدا كنيم... ديگه نمي ريم مثلا خونه بسازيم... آخه ما مثلا بزرگ شديم ...
چند هفته پيش تو كوچه همو ديديم وبا همون سلام اول سفر كرديم به 12 سالگي مان.. با همان كشتي كاغذي و هواپيما پلاستيكي مان... ولي انگار زير نگاه هاي زير چشمي زن محمد نمي شود يواشكي 12 ساله شد...!
حرفا رو زودي جمع و جور كردم و گفتم ... خوب محمد جان ! من كار دارم بايد زود برسم خونه... خانوم از ديدنتون خوشحال شدم...!
**من هم خوشحال شدم دوست بچه گي هاي همسرم رو ديدم...بفرماييد تو رو خدا خونه نزديكه!
لبخند ها گاهي يخزده تر از آنند كه باور شان كني....

نو شدن ؟!

مونده هنوز چند روزي تا سالشمار زندگيم برگرده رو نقطه شروع و بگه دينگ-گ-گ و شماره ش نو شه ...!
چيزي نمونده تا خالي شدن حباب بالايي ئه ساعت شني م...
اينم استقبال جشن مهرگان منه مثلا ...!
نمي دونم اصلا اين بي قراري ئه از چيه؟! اين بغضهاي دم و بي دم از كجا ميان...
اينقددد نگاهام رفته تو دوردستت... اينقددد افتادم تو خودم
و چشام آخي آخي شده كه بي سابقه بوده در تاريخ زندگانيم تا بحال ...ست شده حال و هوام با اين پيرهن قرمزه و موهاي پريشونم... شدم عييين دوردست... ديگه دست خودم هم نميرسه؟! بايد پامو بكشم تا از لبه دنيا نيافتم...
يعني تو مي گي چون مي خوام ساعت شني مو برگردونم ئه؟...

دور زدن بشر... تا شاعر شدن؟!

سلين عميقا معتقد بود كه ادبيات از بيان همه بديهاي نهاد بشر طفره رفته است ونويسندگان مصرانه در كار آن بوده اند كه انسان را خيلي بهتر از آني كه هست بنمايند....

"همه ما آزادتر مي شديم اگر همه حقيقت درباره بدسگالي آدمها بالاخره گفته مي شد "
*** از مقدمه مرگ قسطي

كسي كه اينطوري دوست مي شه... دوستي همراه با دونستن دوست داشتني ها و دوست نداشتني ها... ضعفها و توانايي ها تؤمان... كمتر و ديرتر از بشريت ناميد و دلزده مي شه...

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

نگهداري

آدم بهترين چيزها رو هم داشته باشه... هرچقدر هم لوكس... گرانقيمت... كمياب و عتيقه...
اگه مراقبش نباشه... موندگار نمي شه... خيلي زود زرق وبرقش ميره ... گرد و غبار مي گيره... زنگ مي زنه... خراب مي شه و از كار ميافته!
به نظرم يه رابطه بين دو نفر هم اينطوريه كم و بيش!
اگه حواست پرت شه... مرتب بهش نرسي ... ولش كني و بري هر جا هوس كردي...
خيلي زود غبار آلود مي شه... كمرنگ و بي مايه مي شه... پر مي شه از تكرار وملال...
نگاهها بي معني ميشن... ديگه حساس نيستين به آهنگ صداي همديگه... نسبتتون گم مي شه وسط هزار تا نسبت ديگه...!

نگاه

امشب كه تو آينه داشتم به چشمام نگاه مي كردم... متوجه يه چيزي شدم...!
تا به حال نديده بودم توي خودم .. از اين چيزا... راستش خيلي نفهميدم كه چيه...؟ فقط بي دليل گريه ام گرفت...!
يه حس عجيبيه كه خيلي در دسترسم نيست... ولي فكر كنم اولين بار بود كه داشتم مثه آدم بزرگها نگاه مي كردم!

گفتگو

تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است...
گردكان= گردو(در اكسنت مشهدي ... ميشه جوز)
گنبد= مراد از اين لغت يك سطح كروي ست اعم از كاسه يا سقف مساجد يا كلاه آقا مراد يا...
از دانشنامه ويكي پديا...
يعني هر چي بخواي يه گردو رو روي يه سطح كروي نگه داري... نميشه خانوم جون ... ا... چرا اصرار مي كني؟!
يعني بعضي ها تربيت پذير نيستن...
حالا نا اهل كيه؟ من
تربيت كننده كيه؟خودم
آدم خيلي چيزها مي دونه براي خودش ... مثلا ميدونه اين كارو بكنه چي مي شه؟ اون كارو نكنه چي ميشه؟ ولي آخرش كاري كه نبايد رو ميكنه!
مثلا چي كار مي كنه؟
مثلا : شب امتحان كوانتوم سهراب سپهري مي خونه (حالا... نه از سهراب اينقدر خوشم مياد كه امتحانمو به خاطرش خراب كنم... نه از نمره بد حال مي كنم!! )
مثلا: حرفهاي فلاني رو مگه نمي دونم دو زار نمي ارزه؟! ولي باز ميشينم بهش فكر ميكنم (فلاني= خواهره)
مگه نميدونم اون طور نيست كه اون ميگه؟!باز با خودم ميگم نكنه راست ميگه!!
مثلا: اون خود عاقلم به اين يكي مي گه:
حالا بايد زبان بخوني ... بايد يه كار مطالعه اي جدي بكني...
بعد اون يكي جواب ميده:
نه.... كشش نداره... انگيزه ايجاد نمي كنه برام.... بعدش... خوب كه چي؟!
بعد باز عاقله مي گه:
اينقدر نگو كه چي؟! كه چي؟!... اصلا مگه قراره چي باشه؟! زندگي يه شوخيه ... بي خيال.. .فقط ازش لذت ببر!!
اصلا با روش خودت هم لذت ببر ... ولي فرصتها رو از دست نده... تنبلي نكن بچه!
حالا يه پيشرفت هايي هم كردم ... يعني دارم رو خودم تاثير ميگذارم ... ولي تا سلامتي راه بسيار است
تا كي كه من گوش حرف كن شم؟!

