۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

شل سیلور استاين


آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

پيري زودرس

من پير سال و ماه نيم...يار بي وفاست
بر من چو عمر مي رود... پير از آن شدم


جناب حافظ

مونتاژ بزرگان

مستر نيچه :
*" مغروري؟!آنچنان كه شرمسارنباشي از بي حاصلي خويش ؟! "
من :
بله آقاي نيچه ... دقيقا
مستر نيچه :
پر رو...
**" آنوقت ها وجدان چه بهانه ها كه براي گاز گرفتن نداشت ! چه دندانهاي خوبي داشت !و حالا چه بر سرش آمده است؟! "
من:
راست ميگوييد آقاي نيچه حق با شماست...ولي راستش نمي دانم ... شايد سرطان گرفته بيچاره وجدان ..بس كه به پر و پاي من پيچيد... خدا حقش را گذاشت كف دستش!
مستر ويتگنشتاين:
اذيت نكنيد فردريش جان(همون نيچه) اين بچه را... شايد حالش خوب شود يك روز... ! فرصت لازم است كمي...
***" حتي در انديشيدن نيز ..زماني ست براي كاشتن و زماني ديگر براي برداشتن "
من :
يه چشمك به آقاي ويتگنشتاين ;) زبونتون طلا !
*" اكنون ميان دو هيچ" ص 274 پاره 99
** "غروب بتها " ص 26 پاره29
***مشكوك بين" فرهنگ و ارزش " و " در باب يقين" و "پژوهشهاي فلسفي"

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

چشمهاي مينا !

اين ميناي خواهرم اينا كه تو قفس نگهش ميدارن... هر روز اينقد از در وديوار قفسش بالا پايين ميشه ... اينقد كه همون نيم متر در نيم متر در نيم متر رو مياد و مي ره كه به نظرم راحت روزي 1 كيلومتر راه ميره تو همون قفس تنگ...
دوسش دارم اين مينا رو من...بد جنسي ها شو بيشتر !
علي الخصوص وقتايي كه انگشتمو گاز مي گيره ...
بچه رو كردن تو قفس ... گازم نگيره كه دلش مي تركه!

اعتماد به نفس...در حد خدا!

تقارن قشنگ 88.8.8رو اين مردك ئه ... احمدي نژاد(فحش نمي دم چون با اين چيزا دلم خنك نمي شه) با اون قدم نا ميمونش به گند كشيد ...
پا شده اومده اينجا كه چي؟!اه اه اه
خوبه كسي تحويلش نمي گيره ..هي فرت و فرت اينجاست!

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

جنس سوم !

رسيدن به تعادل و ثبات ..خداييش خيلي سخته.. .
اون هم تو اين زمونه كه هر روز يه نظريه تازه و چيز جديد به بازار مياد والبته هر مقاومتي در برابر تجدد يعني جاهليت... !مخصوصا با اين آدمهاي مدرن كه از هر در و ديواري رويش يافتند و تفكراتشون... چند صد متر جلوتر از خودشونه ... يعني همون جوجه متفكران مدرن...
در هر حال
نمي دونم چرا با تمام حقي كه به اين وضعيت آدمها ميدم ... ولي وقتي مردي رو مي بينم كه پر از عدم ثباته و... چه كنم؟! چه كنم؟!..طوري كه واسه گرفتن يه تصميم مضطرب وبي قرار ميشه كه آدم بد جوري نگرانش ميشه...نسبت بهش بدبين مي شم!
(گاهي محافظه كاري ومصلحت طلبي و ترس مدام از اين كه نكنه يه فرصت بهتر از دست بره ...و گاهي هم ترس از خطا و اشتباه علت اين عدم ثباته كه ميتونه مانع تصميم گيري و عمل ميشه...
... آدم محافظه كار رو دوست ندارم ... علي الخصوص كه مرد باشه ...ديگه خيلي حس بدي پيدا ميكنم!)
اين مردها ايمان به خودشون رو كم دارن تو زندگي ... ايماني كه به درست يا اشتباه باعث احترام من به جنس مخالفم مي شه!
نهايتا اين تيپ مردها رو نه مي تونم در زمره مردها طبقه بندي شون كنم و نه در زمره زنها!
جنس سومي لازمه براي اين افراد... مثلا اختگان آسماني !

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

حرمان؟!

منم كز غايت حرمان ...نه با آنم نه با اينم

مي گه: توي اين انگورها... دونه درشت هاشو بيشتر دوست داري يا دونه ريزهاشو
مي گم: درشت هاشو يه جور دوست دارم ... ريزهاشو يه جور ديگه
مي گه: پس بگو دونه مشكي هاشو بيشتر دوست داري يا صورتي تر هارو
مي گم: مشكي ها رو يه جور دوست دارم... صورتي ها رو يه جور ديگه
مي گه: هاااااا... نشد ديگه... خيلي زرنگي!

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

تو ...تويي وهمينه كه برام مهمه!

