چهارشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۰
پی نوشت...!
سهشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۰
فصل زیستن ...!
فصل عاشقی
جمعه ۱۲ مارس ۲۰۱۰
زندگي ئه فانتزي ... !
مثه اينكه اينجا(رو زمين)... مرتب بايد مراقب ِ همه چيز باشي ...
اين زندگي ئه ذهني (تخيلي ) يه چيزي ئه... مثه كارتن پلنگ صورتي ...
- پلنگ صورتي داره مي دوئه ... بعد به يه پرتگاه مي رسه ... همينطوري ادامه مي ده ... هنوز داره مي دوئه... يه لحظه بر مي گرده زير پاشو نگاه كنه... تازه ميفهمه بايد سقوط مي كرده ... و ... سقوط مي كنه ...
- پلنگ صورتي داره با آرامش به راهش ادامه مي ده ... يه ماشينه زيرش مي كنه ... صورتي دوبعدي مي شه... تخت ِ خيابون مي شه... چند متري كه ماشينه دور مي شه ... دوباره سه بعدي مي شه ... و الي آخر... و... فردا قسمت ِ بعدي...
سهشنبه ۲ مارس ۲۰۱۰
تو ... تخيل ... من
از اين همه بي خيا ليم كيف مي كني ... دستت درد نكنه واسه بادبادك ... بادبادكي كه با سريش و كاغذ برام ساختي ... من برات آب رو با سريش قاطي مي كردم... من مي گفتم كاغذ ها رو من ببرم ؟! بعد تو مي گفتي نه بلد نيستي بذار همونجا ...بعد من سريش بيشتري تو آب مي ريختم ... چون منتظر بودم .... منتظر پر دادن ِ بادبادكم ... تا خودم هم باهاش پر بكشم ... آخه پس كي تموم ميشه... كنارت نسشتم ...سرم پايين ...اصلن هم نگات نمي كنم ...بي صدا ... آروم دارم سريش رو با چوب كبريت تو نعلبكي با آب قاطي ميكنم ... آخه دعوام كردي ...بس كه بي صبري كردم و هي حرف زدم آخرش دعوام كردي ... خيلي نا مردي... آخه پس كي تموم مي شه ؟!
پنجشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰
پنجره خوشبختي
كه پنجره ش طاقچه داشته باشه... كه توي طاقچه ش يه گلدون باشه ...!كه بشه يك لبه ش رو باز كرد و جلوش ، دور هم نشست و گپ زد و چايي خورد ...!
كه طاقچه ش اينقدر بزرگ باشه كه بشه يه وقتايي توش نشست و پاها رو تو بغل گرفت و ...!
كه بشه از اون بالا رو سرت، آب ريخت و به غافلگيريت خنديد...!
و...و از سقف ش يه چراغ ِ خوشگول آويزون باشه... كه شبها بشه روشنش كرد و تو ببيني كه پنجره م روشن ئه... كه خونه م خاموش نيست ! كه يعني ... من هستم !
گونه هاي ِ خواستن ِ دو...!
از كتاب جان ِ شيفته اثر " رومن رولان "
گونه هاي ِ خواستن ِ يك...!
تو...هماني ، كه هستي... همين گونه كه هستي ... دوستت دارم !
از كتاب ِ جان ِ شيفته اثر ِ "رومن رولان "
سهشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰
سعد آباد ِ عزيز !
پنجره... خوشبختي!
چهارشنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰
برشهايي از يك نامه !
از وقتي رسيدم ... اين چهارمين نامه اي كه نوشتم...
از اون سه تا كه چيزي در نيومد ... نه سر داشتن، نه ته !
گفته بودي... حداقل 15 خط بشه....
خواستم تقلب كنم ... چند خط نقطه بذارم ... چند خط رو هم خالي بذارم...
تازه هي به نامه قبلي هايي كه برام نوشتي، نگاه كردم تا از روي ِ خودت هم تقلب كنم ...
نشد كه نشد... هيچ وقت آدم نمي شم من ! ... اصلا يادم نمي اد يه بار، يه تقلب درست وحسابي كرده باشم !
اين بار هم نشد !