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

ضرب المثل پرتغالي

تجربه مثه شونه اي يه كه ...
طبيعت وقتي اونو بهت ميده...
ديگه كچل شدي واسه خودت...!
دعاي مهرنوشي:
خدايا ما را كچل مفرما....!

خود شناسي

حسوديم من ... كه دومي نداره...
امشب باز از تجربيات ديگران آموختم كه...
خدا خواست پاي هيچ bfي به زندگيم باز نشد...
كه كار ديگه كه هيچ... فقط اگه نگاهش چپ جايي ميرفت... چشمشو در ميآوردم ميذاشتم جلوش ...
بعدش هم بي يه كلمه حرف و معطلي... خداحافظ... فينيش...
تو بعضي زمينه ها آدم روشنفكر نميشه كه نمي شه...
چراغها همچنان خاموش!

خاطره

باز همان كوچه...

همان خاطره ...

باز همان در ...

همان پنجره...

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

باز مهر ...

بوي مهر كه راه مي افته...
غروبها عجول ميشن ... و افقها قرمز تر از قبل... باد سردي كه لاي شاخه ها مي پيچه برگهايي كه شل و ول شده رو يكي يكي از رو شاخه ها مي كنه و اونها هم تلو تلو خوران در مسير باد به سمت زمين راهي ميشن....
هوا يه بويي مي گيره واسه خودش...
گاهي فكرميكنم خيلي خوشبختم كه با مهر شروع شدم... نه مثلا با بهار...
قبلا همه اينها با حس مدرسه و دانشگاه و تموم شدن آزادي و ولو بودن تو تابستون همراه بود...
يعني شروع تحمل كلاسها و معلمها و امتحانو و هزار تا قيد و بدبختي ديگه...
ولي حالا ها با رسيدن اول مهر بايد فكر اينو بكني كه باز از كجا با اين بچه ها شروع كنم؟!... دوباره يه مشت بچه مشنگ كه نمي دوني تو سرشون چيا ميگذره!...
28 سالت باشه بعد با تينيجر ها عوضي ت بگيرن درد بزرگيه كه هميشه با هر آشنايي جديدي ... تازه ميشه...!
.... روز اول كه هميشه سوداي اين كه باز اينها باورشون نمي شه كه همكلاسي شون نباشم...!
ولي... طولي نمي كشه كه مي فهمن كه چه خبره و بايد ماست هاشونو كيسه كنن...
به شون سخت نمي گيرم چون بيشتر به خودم سخت مي گذره...
تمام تلاشم اينه كه دو موضوع رو براشون روشن كنم...
* چطوري دوست داشته باشن و احترام بگذارن بدون اينكه بترسن...
*و چطور با يادگيري در گير شن نه با نمره و مدرك و...
بسكه از اول تا آخر ترم فكر نمره و امتحان و اين چيزان و بسكه اهل چيزهاي دم دستي و فرمولهاي حاضر آماده ان... حالم بد ميشه ولا... تقصيري ندارن بيچاره ها ... سيستم آموزشي ماست ديگه!
وسطهاي ترم كه ميشه كم كم روشها جواب ميده... سلامها و احوالپرسي ها گاهي بقدري صميمانه ميشه كه ميفهمي واسه اين نيست كه حالا اون ترم يه نمره اي و بعد... از طرفي توي اون كلاسهاي در هم بر هم آرامشي حكم فرما ميشه مثال زدني... گاهي خودم بر مي گردم ميگم چه تو نه شما ها ... چرا جيك نميزنين...؟!
دستشون اومده خودم زودتر خسته ميشم... ترجيح ميدن در يه شوخي همگاني شريك شن تا با شلوغ بازي تمركزم رو بهم بزنن ...
معلمي كه مثه شاگرداش لباس مي پوشه... باهاشون سوار اتوبوس ميشه... گاهي هم تو كافه اونها چايي مي خوره ... حوصلش سر بره رو نيمكتهاي محوطه مي شينه ... تازه چند باري هم كه ديرش شده و داشته ميدويده...
حالا آخر ترم كه ميشه با خودشون مي گن اين استاده استاد بشو نيست...! يه شاگرديه كه فقط بيشتر فيزيك ميدونه....!
ولي حق دارن بيچاره ها جدا اين يه كار با اون دي سيپلين خاصش به من نمياد...
بازهم چيزي فرق نكرده قبلن ها به شاگردها نمي اومدم بسكه سركش بودم و نا فرمان و بي خيال ... حالا به معلمها نمي يام بسكه متواضعم و بي ادعا وغصه خور...
هي از اين چيزهاي خوب گفتم ... تا خودمو آماده كنم واسه تحملهاي بسيارررر تا نترسم از اين آغاز...
بسكه من بي ربطم به اين شغل انبياء....