بعضي وقتا كه يادم مي ياد... تو دلم بهت مي گم : مرسي كه... اون روز وسط اون كارو بارا... وسط اون شلوغي ئه جمع و جور كردن اسباب اثاثيه ت.. همينطوري كه داشتي كاراتو مي كردي و انگار حواست هيچ جا نبود... منم مثلا حواس پرت رو مبل.. اون ور ولو شده بودم و داشتم مثلا مجله و كتاب مي خوندم و زير چشمي مي پاييدمت... يهو گفتي : مهري مگه تو نمي خواي بياي راه آهن؟!(و بهتر اين بود كه: يه طوري گفتي كه يعني غلط كردي كه نخواي بياي)
اون جايي كه با اين پرسيدنت تكليفم رو معلوم كردي... من كه داشتم هي فكر مي كردم آخه اگه بيام ..مي پيچم تو دست و پات و تو دلت نمي خواد من بيام! يا اصلا اينقدر حواست پرته كه برات فرقي نداره اومدنم با نيومدن!
كه اگه اون روز نيومده بودم و اون طوري با هم خدافظي نكرده بوديم.. تا عمر داشتم ..يه چيزي نا تموم باقي مي موند برام .. و وقت و بي وقت اذيتم مي كرد... تو كه خوب مي دوني ... اين دلم چقدر ديوونست و مثه صورتم اينقدر بي مزه و بي خيال نيست!
اون روز زياد حرفي بين مون رد و بدل نشد.. فقط جلوي ايستگاه كه همو بغل كرديم بهم گفتي: مهري تو رو خدا يه كم چاق شو آدم بغلت مي كنه اقلا اين همه استخون نياد تو دستش.. و تو كه تازه اشكامو ديده بودي گفتي: مي بينم آخرش تو ام گريه كردي... مني كه ديشب كه نسيم گريه مي كرد بهش خنديده و گفته بودم: عمرا وقت خدافظي گريه ام بگيره... هه هه... رو من حساب نكنين... اين لوس بازي ها تو كارم نيست... مني كه از اول كه با هم سوار تاكسي شديم ... پرپر اشك ريختم تا ...هنوز كه... ياد خودمون مي افتم
مي دوني ؟!نمي گم دوستت دارم چون
بهتر از بقيه حرف آدمو مي فهمي و مي شه باهات يه درد دل درست وحسابي كرد يا
دوستت دارم چون
بيشتراز بقيه باهات خوش مي گذره يا خيلي با حالي يا
دوستت دارم چون
خيلي فرهيخته و فهميده اي يا مثلا خيلي حاليته ;) يا ...(كه از اين آدمها زياد بودن و الزاما حس خاصي رو برانگيخته نكردن برام)
دوستت دارم چون
تنها كسي بودي كه بي هيچ صدا وصحبتي با هم بوديم و بهترين لحظه هامون اون وقتايي بوده كه يا با هم زير اون درخت گنده هه تو باغ قلمستان دراز كشيده بوديم وبه آسمون خيره شده بوديم ... يا اون آخرشبهايي كه تو راه برگشت خوابگاه مي شستيم رو علفها و به صداي جيرجيركها گوش مي كرديم و آروم دست همو مي گرفتيم و... تنهايي و بودن مونو با هم تقسيم مي كرديم ...
بودن ما با هم .. بودن ئه حرف و صدا نبود ... اونقدر غير زباني بود كه هيچ جوري نمي شه بگي كه حالا چه طوري بود!... فقط همين كه خيلي از اون لحظه ها بي هيچ حرفي بين ما شكل مي گرفت و تو خودت خوب مي دوني كه چقدر زبان بين ما تا به حال سرچشمه سوء تفاهم بوده ... كه چقدر سكوت و اون وقت هايي كه با هم مي رقصيديم.. ناب بودن... يه طوري با هم اوج مي گرفتيم كه اصلا همه چي اطرافمون كم كم محو مي شد... وجالب بود كه همه هم يه همچين حسي داشتن به رقص من وتو... يه بار زهرا گفت : شما دو تا با هم مثه باد مي رقصين... و چقدر خوشم اومد از اين تشبيه ش!
يادته اون شبي كه تا 5 صبح تو سر و كله هم زديم و هي بحث كرديم وهي عصباني شديم از نفهمي همديگه ... آخرش كه به جايي نرسيديم رفتيم خوابيديم... صبح كه بيدار شدم و طبق معمول زودتر از تو چشامو باز كردم .. ديدم هنوز خوابي و موهامون قاطي شده با هم... قيافتو كه ديدم ياد حرفهاي جدي ديشب افتادم و از خودمون خندم گرفت .. اومدم دست بكشم رو موهات كه چشاتو باز كردي و دوتايي فقط خنديديم... انگار ديشب دود شده بود رفته بود هوا...
من و تو با هم .. دو تايي بود كه بي خيال دنيا بوديم... دروغي نبود بينمون ... توضيحي نبود...هموني بوديم كه بوديم... بي اضافه.. بي زلم زيمبو وبرچسب ... بي نام ... يه حس...يه حال... معلق معلق!
...هستن لحظه هايي كه واسه حس كردنشون نبايد تنها بود ... تو اون ديگري ئه لازم براي كامل شدن لحظه هام بودي... اون وقتها ... كه هنوز بودي...
واسه همين مي گم تو اصلا يه چيز خوب نبودي
تو يه چيز ديگه اي بودي!

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

عشق و جنسيت!

بيچاره كرم ها...

هيچ وقت نمي تونن عاشق شن!

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

آزادي و نيوتن

آزادي پس از رهايي از بند... يه چيزيه كه
با حس آزادي هماره... كلا فرق داره...!
؟ حالا مثلا چه فرقي داره؟!
به نظرم بيشتر مي چسبه به آدم... تازه به اهميت وجودش پي مي بري
يعني مي شه گفت كه به شناخت ماهيت ونقش خيلي از پديده ها و آدمهاي اطرافمون تازه وقتي توجه داريم كه هم بودن وهم نبودن شونو تجربه كرديم؟!كه اگه هميشه حي وحاضر بودن تو زندگيمون ...اين بودن برامون بي معني مي شد... يا كه اگه هيچ وقت چشممون به روشون هم باز نشده بود... خوب اصلا تصوري نداشتيم از اين بودن !

نتيجه فلسفي:
بي خود نيست نيوتن رو اين همه نابغه دونستن... چون در حالي كه هميشه روي زمين و تحت جاذبه زمين زيسته بود وجز اين نديده بود... از افتادن سيب تعجب كرد!چون تونسته بود توي ذهنش دنيايي بدون جاذبه رو خلق كنه!

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

اعتماد به اعتماد

...بیا و به من ثابت کن با اون منطق بی منطق زندگیت، که هنوز هم آدم ها بهترین هدیه ی خدا به زمین و طبیعت هستند.
بگذار فکر کنم که آسیب زدن و آسیب دیدن اونقدر ها ترس نداره که فکر میکنم.
بگذار همین چهار تا لبخند دوستای دوست داشتنیم رو، از دست ندم.
به من یاد بده که باور کنم این چیزی رو که هستم، هر چقدر هم که این نوع بودن، آزارم داده باشه.
بگذار دلم خوش باشه که یه روزی میرسه که این مغزی که فاتحه اش خونده شده،تمیز فرمت میشه و دیگه حتی یه ثانیه هم به اندازه ی یه عمر تصویر و عطر و صدا توش باقی نمونده باشه.
بگذار فکر کنم میشه دوباره متولد شد.
از وبلاگ آلبالوهاي قرمززندگي

اين از اون وقتهايي كه تازه حس ميكني تنها تو نيستي كه به قول فرشاد.... " داري پا مي خوري از..."
...از اون وقتهايي كه داري سقوط خودتو تو تاريكي وفرسودگي تماشا ميكني... ازدست اين همه نگاههاي بي تفاوت وسرسري ...
از دست اين نگاههاي ارزياب و ليبل زن... از چشمهايي كه ميخوان تو يه كلمه .. يه اسم... يه لحظه يا يه صفت خلاصه ت كنن... اين همه ي تو رو... اين همه روزها و ساعتها و بودنهاي تو رو... فقط با يه كلمه... نه! ...جا نمي شم من.. تو اين تك كلمه ها...
به خودت ميياي و دست خودتو مي گيري و مي گي... گور باباي تمام اين ديده نشدنها...
خودمم ... مثه خودم ...
هنوز ميخوام ببينم ... دوست داشته باشم آدمها رو ...چه بسا تنهاي تنها ... چه بسا تك سويه!
...هه هه ... چه نترس شدم...من!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

خيام ... من و كامو

" گر بر فلكم دست بدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلك را ز ميان
وز نو فلكي دگر چنان ساختمي
كآزاده به كام دل رسيدي آسان "

به نظر من كه خيام جان .. هر جور كه اين دنيا رو عوض كني.. بپيچونيش.. وارونه ش كني.. خلاصه هر بلايي كه سرش در بياري.. اينجا نمي شه به اون چيزهايي كه تو ذهنت داري برسي.. يه فاصله اي هست بين ذهن و عين .. كه ذاتيه به نظرم .. جون به جونش هم بكني..آدم ته ته دلش نا راضيه.. يكم نا جوره!
" نه دنيا و نه انسان..
هيچ يك به تنهايي پوچ نيستند ...
پوچي در رابطه بين انسان و دنياست "
آلبر كامو

دنيائه خالي ئه خال خالي !

