۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

خوابتو ديدم ديوونه!











يه مسجده وسط كوه... يه مسجد بزرگ وخالي...
... به راننده مي گي ممكنه برگردونت؟!... يه كاري يه كه يادت رفت بكني...
... باورت نميشه... ولي اين كارو مي كنه وتو شرايط خيلي سخت اون راه رو برمي گرده و مي رسونت جلوي درهمون مسجد...
مثل برق از اتوبوس پياده مي شي و مي ري تو... صداش مي كني ................... م-ر-ي-م
اونقدر بلند كه صدات تو كوه طنين مي ندازه و چند دور مي زنه و دوباره برمي گرده پيش خودت...
سكوت... انگارهيچ كي نيست... همه رفتن
يكدفعه مامانشومي بيني كه آروم آروم داره مي ياد بيرون از اون مسجده ومي گه كه : رفته!
چي؟!رفت؟... به همين زودي!
همينطوري... بلند بلند گريه مي كني و برمي گردي سمت اتوبوس هه كه اونجا منتظرته ...
كه دوباره برگرده تو همون جادهه كه نمي دونم به كجا مي رفت!

۸ نظر:

  1. اولن، اون یکی کامنت من کو؟!
    دو هفته آخر که ایران بودم از رفتار مامان بابا همه اش این حس و داشتم که انگار قرار بمیرم، نه اینکه برم یه جای دیگه زندگی کنم. این نوشته رو هم اگر غریبه بودم و میخوندم، فکر میکردم طرف مرده، یا این جوری که این روزها مرسومه شهید شده!
    شاید واقعن حس شماها هم همینه. انگار حذف فیزکی یک آدم و اینکه میدونی طرف در فاصله قابل دسترست نیست، بدون توجه به میزان ارتباط مجازی قبل و بعد از هجرت خیلی فرقی با رفتن به اون دنیا نداره.
    راستی این کامنت های "وبلاگ نازی داری، به من هم سر بزن" اسپم هستن، بهتره پاک شون کنی.

    پاسخحذف
  2. حس من يكي كه اينطوري نبود... در جرياني كه...

    خوابه ديگه...
    ولي انگار تو نوشتن شبيه همون مردني كه گفتي از كار در اومد...

    پاسخحذف
  3. اه مهرنوش جونم مگه مریم زنده ست؟!!! میگن اونایی که مردن خودشون نمی فهمن که مردن. خدا بیامرز مریم هم دچار توهم حیات دوباره شده فکر کنم.

    پاسخحذف
  4. آره اين دختره كلا زياد خيالباف بود...اون دنيام دست از بازي ها بر نداشته...
    خدا هم نتونست شفاش بده...

    پاسخحذف
  5. خودش میدونه(شپوقی تو چه قدر بوقی!!!!)۱۶ شهریور ۱۳۸۸، ساعت ۳:۲۷

    نکته ی جالب توجه که میخواهم نظر خواهرهای گرامی رو بهش به عنوان داداش مریم جلب کنم اینه که:
    زمانی که این قلیذون توی ایران بود چیج کی از سیرجان یادش نمیکرد!!! اصولا نه بابا کاری بهش داشت نه مامان. ولی روزهای اولی که رفته بود اون ور آب، همش میگفتن مریم، مریم. بعدشم میگفتن خب حالا هفته ایی یک بار بهش زنگ میزنیم. سالی یک بار میریم میبینیمش. نکته اینجاست این کارا رو توی ایران نمیکردن حالا برای اونجاش میخوان انجام بدن. خوشبختانه الان همه چی به حال عادی برگشته و همه دارن در یک فضای سالمتری نفس میکشند و از زندگی لذت میبرند. به شخصه میگم یک چند روزی جو گیر موقعیت بودیم ولی بعدش اینقدر دارم حال میکنم که توی این 20 سالی که کنار من بود حال نکردم. در ضمن اینو خطاب به شما میگم خانمی که خواب دیدید. چرا از این خوابها برای من نمیبینی؟ البته اگه خواستید ببینید به یاد داشته باشید که من زنده ام و تازه اول کرکری خوندنم. تازه دارم یاد میگیرم. الانم باید برم. عین همیشه شما رو موکول میکنم بهبعد توی وب لاگ خودم.

    پاسخحذف
  6. خودش میدونه(شپوقی تو چه قدر بوقی!!!!)۱۶ شهریور ۱۳۸۸، ساعت ۳:۲۸

    ببخشید چند تا خطای نوشتاری رخ داد. مسئولیتشان را بر خلاف بقیه ی خلایق به تمامی قبول میکنیم.

    پاسخحذف
  7. teflak maryam...hich ki dusesh nadare... hata maman baba...
    ok...barat ye khabe dorosto hesabi sefaresh midam

    پاسخحذف
  8. where is my commnet?

    پاسخحذف