(...)
.
.
اولش ، من بودم ... مني كه آميخته اي بود از اطمينان و ترديد... مني كه هم نمي دونست وهم ميدونست ...
من ِ معلق بين تخيل و روشن بيني... !
بعد، تو بودي... تو كه منو كم كم داري از تعليق نجات مي دي...تو كه نگاه ِ منو از دوردست به سمت ِ خودت مياري...! تو كه نه شبيه ِ آينده اي و نه شبيه ِ گذشته ...!
الان اومدي تو ذهنم ... كه تو اتاق ِ سردت خوابيدي ... !(...)
.
.
(...)
.
داره چه اتفاقي برام ميافته ؟! نمي دونم ...فقط چشمامو بستم و منتظر ِ موجي ام كه به طرفم مياد ... اين كاملترين حسيه كه دارم...
خالي از هر پيش بيني...خالي از هر تخيل...
.
.
گفته بودي برات يه نامه بنويسم... الان تو، توي اتاق ِ سردت خوابي... نامه ات داره تموم ميشه... سه تا ديگه هم جز اين، برات نوشتم ... نمي دونم چرا اين همه بي سر و ته شدم... ولي حالا كه فكر مي كنم ...مي بينم مگه آدم چند تا نامه مي تونه بنويسه... يا اصلا به چند زبون مي تونه ...
(...)
.
.
چه پرم از جمله هاي ِ بدون فعل ...بدون ِ نقطه...بدون ِ فرجام !
چه پرم از اشك ! از ترس ! از عشق !
و از زني بر بلندي !
تاريخ ِ نگارش: شايد حوالي 10 روز قبل....
نا مه هاي سر باز ...!
تو اسكايپ داريم با هم حرف ميزنيم ... تلفن زنگ ميزنه... دستم به سيم گير مي كنه و اينترنت قطع ميشه...!
داشتم بهت مي گفتم جات خالي بود تهران... !
گفتي : تو خونه شايد... ولي بيرون ، پر تر از اون بوده كه جاي ِ خالي ئه تو به نظرم بياد...
دلم گرفت ...!
گفتم : تو باغ قلمستان ... توچال ... ميدون ِ تجريش... اصلا همه جا، جات خالي بوده ... براي ِهميشه اي كه نيستي!
بدون...! كه جاي ِ خالي هيچ كس رو اون يكي پر نمي كنه ... ! اتاق ِ شما تو دل ِ من جاش محفوظه... كليدش هم دست ِ خودته ماري خانوم ... تا روزي كه بياي و درش رو باز كني... تا بياي و دوباره با هم برقصيم ... تا بياي و تجربه هاي ِ تازه اي با هم داشته باشيم... تا رودخونه بشيم و از بركه ي خاطرات به درياي ِ حال برسيم... درست مثه همون وقتها...!
دلتنگي بي معنيه... يه روز دوباره باهم ... خل خلي ...مي ريم امامزاده ... چادر مي پوشيم ... بعد من، برات دعا مي كنم ... و ميگم اي بابا... نمي دونم چرا واسه خودم دعام نمياد ....!
...دوباره ، يه روز صبح كه از خواب پاشدم ازم عكس مي گيري ...و يه روز با هم ميريم ايستگاه ِ هفت ِ توچال ... نذرمون كه يادت نرفته ؟! ها؟!
دلتنگي بي معنيه... ولي من ، كاراي ِ بي معني زياد ميكنم ... اصلن هم دست ِ خودم نيست ... !
دلم برات تنگ شده ... ! نه براي ِ خاطرات ... براي ِ دوباره با هم بودن ها !
دوباره ببين ...!
تو چشماش اشك حلقه زد و همونطوري كه نگاهش تو دوردست بود گفت : ياد ِ مجيد بخير...!
(مجيد دوستي بود كه دو سال ِ پيش ، زير ِ بهمن فوت شده بود ... )
بعد به من كه محو حال و هواي ِ اون شده بودم گفت : اون روبرو رو ببين ... !
ببين ... بفهم ... لذت ببر ... ولي براي ِ كسي تعريف نكن !