تو بچگي .. وقتي خوابي و چشاتو باز مي كني.. مامانه رو نمي بيني كنارت... مي بيني غيبش زده.. احساس غربت مي كني و بي معطلي بلند بلند گريه راه ميندازي...بعد چند دقيقه مي بيني .. مامانه داره از سمت آشپزخونه خرامان خرامان به سمتت مياد.. كه چيه مادر جان ! من همين جا بودم...
بعدن ها كه واسه خودت بزرگ و بزرگتر مي شي .. وقتي از خواب يهو پا مي شي و مي بيني هيچ كي نيست كنارت ... طول مي كشه تا حستو بفهمي ... بعد حس مي كني دنيا چقدر خاليه.. انگار تو سياهي داري سقوط مي كني.. بعد اگه گريه م بكني... اين بار ديگه واقعا كسي نيست كه به سمتت بياد و بگه... خيال كردي كه پيشت نيستم ...كه من همين جا بودم!
به اين مي گن .. بد بيني خردسالي كه به واقع بيني بزرگسالي مبدل شده!

8 گزينه اي!

عده اي از فلاسفه زبان به حرف زدن آروم آروم با خودت .. مي گن: فكر كردن!
مسئلتن : پس اوشون به فكر كردن بلند بلند با خودت.. مي گن چي ؟!
1)خل
2)چل
3)ديوونه
4)مشنگ
5)ملنگ
6)شنگول
7)منگول
8)يا چه بسا حبه انگور

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

افسردگي و فصل

اين پاييز هم


حال آدمو


يه جور خوبي... خراب مي كنه! ( SAD )

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

حكايت خنگي

وقتي سر كلاس.. بعد 5 بار توضيح دادن يه مطلب ساده... بازمي بيني.. مثه گيج ها دارن نگات ميكنن مجبورمي شم... براشون يه حكايتي تعريف كنم تا در اين.. رنج بسيار... همي تنها نباشم... خودشون هم بدونن چقد خنگن ولا... البته من از بشريت جدا معذرت مي خوام... ولي خنگي ... بلايي ئه كه متعصفانه واقعيت داره...
و اما حكايت:
پادشاهي در زمانهاي قديم... يه جايزه مي ذاره واسه كسي كه شعري بگه كه جديد باشه و كسي قبل از اون اين شعرو نسروده باشه!
رفت و آمد مراجعه كنندگان شاعر به بارگاه شاه شروع ميشه... ولي بعد مدتي... اين خبر پراكنده ميشه كه تمام شعرها تا به حال تكراري از آب درآمدند... شاعران بزرگ آستين بالا ميزنند و شعرهاي جديد ميگن به حساب خودشون... ولي وقتي واسه پادشاهه مي خونن .. ميگه ...هه هه ...اين كه تكراريه عزيزم... و شروع ميكنه خوندن همون شعره.. يعني: ببين كه قبلا شنيده بودم.. من اين شعرت رو... بعد دستور مي ده به غلامش كه شعرو بخونه... وآخر سر هم كنيزش همون شعرو مي خونه... بعد به شاعره ميگه:... ببين كه تازه غلام و كنيزم هم اين رو شنيدن... بعدش هم به ريش طرف مي خنديدن ... كه بازي رو سوختي ...شعرت تكراري بوده جانم...
بهلول كه از جريان خبر دار مي شه... يه شعري مي گه و ميره به دربار... شعرو كه مي خونه ... شاه باز ميگه.. شنيدم از قبل اين رو.. تازه غلام و كنيزم هم شنيدن... كه بهلول مي خواد از شاه كه اول كنيزش شعرو بخونه كه... كنيزك عاجز ميشه و... اينجا جريان لو مي ره و كلك شاه رو ميشه!
جريان اين بوده كه... شاه با يه بار... غلامه با دو بار... و كنيزك با سه بار چيز ياد مي گرفته..
اينو كه تعريف كردم.. اول يه لبخندي زدن تا مثلا منو كنف نكرده باشن... بعد 30 ثانيه كه تازه 2زاري شون افتاد... حالا مگه ول مي كردن... خنده هاي با تاخير زماني ... ناشي از تاخير در زمان دريافت
خوبه باز... آخرش اعتراف كردن كه كارشون خيلي زاره...

نيچه

بي معناست كه بخواهيم
هستي خود را .. در راه يك هدف .. صرف كنبم

اين ماييم كه هدف را اختراع كرده ايم!

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ريشه يابي

بعد آرزوهاي مكرر براي دريافت كتابهاي مورد علاقه به عنوان كادوي تولد... اين آرزو هم مثه بقيه از ابر تخيلات پا به زمين نگذاشت... و به جاي كاغذجات... پارچه جات كادو گرفتم... تا بعد دقيقا يه هفته... خواهر زاده هه در راه... ما را به كتاب فروشي مي برد ... كه خاله جان هر چي مي خواي بردار...
نه خييلي خوش شانسم!... نداشت اين گفتگو در كاتدرال رو...!ولي از اونجايي كه نذر كردم از همين يه كتابفروشي خريد كنم و لا غير... خوب ... جاش يه كتاب ديگه از يوسا ميخرم به نيت اون شاهكارش... باشد كه قبول حق گردد... قربتا الي الله...
كتابفروشي محبوب ... بعد از نيم ساعتي پرس و جو براي پيدا كردن كتاب علي البدل مزبور ... با تعجب مي گه: چيه با حوصله شدي تازگي... قبلنا اينقد با حوصله كتاب نمي خوندي... مي خواستي يه چيزي باشه كه زودي به نتيجه برسونت... خيلي فرق كردي!
تو راه كه بر مي گشتم خونه ... همينطوري فكر مي كردم ... ريشه اين حوصله از كجا مي تونه باشه؟... يه جواب موقتي پيدا كردم ... كه دارم پير مي شم و لخ لخو... چه بسا... به اين ترتيب اون بي صبري كه از بچه گي تو خونم بوده... كم كمك علاج شه!... شايد كم صبري هم مثه نزديك بيني ئه كه با كهولت هي بهتر ميشه؟!
حالا بماند كه ... اين كهولته هم فقط خودم ازش با خبرم... پس از آن تغييرات چهره براي افزايش سن... باز همين امشب .. اول كه اون يكي خانومه فكر ميكنه ...من و خواهرزادهه 11 سال كوچيكتر ...هم سنيم... بعدش هم تو يه مغازه.. خانوم فروشنده ميگه... واسه شما كه نوجوونيد!... اين بهتره... كه خشمگين بر مي گردم .. مي گم ... بابا..سن من فقط يه سال از خدا كمتره!
در هر حال... خدا شفا دهد تمام مريضان اسلام را... از سرطان گرفته تا عجولي و كم صبري !
و خدا حفظ كند تاچ پد ... لپ تاپ ما را!

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

مكالمه ها

بس كه هر وقت مامانه هر ساعتي از شبانه روز اومد تو اتاقم و ديد كه دارم با تلفن ثابت يا مبايل يا با اسكايپ حرف ميزنم... شرمنده ام ولا...حالا واسه اينكه ديگه غرغر نكنه... همچين كه مياد تو اتاق زودي توضيح مي دم... مامي جان ... ماري ه از آمريكا... اون روز ديگه مياد... ميگم فلاني ه از كانادا... حالا چيزي نمي گذره كه ديگه اين هام جواب نمي ده و باز هم شاكي ميشه كه... بي خود... بسه ديگه... هر كي مي خواد باشه... تو كار ديگه اي نداري بچه... حالا اين طوري كه داره پيش مي ره چند وقت ديگه مجبورم دروغ هم بگم ... مثلا فلانيه از ژاپن... فلونيه از قطب شمال... اين يكيه از مريخ... اون يكيه ازكهكشان آلفا قنطورس...

