ولا از همون بچه گيهام كه يادم مياد ... كلي عاشق بودم تو ذهنم ... واين عشق تخيلي اينقدر رشد كرد و هي بزرگ شد و باد كرد...تا آخرش از خودم هم بزرگتر شد ... از قلبم هم زد بيرون و شد عشق آسموني!
معادل كه هيچي... مشابه خارجي هم پيدا نمي شد واسه ش!
آخرش هم نه هواپيمايي گيرم اومد ... نه بالن و بالگردي كه برم از تو آسمونها بر دارم بيارمش زمين پيش خودم...
حالا اينبار كه خواستم يه عشقي بسازم... اول مي بندمش به يه سنگ گنده كه باز بلند نشه بره تو آسمون بي خبر ...!
ديگه زرنگ شدم واسه خودم!
بله درستشم همینه!
پاسخ دادنحذفما ها دیکه باید به "سنگ!" دل ببندیم. شاد باشی
جایِ اينکه عشقِتو ببندی به سنگ، خودتو ببند به عشقاِت، که اگه رفت بالا تو هم باهاش بری بالا!
پاسخ دادنحذف(به عبارتي همون «مرگِ عاشقانه»!)
اينم مي شه! ;)
پاسخ دادنحذفآره واقعيت
پاسخ دادنحذفبخشید ها سوال میکنم، مگه شما هم عاشق میشید؟
پاسخ دادنحذف:)
تا عاشقي رو چي بگيريم س-امار جان؟!
پاسخ دادنحذفكه عاشقي به معنايي كه شما بكار ميبريد... نخير...
نيستم اهل اينجور عشقها و عاشقي ها!
بيا اسم هر كششي كه سالي 2 بار برامون اتفاق ميافته رو عشق نذاريم... نه واسه خاطر كلمات... بخاطر خودمون تا يادمون نداره احساسات هم عمق و ژرفايي دارن !
http://mehrman-mery.blogspot.com/2009/05/blog-post_6619.html
پاسخ دادنحذفاين لينك رو يه نگاهي بنداز!
از من میشنوی بذار همون آسمونی باقی بمونه...عشق زمینس مزخرفتر از این حرفاس که بخوای براش زرنگ بشی!
پاسخ دادنحذفشايد بشه با شناخت ملموسي از آدمها...خويشتن و دنياي اطراف و داشتن انتظاراتي در همين راستا به لذت باهم بودن رسيد...
پاسخ دادنحذفباز خوبه میدونین که منظور من یک چیز دیگه بود، این برداشتو کردین؟؟؟
پاسخ دادنحذفمنظور من اگه بخواهم واضحتر بگم اینه که مگه شما هم به یگانگی و تکامل و آرامش میرسین؟ اصلا آیا قراره برسیم؟
به emar:
پاسخ دادنحذفآدميزاده ديگه ،دست خودم نيست... به دنبال توهمات شايد...!