اين آخري رو كه گفت، برگشتم با تعجب نگاهش كردم كه يعني منظورش چي بود ؟!
از اون چند سال ِ پيش تا حالا... هنوز همينطوري برگشتم سمت ِ آقاي ِ مقدس و دارم با تعجب نگاهش مي كنم ... هنوز نگاه ِ پرسنده م رو صورتش باقي مونده...
تا حدودا يه هفته پيش كه ، تازه حرف ِ آقاي ِ مقدس برام معني شد و نگاهم از سمت ِ آقاي ِ مقدس به طرف اون منظره برگشت !
روزگار ِ غريب ...!
كلمه هات تموم ميشن انگاري... وقتي دلتنگيها ازت پر مي كشن...
دلت مي خواد برقصي ...برقصي... و باز هم برقصي!
بس كه، موسيقي ئه اين جريان بلنده درونت !
وقتي يه عمري داشتي دنبال آب ميگشتي... هي رفتي و هي رفتي...هي كندي و هي كندي... اونجايي كه نااميد شدي و خسته ...بيلت رو انداختي و بنا كردي به رفتن...آخه ديگه خسته شدي از كندن و نرسيدن ...!
همينطوري ، داشتي مي رفتي كه يهو يه صدايي شنيدي... برگشتي .. ديدي...آب داره از زمين مي جوشه...بعد نه خوشحال شدي نه چيز ِ ديگه...آروم برگشتي همونجا... بالشتت رو گذاشتي زير ِ سرت... پتو رو انداختي روت و همونجا خوابيدي...!
ئه... خوب خوابم مياد خيلي!
دوشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰
زندگي ِ قسطي !
و به درونش.... مي انديشي...به چند و چونش...
يا كه در گوشه تنهايي ِخود ، نشسته اي و خود را سوار بر اسب ِ خيال ... سرمست مي بيني!
انديشه، يكسره خاموش مي شود ... و تو ، به تمامي ، موجود مي شوي...نقد مي شوي !
كه چه عقل پير است و دورانديش ...
كه چه انديشه نابهنگام است ... و قسطي !
جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰
عادات ِ دير گذر !
شباهت!
دوشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰
بالا آمدن ِ خورشيد !
شنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰
مهره دار ِ خزنده...!
پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹
در ژاندر وحشت... !
36% خطا... !
فقط 26 % خطا...!
چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹
چله ِ زودرس!
یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹
خود آزاري...!
تقريبا هم سن وسال ِ خودم !
جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹
نظري به سوي ِ خود ...!
عقل ئه بي عقل ...!
...ولي عقلم اون گوشه نشسته ... بد جنس... داره بهم پوزخند مي زنه ...! نا مرد داره با چشم هاش مسخره م مي كنه... ! از اون نگاهايي كه يعني " چي بگم ولا...! " ...
بذار بخنده ... تازه دعواش هم نمي كنم ...
فكر كرده تو همه مسائل بايد خودشو وارد كنه ... !
بعد ِ بيست و هشت سال ، هنوز ياد نگرفته كه كِي بايد ساكت باشه و كِي بايد حرف بزنه ... !
هنوز، بي عقله اين عقل ِ بيست وهشت ساله !
تب ِ دروني...! توهم همه گاني...!
کازابلانکا
.jpg)
شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹
نهايت دَنس
بداهگي ِ تن ِ تو كه با بداهگي هاي ِ تن ِ ديگري ... يكي مي شود!
... و آن گاه كه از اين يكي شدن ... به وجد مي آيي!
يعني... حالي، بهتر از اين حال ، وجود داره؟!
چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹
خاطره به مثابه نمايشنامه...!
(عكس مربوط به زماني ، ما بين ِ پرده اول و دوم است ) زندگي خَر است ؟!
رفت ِ زمان ... !
پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹
آدم...!
زندگي هنري...!
گم شدن !
فرقشون از كجاست؟!
يهو ... پريدم وسط و گفتم آقاي حسينيان...؟! سم بز و گوسفند مگه چه فرقي با هم دارن ؟! آخه من تا به حال دقت نكردم بهشون...