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

فصل باد

... من به تو فكر مي كردم .. روي تپه هاي سبز..
در فصل باد... كه بادبادك هوا مي كرديم.. صداي مردم آبادي را از پايين دست مي شنيديم.. ما آن بالا بوديم... روي تپه ... وباد نخ را از دست من مي كشيد ... باد ما را به خنده مي انداخت ... نخ كه از ميان انگشتان ما مي گذشت ... نگاهمان به هم دوخته شده بود... اما نخ پاره شد... به آرامي... انگار بال پرنده اي به آن خورده بود...
.... از كتاب " پدرو پارامو"... نويسنده : خوان رولفو
... كه دوباره فصل باد... كه همچنان... بي بادبادك ...

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

سنبليسم و شير منگو!

وقتهايي كه خيلي تشنه اي ... نبايد شير منگو بخوري... چون تازه وقتي به تهش رسيدي... مزه ش رو مي فهمي وفقط چند جرعه آخرشه كه بهت كيف مي ده ... اونم در حسرت اينكه چرا بقيه ش رو حيف رفع تشنگي كردي...
چيزهايي هستن تو دنيا ... كه خوشمزه تر از اونن كه صرف رفع تشنگي وگرسنگي ونيازهاي دست اول شن...!وقتي با چيزاي خيلي ساده تر .. سر و صداهاي برآمده از اين نيازها ... آروم ميشه... خوب.. خريته تشنه و گرسنه سراغ اين چيزاي ديگه رفتن...! چيزايي كه يه قطره ش رو هم نبايد از دست داد... با همه ش بايد كيف كرد... وگرنه از اون همه.. مي مونه فقط برات ..لذت چشيدن دو جرعه آخر... اونم با حسرت از دست رفتن و تمام شدن...!
...

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟


ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
وقتهايي هست ... بس كه درونت شاده و پر هيجان رو زمين بند نيستي... مي رقصي... مي دويي... مي خندي... مثه اينكه شوري از ظرف درونت آماس مي كنه...
وقتهاي ديگه اي هم هست... كه همين كارا رو مي كني... مي ري شهر بازي... با دوستات ميري بيرون ... كوه و پارك ودويدن و خلاصه هر كار كه از دستت بر مي آد... به خيال خودت.. واسه اينكه جريان رو برعكس كني... يعني مثلا مي خواي با اين چيزهاي بيروني... درونت رو مشعوف كني!
به اين تلاش ها مي گم... تزريق از بيرون به درون !
گاهي بي فايده نيست... اگه تزريقات چي ئه كار بلدي باشي... يعني بتوني بعضي صدا ها رو بفرستي رو يه كانال ديگه موقتا و از اون معجون فراموشي ... يه جرعه بنوشي...!
ولي به هر حال به اينا ميگن... راه حل هاي موقتي!

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

معجزه

عشق در يك نگاه را
آسان می‌شود فهميد؛

چيزی كه معجزه است

عشق بين دو آدمی‌زادی‌ست

كه يك عمر به هم نگاه كرده‌اند

نيچه جان

"خدا را می ستا یم ، که جهان را آفرید
به احمقانه ترین شکل ممکن!

... آن فرزانه می آغازدش...

...دیوانه، پایا نش می دهد..."

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

حافظ جان از خودت مايه بذار

جناب حافظ سرودند :


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

سالیان سال بعد صائب سرودند:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

سالیان سال بعد شهریار سرودند:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را

و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت:


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

اصل بقاي تنهايي

بعد از كلي تحقيقات علمي وغير علمي و پرس و جو و سرك كشيدن تو كار مردم... اين نكته دستگيرم شد كه همانا :

تنهايي از بين نمي رود...
بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شود...
يعني من ذاتا آدم محققي ام... از خودم حرف در نمي يارم همينطوري...

ترديد و بي عملي

هستن آدمهايي كه از ترديد.. خودشونو زجر كش ميكنن ... هي فكر فكر فكر
اينو بكنم اين طوري ميشه... اونو بكنم اون طوري ميشه... خلاصه همينطوري تا آخر عمر ماشين حساب ء چه كنم؟! چه كنم؟! دستشونه و قدم از قدم بر نمي دارن كه نكنه مثلا چي بشه ....؟!
خلاصه آخرش جناب عزرائيل سر ميرسه... دينگ-گ-گ... گيم آور شدي جانم... ببند بارو كه مي خوايم بريم سفر...
بعد بر مي گرده ميگه... اي بابا ...آخه آقاي عزرائيل من تازه همين الان فهميدم اگه در جهت 25 درجه از راستاي شمالي به سمت شرق برم به احتمال 32 درصد انتخاب درستي براي رسيدن به مدينه فاضله كردم و...
آقاي عزرائيل هم جواب ميده : گور باباي شما و مدينه فاضله و قدم برداشتن تون ... جمع كن ميخوايم بريم...

روزگاري اينطوري بودم تو يه زمينه هايي... ولي بالاخره دل رو به دريا زدم و اولين شيرجه رو در دنياي نمي دانم ها زدم... دقيقا مثه اولين شيرجه اي كه وقتي تازه شنا ياد گرفتي... خيلي سخته... پر از دلهره ست... ولي بالاخره بايد ترست بريزه...
واسه همين اولش گفتم : " هستن آدمهايي... " ... چون خودم رو بالاخره از روي عرشه كشتي سلامت و بي عملي انداختم تو دريا... چون اين ور كه خبري نبود كه نبود...

زندگي يعني همين... پذيرش اشتباهات و تحقير شدن ها ... اشتباه كه خجالت نداره ... مطمئن باش همه همينن ... كسي اوضاعش بهتر نيست تو اين زمينه ها ...
زندگي يعني همين... پذيرش بار هستي خودت ... باري كه تماما رو شونه هاي خودته و كسي هم واست به دوش نمي كشه
قرار نيست اتفاقي بيافته ترسو جان... پاشو ديگه ... نشين... يه شيرجه جانانه بد جوري سر حال مياره آدمو ... ;)
گاهي اينقدر با خودم حرف مي زنم كه حرف اون يكي خودم ... همون خود عاقله... بالاخره تاثير گذار مي شه... جدا عاقله ... يه چيزي مي فهمه بيچاره...

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

تفاوت در اصول

يه فرق ماهوي هست بين افراد تحصيلكرده در يكي از زمينه هاي رياضي فيزيك با اونهايي كه درزمينه هاي علوم تجربي ادامه تحصيل دادن... از نوع برخوردهاي اجتماعي گرفته تا نوع تفريحات... و بالاخره اهداف و غايتهايي كه براي خودشون دنبال مي كنن...

و البته يه فرق غير ماهوي هم هست بين افرادي کاملاً مرتبكه در فيلدهاي مختلف رياضي فيزيك كار كردند ... كه از بين گروههاي مهندسي ميشه بچه هاي برق رو مثال زد كه در قياس با بقيه رشته ها مثه صنايع و آي تي و كامپيوتر چند پله اي در كنجكاوي و درك مسائل... بخصوص مسائل فيزيكي جلوترند... اينو قبلا تو دوستام ديده بودم ولي چون تعدادشون زياد نبود به حساب شانس و اتفاق مي گذاشتم... ولي حالا كه با فضاي نمونه بزرگتر استيودنت هام كار مي كنم اين جريان برام محرز شده...
اينا رو عمدا گفتم تا چند تا دشمن جفت و جور كنم واسه خودم... !

