... و چه کم می شناسم خود را... من ... من... این مجنون ِ گیج ِ دیوانه
و چه نترسم من ... من ... و چه بی پروا، خود را در امواج می افکنم ...
نوازشم کن ... به صخره بکوب مرا ... موج سرگردان و بازیگوشِ زندگیم ... که امروز هوای زیستن است مرا ...
كه پنجره ش طاقچه داشته باشه... كه توي طاقچه ش يه گلدون باشه ...!