آقاي حسينيان يه فكري كرد ... سري تكون داد...و گفت:
فرقشون تو سمشون نيست دخترم ... درونشون با هم فرق داره!
من:
ئه.....!
و هنوز هم نرفتم سمشون رو با هم مقايسه كنم ...!
كي رو ميگي!
جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹
همینطوری...!
پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹
احوالپرسي !
یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹
چاپلين و من (2)!
چاپلين و من (1)!
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
دنيا و شلوار !
مار و پله بازي ِ من !
راه بسته !
سهشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
دوستی خطرناک !
دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
قرار مون،سر پل صراط !
شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹
پاييز ...باد ...من!

ظلم به...؟!
دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹
چرا عاشق نشدي مهرنوش!؟
شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹
شل سیلور استاين
آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
مونتاژ بزرگان
پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹
چشمهاي مينا !
علي الخصوص وقتايي كه انگشتمو گاز مي گيره ...
بچه رو كردن تو قفس ... گازم نگيره كه دلش مي تركه!
اعتماد به نفس...در حد خدا!
چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
جنس سوم !
اون هم تو اين زمونه كه هر روز يه نظريه تازه و چيز جديد به بازار مياد والبته هر مقاومتي در برابر تجدد يعني جاهليت... !مخصوصا با اين آدمهاي مدرن كه از هر در و ديواري رويش يافتند و تفكراتشون... چند صد متر جلوتر از خودشونه ... يعني همون جوجه متفكران مدرن...
در هر حال
نمي دونم چرا با تمام حقي كه به اين وضعيت آدمها ميدم ... ولي وقتي مردي رو مي بينم كه پر از عدم ثباته و... چه كنم؟! چه كنم؟!..طوري كه واسه گرفتن يه تصميم مضطرب وبي قرار ميشه كه آدم بد جوري نگرانش ميشه...نسبت بهش بدبين مي شم!
نهايتا اين تيپ مردها رو نه مي تونم در زمره مردها طبقه بندي شون كنم و نه در زمره زنها!
جنس سومي لازمه براي اين افراد... مثلا اختگان آسماني !
دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹
حرمان؟!
مي گه: توي اين انگورها... دونه درشت هاشو بيشتر دوست داري يا دونه ريزهاشو
مي گم: درشت هاشو يه جور دوست دارم ... ريزهاشو يه جور ديگه
مي گه: پس بگو دونه مشكي هاشو بيشتر دوست داري يا صورتي تر هارو
مي گم: مشكي ها رو يه جور دوست دارم... صورتي ها رو يه جور ديگه
مي گه: هاااااا... نشد ديگه... خيلي زرنگي!
یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹
تو ...تويي وهمينه كه برام مهمه!
خيلي فرهيخته و فهميده اي يا مثلا خيلي حاليته ;) يا ...(كه از اين آدمها زياد بودن و الزاما حس خاصي رو برانگيخته نكردن برام)
جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹
آزادي و نيوتن
سهشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹
اعتماد به اعتماد
شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹
خيام ... من و كامو
دنيائه خالي ئه خال خالي !
بعدن ها كه واسه خودت بزرگ و بزرگتر مي شي .. وقتي از خواب يهو پا مي شي و مي بيني هيچ كي نيست كنارت ... طول مي كشه تا حستو بفهمي ... بعد حس مي كني دنيا چقدر خاليه.. انگار تو سياهي داري سقوط مي كني.. بعد اگه گريه م بكني... اين بار ديگه واقعا كسي نيست كه به سمتت بياد و بگه... خيال كردي كه پيشت نيستم ...كه من همين جا بودم!
به اين مي گن .. بد بيني خردسالي كه به واقع بيني بزرگسالي مبدل شده!
8 گزينه اي!
مسئلتن : پس اوشون به فكر كردن بلند بلند با خودت.. مي گن چي ؟!
1)خل
2)چل
3)ديوونه
4)مشنگ
5)ملنگ
6)شنگول
7)منگول
8)يا چه بسا حبه انگور
پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹
دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹
حكايت خنگي
یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹
ريشه يابي
جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹
مكالمه ها
چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹
فصل باد
... كه دوباره فصل باد... كه همچنان... بي بادبادك ...
دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹
سنبليسم و شير منگو!
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟
ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين
یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹
جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹
حافظ جان از خودت مايه بذار
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
سالیان سال بعد صائب سرودند:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
سالیان سال بعد شهریار سرودند:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را
و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟
سهشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹
اصل بقاي تنهايي
ترديد و بي عملي
روزگاري اينطوري بودم تو يه زمينه هايي... ولي بالاخره دل رو به دريا زدم و اولين شيرجه رو در دنياي نمي دانم ها زدم... دقيقا مثه اولين شيرجه اي كه وقتي تازه شنا ياد گرفتي... خيلي سخته... پر از دلهره ست... ولي بالاخره بايد ترست بريزه...
واسه همين اولش گفتم : " هستن آدمهايي... " ... چون خودم رو بالاخره از روي عرشه كشتي سلامت و بي عملي انداختم تو دريا... چون اين ور كه خبري نبود كه نبود...
زندگي يعني همين... پذيرش اشتباهات و تحقير شدن ها ... اشتباه كه خجالت نداره ... مطمئن باش همه همينن ... كسي اوضاعش بهتر نيست تو اين زمينه ها ...
زندگي يعني همين... پذيرش بار هستي خودت ... باري كه تماما رو شونه هاي خودته و كسي هم واست به دوش نمي كشه
قرار نيست اتفاقي بيافته ترسو جان... پاشو ديگه ... نشين... يه شيرجه جانانه بد جوري سر حال مياره آدمو ... ;)
گاهي اينقدر با خودم حرف مي زنم كه حرف اون يكي خودم ... همون خود عاقله... بالاخره تاثير گذار مي شه... جدا عاقله ... يه چيزي مي فهمه بيچاره...
دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹
تفاوت در اصول
كه در فيلدهاي مختلف رياضي فيزيك كار كردند ... كه از بين گروههاي مهندسي ميشه بچه هاي برق رو مثال زد كه در قياس با بقيه رشته ها مثه صنايع و آي تي و كامپيوتر چند پله اي در كنجكاوي و درك مسائل... بخصوص مسائل فيزيكي جلوترند... اينو قبلا تو دوستام ديده بودم ولي چون تعدادشون زياد نبود به حساب شانس و اتفاق مي گذاشتم... ولي حالا كه با فضاي نمونه بزرگتر استيودنت هام كار مي كنم اين جريان برام محرز شده...MY ENTERTAINMENT
- ماشين سواري حرفه اي با سرعت بالا و بهمراه يه موسيقي توپس...!
- خريد لباس و كفش و كيف و... از پاساژهاي لوكس تهران تو حراجهاي آخر فصل
- شنا تو يه استخربزرگ و خلوت طوري كه دست و پات گره نخوره به دست وپاي ملت... و البته رو باز كه آسمونوهم داشته باشي! و بعد كه اونقدر كرال سينه رفتي كه از كت و كول افتادي... نفست رو نگه داري بري زير آب ... دست و پاتو شل كني وغوطه ور شي ... صداي تلاطم آب توي عمق يه حسي ميده به آدم...!
- رقصيدن با كسي كه ريتم هم رو پيدا مي كنين... از اون تجربه هاست كه يه راست مي برت بهشت...
- چتر بازي و كايت سواري كه تجربه اي ندارم ... ولي مطمئنا يه روز امتحانش مي كنم ... اگه عمري باقي بود ...!
یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹
درختهاي داوود امداديان

" داوود عاشق درخت بود "
اين سنبل نبودن كلي در نظرم جلوه كرد وزيبا اومد... چقدر اين روزا تمايل به قهرمان سازي و باد كردن آدمها زياد به چشمم مي خوره و چقدر به نظرم تحقير كننده و سخيف مياد كه انسان رو در جاي ديگري بجوييم بجز در خودش... يعني به فلاني تعلق خاطري داريم چون برايمان نماد و سنبل يه چيزي ست ... كه در واقع تعلق خاطرمان به آن چيز است نه فلاني ئه بي گناه ...