MY ENTERTAINMENT

سوپر تفريحات :
  • ماشين سواري حرفه اي با سرعت بالا و بهمراه يه موسيقي توپس...!
  • خريد لباس و كفش و كيف و... از پاساژهاي لوكس تهران تو حراجهاي آخر فصل
  • شنا تو يه استخربزرگ و خلوت طوري كه دست و پات گره نخوره به دست وپاي ملت... و البته رو باز كه آسمونوهم داشته باشي! و بعد كه اونقدر كرال سينه رفتي كه از كت و كول افتادي... نفست رو نگه داري ‌‌ بري زير آب ... دست و پاتو شل كني وغوطه ور شي ... صداي تلاطم آب توي عمق يه حسي ميده به آدم...!
  • رقصيدن با كسي كه ريتم هم رو پيدا مي كنين... از اون تجربه هاست كه يه راست مي برت بهشت...
  • چتر بازي و كايت سواري كه تجربه اي ندارم ... ولي مطمئنا يه روز امتحانش مي كنم ... اگه عمري باقي بود ...!

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

درختهاي داوود امداديان



























" داوود عاشق درخت بود "

"درخت براي داوود سنبل نبود "
اين سنبل نبودن كلي در نظرم جلوه كرد وزيبا اومد... چقدر اين روزا تمايل به قهرمان سازي و باد كردن آدمها زياد به چشمم مي خوره و چقدر به نظرم تحقير كننده و سخيف مياد كه انسان رو در جاي ديگري بجوييم بجز در خودش... يعني به فلاني تعلق خاطري داريم چون برايمان نماد و سنبل يه چيزي ست ... كه در واقع تعلق خاطرمان به آن چيز است نه فلاني ئه بي گناه ...

به مناسبت هفته دفاع مقدس

عشق اینجا اوج پیدا می کند
قطره اینجا کار دریا می کند
رخصتی تا ترک این هستی کنین
بشکنین این شیشه تا مستی کنین

بازگشت...

حالا دلمان يه ذره ريفرش مي شود... اشكمان سرد مي شود وفقط مي ماند ورم چشمها... يهو حس 12 سالگي به سراغم مي آيد كه بعد از مدرسه به دور از چشم داداشه با محمد.. پسر همسايه.. ميريم فوتبال بازي با توپ پلاستيكي دولايش كه هي تعريف ميكنه دست هنر خودشه... از همون موقعها چلمن بود و هيچ هم بهتر نشد با گذشت روزگار... توپ دو لايه پلاستيكي آخر خلاقيت هاش بود... بچه يكي يه دانه مامانش بود... بي خود نبود زياد با هم بازي مي كرديم... اون يكي يه دونه ... من بچه آخر لوس مامان... از اون پررو ها كه همه چي رو واسه خودشون مي خوان... حالا سالها گذشته از اون روزها ... و اون مثلا بزرگ شده... ديگه با هم نميريم مثلا گنج پيدا كنيم... ديگه نمي ريم مثلا خونه بسازيم... آخه ما مثلا بزرگ شديم ...
چند هفته پيش تو كوچه همو ديديم وبا همون سلام اول سفر كرديم به 12 سالگي مان.. با همان كشتي كاغذي و هواپيما پلاستيكي مان... ولي انگار زير نگاه هاي زير چشمي زن محمد نمي شود يواشكي 12 ساله شد...!
حرفا رو زودي جمع و جور كردم و گفتم ... خوب محمد جان ! من كار دارم بايد زود برسم خونه... خانوم از ديدنتون خوشحال شدم...!
**من هم خوشحال شدم دوست بچه گي هاي همسرم رو ديدم...بفرماييد تو رو خدا خونه نزديكه!
لبخند ها گاهي يخزده تر از آنند كه باور شان كني....

نو شدن ؟!

مونده هنوز چند روزي تا سالشمار زندگيم برگرده رو نقطه شروع و بگه دينگ-گ-گ و شماره ش نو شه ...!
چيزي نمونده تا خالي شدن حباب بالايي ئه ساعت شني م...
اينم استقبال جشن مهرگان منه مثلا ...!
نمي دونم اصلا اين بي قراري ئه از چيه؟! اين بغضهاي دم و بي دم از كجا ميان...
اينقددد نگاهام رفته تو دوردستت... اينقددد افتادم تو خودم
و چشام آخي آخي شده كه بي سابقه بوده در تاريخ زندگانيم تا بحال ...ست شده حال و هوام با اين پيرهن قرمزه و موهاي پريشونم... شدم عييين دوردست... ديگه دست خودم هم نميرسه؟! بايد پامو بكشم تا از لبه دنيا نيافتم...
يعني تو مي گي چون مي خوام ساعت شني مو برگردونم ئه؟...

دور زدن بشر... تا شاعر شدن؟!

سلين عميقا معتقد بود كه ادبيات از بيان همه بديهاي نهاد بشر طفره رفته است ونويسندگان مصرانه در كار آن بوده اند كه انسان را خيلي بهتر از آني كه هست بنمايند....

"همه ما آزادتر مي شديم اگر همه حقيقت درباره بدسگالي آدمها بالاخره گفته مي شد "
*** از مقدمه مرگ قسطي

كسي كه اينطوري دوست مي شه... دوستي همراه با دونستن دوست داشتني ها و دوست نداشتني ها... ضعفها و توانايي ها تؤمان... كمتر و ديرتر از بشريت ناميد و دلزده مي شه...

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

نگهداري

آدم بهترين چيزها رو هم داشته باشه... هرچقدر هم لوكس... گرانقيمت... كمياب و عتيقه...
اگه مراقبش نباشه... موندگار نمي شه... خيلي زود زرق وبرقش ميره ... گرد و غبار مي گيره... زنگ مي زنه... خراب مي شه و از كار ميافته!
به نظرم يه رابطه بين دو نفر هم اينطوريه كم و بيش!
اگه حواست پرت شه... مرتب بهش نرسي ... ولش كني و بري هر جا هوس كردي...
خيلي زود غبار آلود مي شه... كمرنگ و بي مايه مي شه... پر مي شه از تكرار وملال...
نگاهها بي معني ميشن... ديگه حساس نيستين به آهنگ صداي همديگه... نسبتتون گم مي شه وسط هزار تا نسبت ديگه...!

نگاه

امشب كه تو آينه داشتم به چشمام نگاه مي كردم... متوجه يه چيزي شدم...!
تا به حال نديده بودم توي خودم .. از اين چيزا... راستش خيلي نفهميدم كه چيه...؟ فقط بي دليل گريه ام گرفت...!
يه حس عجيبيه كه خيلي در دسترسم نيست... ولي فكر كنم اولين بار بود كه داشتم مثه آدم بزرگها نگاه مي كردم!

