۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

گم شدن !

... و چقدر دنيا خالي مي شه ، وقتي هيچ كس تو رو نشنيده باشه... !
وقتي همينطوري تا آخر دنيا ، تو هر جاده اي ، فقط صداي پاي خودت بياد و به صداي ِ نفسهاي خودت عادت كني!
افسوسي نيست...
آخه كيه كه وقتايي كه دايوِرت شدي ، رو دوردست... وقتايي كه ديگه ، نه اينجايي و نه هيچ جاي ديگه... آروم همراهت بشه...آهنگ ِ قدمهاتو بگيره... موسيقي ِ حس ِ نگفته ت ، رو برات با سوت اجرا كنه... و تو... بر گردي و با تعجب نگاش كني... وآروم پيش ِ خودت حس كني كه چقدر... هميشه يكي كم بوده كه برات سوت بزنه...كه چقدر هميشه بايد يكي باشه كه وقتايي كه گم شدي...وقتايي كه پرتاب شدي به يه جاي ِ نامعلوم ...برگردي ببيني يكي... فقط يكي، اومده پيدات كرده و داره برات سوت مي زنه !
كه اون يكي تا آخر ِ دنيا، فقط يكي ...مي تونه باشه!
آخه آدم نمي دونه ، تو دنيا از اين يكي ها اصلا پيدا مي شه؟!

۲ نظر:

  1. اگر هم ثيدا بشه خيلي کمه...خيلي

    پاسخحذف
  2. گاهي هم... خيال مي كني پيدا كردي!
    فقط خيال!

    پاسخحذف