گفتگو

تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است...
گردكان= گردو(در اكسنت مشهدي ... ميشه جوز)
گنبد= مراد از اين لغت يك سطح كروي ست اعم از كاسه يا سقف مساجد يا كلاه آقا مراد يا...
از دانشنامه ويكي پديا...
يعني هر چي بخواي يه گردو رو روي يه سطح كروي نگه داري... نميشه خانوم جون ... ا... چرا اصرار مي كني؟!
يعني بعضي ها تربيت پذير نيستن...
حالا نا اهل كيه؟ من
تربيت كننده كيه؟خودم
آدم خيلي چيزها مي دونه براي خودش ... مثلا ميدونه اين كارو بكنه چي مي شه؟ اون كارو نكنه چي ميشه؟ ولي آخرش كاري كه نبايد رو ميكنه!
مثلا چي كار مي كنه؟
مثلا : شب امتحان كوانتوم سهراب سپهري مي خونه (حالا... نه از سهراب اينقدر خوشم مياد كه امتحانمو به خاطرش خراب كنم... نه از نمره بد حال مي كنم!! )
مثلا: حرفهاي فلاني رو مگه نمي دونم دو زار نمي ارزه؟! ولي باز ميشينم بهش فكر ميكنم (فلاني= خواهره)
مگه نميدونم اون طور نيست كه اون ميگه؟!باز با خودم ميگم نكنه راست ميگه!!
مثلا: اون خود عاقلم به اين يكي مي گه:
حالا بايد زبان بخوني ... بايد يه كار مطالعه اي جدي بكني...
بعد اون يكي جواب ميده:
نه.... كشش نداره... انگيزه ايجاد نمي كنه برام.... بعدش... خوب كه چي؟!
بعد باز عاقله مي گه:
اينقدر نگو كه چي؟! كه چي؟!... اصلا مگه قراره چي باشه؟! زندگي يه شوخيه ... بي خيال.. .فقط ازش لذت ببر!!
اصلا با روش خودت هم لذت ببر ... ولي فرصتها رو از دست نده... تنبلي نكن بچه!
حالا يه پيشرفت هايي هم كردم ... يعني دارم رو خودم تاثير ميگذارم ... ولي تا سلامتي راه بسيار است
تا كي كه من گوش حرف كن شم؟!

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

ضرب المثل پرتغالي

تجربه مثه شونه اي يه كه ...
طبيعت وقتي اونو بهت ميده...
ديگه كچل شدي واسه خودت...!
دعاي مهرنوشي:
خدايا ما را كچل مفرما....!

خود شناسي

حسوديم من ... كه دومي نداره...
امشب باز از تجربيات ديگران آموختم كه...
خدا خواست پاي هيچ bfي به زندگيم باز نشد...
كه كار ديگه كه هيچ... فقط اگه نگاهش چپ جايي ميرفت... چشمشو در ميآوردم ميذاشتم جلوش ...
بعدش هم بي يه كلمه حرف و معطلي... خداحافظ... فينيش...
تو بعضي زمينه ها آدم روشنفكر نميشه كه نمي شه...
چراغها همچنان خاموش!

خاطره

باز همان كوچه...

همان خاطره ...

باز همان در ...

همان پنجره...

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

باز مهر ...

بوي مهر كه راه مي افته...
غروبها عجول ميشن ... و افقها قرمز تر از قبل... باد سردي كه لاي شاخه ها مي پيچه برگهايي كه شل و ول شده رو يكي يكي از رو شاخه ها مي كنه و اونها هم تلو تلو خوران در مسير باد به سمت زمين راهي ميشن....
هوا يه بويي مي گيره واسه خودش...
گاهي فكرميكنم خيلي خوشبختم كه با مهر شروع شدم... نه مثلا با بهار...
قبلا همه اينها با حس مدرسه و دانشگاه و تموم شدن آزادي و ولو بودن تو تابستون همراه بود...
يعني شروع تحمل كلاسها و معلمها و امتحانو و هزار تا قيد و بدبختي ديگه...
ولي حالا ها با رسيدن اول مهر بايد فكر اينو بكني كه باز از كجا با اين بچه ها شروع كنم؟!... دوباره يه مشت بچه مشنگ كه نمي دوني تو سرشون چيا ميگذره!...
28 سالت باشه بعد با تينيجر ها عوضي ت بگيرن درد بزرگيه كه هميشه با هر آشنايي جديدي ... تازه ميشه...!
.... روز اول كه هميشه سوداي اين كه باز اينها باورشون نمي شه كه همكلاسي شون نباشم...!
ولي... طولي نمي كشه كه مي فهمن كه چه خبره و بايد ماست هاشونو كيسه كنن...
به شون سخت نمي گيرم چون بيشتر به خودم سخت مي گذره...
تمام تلاشم اينه كه دو موضوع رو براشون روشن كنم...
* چطوري دوست داشته باشن و احترام بگذارن بدون اينكه بترسن...
*و چطور با يادگيري در گير شن نه با نمره و مدرك و...
بسكه از اول تا آخر ترم فكر نمره و امتحان و اين چيزان و بسكه اهل چيزهاي دم دستي و فرمولهاي حاضر آماده ان... حالم بد ميشه ولا... تقصيري ندارن بيچاره ها ... سيستم آموزشي ماست ديگه!
وسطهاي ترم كه ميشه كم كم روشها جواب ميده... سلامها و احوالپرسي ها گاهي بقدري صميمانه ميشه كه ميفهمي واسه اين نيست كه حالا اون ترم يه نمره اي و بعد... از طرفي توي اون كلاسهاي در هم بر هم آرامشي حكم فرما ميشه مثال زدني... گاهي خودم بر مي گردم ميگم چه تو نه شما ها ... چرا جيك نميزنين...؟!
دستشون اومده خودم زودتر خسته ميشم... ترجيح ميدن در يه شوخي همگاني شريك شن تا با شلوغ بازي تمركزم رو بهم بزنن ...
معلمي كه مثه شاگرداش لباس مي پوشه... باهاشون سوار اتوبوس ميشه... گاهي هم تو كافه اونها چايي مي خوره ... حوصلش سر بره رو نيمكتهاي محوطه مي شينه ... تازه چند باري هم كه ديرش شده و داشته ميدويده...
حالا آخر ترم كه ميشه با خودشون مي گن اين استاده استاد بشو نيست...! يه شاگرديه كه فقط بيشتر فيزيك ميدونه....!
ولي حق دارن بيچاره ها جدا اين يه كار با اون دي سيپلين خاصش به من نمياد...
بازهم چيزي فرق نكرده قبلن ها به شاگردها نمي اومدم بسكه سركش بودم و نا فرمان و بي خيال ... حالا به معلمها نمي يام بسكه متواضعم و بي ادعا وغصه خور...
هي از اين چيزهاي خوب گفتم ... تا خودمو آماده كنم واسه تحملهاي بسيارررر تا نترسم از اين آغاز...
بسكه من بي ربطم به اين شغل انبياء....

منسوب به جناب خيام

ابريق مي مرا شكستي ربي

بر من در عيش را ببستي ربي

من مي خورم و تو مي كني بد مستي

خاكم به دهان مگر تو مستي ربي

ايرانگردي4-كاشان






اين كوزه ها رو در تپه هاي سيلك كاشان كه مربوط به 10 به توان 3 يا 4(تو بعضي موارد دقيقم كه شامل اين يكي نشد) سال پيش هه ديدم... كابرد اين كوزه ها اين بوده كه : وقتي يكي مي مرده ميگذاشتن اونو تو كوزه و... بعد هم زير خاك...
خوب انسان صاحب فكر در اين مواقع از خودش مي پرسه : آخه چرا كوزه؟!
بعد اون يكي خودش جواب ميده...
آها ... لابد واسه اين بوده كه وقتي آدم مردهه رسيد اون دنيا ... از تو كوزه بپره بيرون و خدا رو بترسونه... !
خدا هم گوششو بگيره .. بگه : اي پدرسوخته ... حالا كه اينقدر با نمكي بيا برو بهشت!
عكس پاييني: كوزه مزبور
عكس بالايي:اين يكي رو كوزه كم آوردن بذارنش توش... شايد هم از اين پولا نداشته كه بده بالاي كوزه ... همينطوري مي خواسته بره اون دنيا ...
نتيجه اخلاقي: دنيا ازاون وقتها تا حالا هيچ فرقي نكرده ... هميشه بودن كسايي كه واسه فقيري... واسه نداشتن... جا مي موندن از يه بقيه هايي...!

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

نبرد با عزرائيل




تو بچه گي تخيلات راحت اطراف آدم ورجه وورجه ميكنن... از هر چيزي كه مي شنوي يه چيزي مي سازي عجيب غريب تو ذهنت... طوري كه بعدا كه يادت مياد به خودت ميگي چه احمقي بودم ... اين من!


اون وقتها تصورم از قله يه نقطه خيلي تيز تيز بود... مثه سر سوزن!


بعدا كه بزرگ شدم و چند تايي كوه رفتم و از قله هاي متعددي بازديد به عمل آوردم ... فهميدم كه نه بابا ... قله اونقدر ها هم تيز نيست... يه كمي جا دارتره... اونقدر كه چند نفري روش جا مي شين و مي تونين عكس يادگاري بگيرين... تا مدركي باشه واسه بد گمانان كه باورشون نميشه آدم تا چه جاهايي رفته واسه خودش ...همينطوري!
(عكس سمت بالايي):اين عكس از فراز يه قله اي نزديك نياسر كاشانه...
(عكس سمت پاييني):دو قدم مانده به قلله!
نه كه فكر كني كوهه بلند بود... بر عكس خيلي هم كوتاه بود... ولي هيجاني داشت وصف ناشدني... تا قله انگارداري رو لبه باغچه راه ميري... حالا تصور كن لبه باغچه باشه تو آسمون هفتم... ! حالا اگه تونستي برو...!
تازه اين يكي از اون قله سوزني ها بود... فقط يه نفر روش جا ميشد... بعد مي گن بچه ها خيالبافن...!
اگه همنوردي نداشتم كه الان تو... اون دنيا... در حال بلاگ نويسي بودم...
خلاصه دعوايي بود بين جناب عزرائيل و اين همنورد... يكي از اين ور دستمو مي كشيد ... اون يكي از اون ور...!


۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

بر له يا عليه

آدم ممكنه عاشق خشانت باشه ولي فرق داره مدلهاش با هم...
تو(يعني من!) خشونت و قدرت رو توي اوني كه داره ازت دفاع مي كنه دوست داري... هموني كه طرف توئه
در عوض متنفري از همين خشني.. وقتايي كه وادارت كنن خودت تنهايي وارد معركه شي و بخواي بجنگي!
يعني درست وقتي كه بر عليه ت بكار برده مي شه!
تو كتاب " بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم " ازنادر ابراهيمي يه جايي داره كه مي گه:
سپر باش ميان من و دنيا كه دنيا در تو تجلي مي يابد...
يعني آن جناب سپركه قراره در واقع نقش مدافع رو بازي كنه حالا با يه جمله ادبي با تجلي گر دنيا جابجا مي شه!
حالا به هرحال .. لينكي هست تو حس من بين اين سپره و دنيا
اون لينكه همانا يه شواليه نيست؟!

لطفا درك كنيد!

به نظر من اولين موسيقيدان كسي است كه

اندوه عميق ترين خوشبختي را درك كند

نه اندوهي ديگر را

تا كنون چنين موسيقيداني پيدا نشده است!



نيچه سيبيلو

خوش بيني يا بد بيني

اهميتي نمي دم كه دنيا چقدر جاي مزخرف .. بد .. ناجور.. كج و كوله و يا هر چي ديگه ست...
موضوع اينه كه با همه اين حرفها يا آدمي هستم كه به اين وضع مي تونم خاتمه بدم ... يعني خداحافظ.. يا نه هنوز به هزار دليل اين كارو نمي كنم... كه البته 990 تاش اينه كه جراتشو ندارم...
خلاصه حالا كه نمي توني جدي جدي با دنيا حال كني و بهت خوش بگذره.. خوب شوخي شوخي باهاش حال كن!
اين حال كردن با دنيا اصلا معنيش اين نيست كه حالا داري اونو تاييد مي كني ...بلكه اين يه راهه واسه همزيستي با عالمي كه بهر حال افتادي توش و چاره اي نيست جز زندگي... حتي اگه انكارش هم بكنم باز هم ترجيح مي دم سرخوش باشم تا ماتمزده و بي عمل...!
بعضي ها اين چيزها رو با توان داشتن ديد مثبت وميزان منفي بافي افراد كه ريشه در روان مردم داره مي سنجند... شخصا خيلي با اين حرفها موافق نيستم... شاد زيستن يه هنره ... فنوني داره كه بايد از درون اين همزيستي با عالم.. كشف و استخراج شه وبعد آموخته و حتي يه مدت بايد تمرين كنيم اين آموخته ها رو ... اگه بعد همه اين كارا ديدي هنوز هم مشكل داري اون وقت تازه من ظن مي برم كه احيانا به يكي از انواع بيماريهاي رواني ذاتي دچاري !
اين همزيستي و خوش خوشان بودن اصلا كار راحتي نيست كه هيچ.. معمولن خيلي هم سخت و بغرنج مي شه... ولي خوب ديگه در حد تئوري مي شه اميدوار بود كه خيلي هم دور از دسترس نيست... شايد بشه در عمل هم اينطور زيست...
و اگر يه روز تونستي ... از اونجا به بعد رو ميشه گفت:آدمه وارد ژاندر فرزانگي زندگيش شده!
جناب نيچه يه چيزي مي گه كه هميشه تو گوشم زنگ ميزنه:
" جديتهاي ما نشان مي دهد كه سنگيني ما در كجاست و در چه مواردي از سبكباري بي بهره ايم."
راز زيستن شاد همينه ... جدي نگرفتن زندگي! و همانا... جدي نگرقتن خويشتن!

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

خودم يا خودش

آدم گاهي علاقمند مي شه به تصويري كه تو ذهن بقيه از خودش داره...!اينكه چقدر اين تصوير شبيه خودشه !
خوب.. آدم بايد بدونه..تا اگه يه وقت اشتباهي تو كار بود..بزنه رو شونه طرف...
آقا جون .. ايني كه مي گي من نيستم.. تا اينجاش منم..ولي بقيه شو خودت ساختي !

خوش خيال

آدمهايي كه با هر كدومشون يه روزي ..يه جايي ..يه طوري هم قصه بودي... داستان هاشو نو مي دونستي...داستان هاتو مي دونستن... كلي حس صميميت داشتين واسه خودتون...
بعد يه جايي ..مي بيني يه چيزي ميشه..يه اتفاقي مي افته.. كه همشون جو گير ميشن و ميرن سمت يه قصه ... يه داستان عمومي... يه نمايش همگاني...يه خيمه شب بازي پر زرق و برق... و تو... كه همينطوري مبهوت موندي و نگاهشون مي كني!
بعد هي مي پرسي آخه چطوري مي شه؟!
بعد مي بيني از تو كه هميشه ساكتي مي خوان ساكت تر شي! تا صداها بهتر به گوششون برسه... همون صداها كه سه بعدي تره... سرگرم كننده تره... پر طمطراق تره... جالب تره واسشون!
فكر نكن حالا كه داري با فلاني حرف مي زني.. بهت مي گه :اوهوم اوهوم.. يعني باهات هم عقيده ست يا حتي اصلا اين معني رو هم نمي ده كه يعني طرف ملتفته !
آخه تو از كجاي اوهوم اوهوم اين همه چيزو مي فهمي ؟ من نمي دونم!؟
يعني.. بعضي وقتها ناميد مي كني آدمو.. اساسي...

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه

زندگي جلبكي

با دوستي درباره وقايع اخير و انتخابات صحبت مي كرديم...
مي گفت : اين تكرار تاريخه.. نبايد خيلي خودتو درگير جريان كني..هميشه همين بوده..آخرش هم اون عده اي كه قدرت رو به دست مي گيرن مثل همون قبلي آن..يعني فقط يه عده اين وسط به زمين زده ميشن... واسه هيچ... ميشن بازيچه يه عده ديگه... كه اون هام با قبلي ها فرق چنداني ندارن... البته يه جورايي راست ميگه ولي...
به بهانه تكرار تاريخ نمي شه سكوت كرد...
از بين همين حرفها و گفتن هاست كه درست پيدا مي شه!
نميشه احساستو كه برانگيخته شده.. سانسور كني... جايي كه شور يا چيزي درونت بوجود اومده نبايد سركوبش كني.. بايد واسه عملي كردنش يه فكري برداري...
البته منظورم جو گيري نيست!
بهر حال تغيير و تحول تاريخ رو نميشه انكار كرد..تكرار هم هست ..ولي تغيير و سيلان اصل قضيه ست... وگرنه هنوز در عصر حجر بوديم و رو در و ديوار غار مي نوشتيم ...
مصلحت انديشي و محكم چسبيدن به چيزهايي كه امروز برات ارزشه..تا ابد تو رو همين جايي كه هستي نگه مي داره...
پايبندي..علاقه..تعلق خاطر ويا حتي ايمان به بعضي چيزها معركه ست ..اصلا بدون بعضي از اونها زندگي به نظرم بي معنا مياد... ولي
مثل جلبك به چيزي چسبيدن... ديگه نه!

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

بهشت شرطي!

فايده قشنگترين چيزها وقتي نتوني با اون تركيب شي... آغشته شي... چيه؟
مثه يه شي ه... از اونهايي كه وقتي بهش دست مي زني هيچ حسي بهت نمي ده... فقط واست زيبا باقي مي مونه... چيزي نمي گذره كه برات عادي مي شه و چه بسا حوصلش رو هم ديگه نداري!
ميشه يكي از اون به من چه ربطي داره ها...!
بيرون وقتي به كارم مياد كه بتونم با درونم تركيبش كنم...!
الان فكر مي كنم اگه من از اين مملكت پامو بذارم بيرون...
هر چه قدر هم كه پنجره خونم رو به جنگل باز شه ... هر چقدر هم هوا پر نم نم بارون باشه و هر چي هم دور و برم پر باشه از سنجاب و آهو وتازه يه جاده جنگلي كه بشه توش دوچرخه سواري كرد هم از كنار خونم بگذره...
فوقش يكي دو ماه اين چيزا چشممو مي گيره و برام جالبه ولي بعدش دوباره حوصلم سر مي ره...
يه وقتي آدم ميفهمه كه يك تنه تجربه كردن خيلي چيزا يه طوريه... يه كمي ناقصه... يكمي كج و كوله ست...!
به هرحال ديگه خودمو شناختم... آدمي نيستم كه تنهايي بهم زياد خوش بگذره...
فكر كنم اين يعني : تنها هيچ جا نمي رم... حتي بهشت... !

چطوريه؟


والتر بنيامين يه جايي گفته :خوشبختی يعنی توانايیِ شناختنِ خود، بدونِ ترسيدن.
ولي نمي دونم چرا در حالي كه بدون خيلي از ترسها دارم سعي مي كنم خودمو بشناسم ... هيچ احساس خوشبختي ندارم...
آها ... شايد اين از مواردي هه كه بايد گفت : مستر بنيامين زر بيخود زده... حس شناخت و خوشبختي هيچ ربط مستقيمي...اون طوري كه ايشون ادعا كردن به هم ندارن...!

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

خوابتو ديدم ديوونه!











يه مسجده وسط كوه... يه مسجد بزرگ وخالي...
... به راننده مي گي ممكنه برگردونت؟!... يه كاري يه كه يادت رفت بكني...
... باورت نميشه... ولي اين كارو مي كنه وتو شرايط خيلي سخت اون راه رو برمي گرده و مي رسونت جلوي درهمون مسجد...
مثل برق از اتوبوس پياده مي شي و مي ري تو... صداش مي كني ................... م-ر-ي-م
اونقدر بلند كه صدات تو كوه طنين مي ندازه و چند دور مي زنه و دوباره برمي گرده پيش خودت...
سكوت... انگارهيچ كي نيست... همه رفتن
يكدفعه مامانشومي بيني كه آروم آروم داره مي ياد بيرون از اون مسجده ومي گه كه : رفته!
چي؟!رفت؟... به همين زودي!
همينطوري... بلند بلند گريه مي كني و برمي گردي سمت اتوبوس هه كه اونجا منتظرته ...
كه دوباره برگرده تو همون جادهه كه نمي دونم به كجا مي رفت!

من و غروب رمضان















۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

غريزي باش؟!

به عقلت فشار نيار... چيزي كه چشم ما رو به روي همه چيز مي بندد عقل است...
اول برو سراغ غريزه... اگر غريزه خوب نگاه كند برد با توست...
غريزه هيچ وقت بهت خيانت نمي كند...
مرگ قسطي-سلين

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

نگفتن

ساعت پنج كه شد فهميدم بي وفايي...
گوشي تلفن را برداشتم و بوق. . . بوق. . . بوق .... صداي ابلهانه اش در اتاق خالي تو قلبم را شكست...
در همين وقت در باز شد و تو در آستانه در بودي...
اين كاملترين ديدار ما بود. . .
.
.
.
اما آخرش اين وصل ها . . . اين هجران ها . . . ويرانمان مي كند. . .!
ويرجينيا ولف

تلاقي نگاهها . . سكوت هاي كش دار. . . فضاي مه گرفته ورمز آلود . . حس شاعرانگي و تخيلات عاشقانه رو پر و بال ميده...
ولي اين نگفتن ها و نگفتن ها براستي مملو از حسها و رازهاي غير زبانيه يا كه اساسا چيزي در ميان نيست جز وهم... ؟!
من عاشق اينگونه رمز گذاري و رمز گشايي حس ها م... اين نگفتن هاي معني دار. . . اين هيجان هاي بي پايان. . .

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

عشق سرعت

گه گداري كه با فرشاد گريزي مي زنيم بد نمي گذره... !
اون ميگه با منه ... منم ميگم با اون... اينه كه اعمال خلاف رو با همكاري هم به صورت كاملا شرعي و قانوني به انجام مي رسونيم!
دو شب پيش هم كه مي خواست با دوستاش تا nشب بيرون باشه باز بايد بهش دستي مي رسوندم...
.
.
قرار شد ما ماشينو بذاريم و دو ماشينه بريم ... كه احمد(دوست فرشاد) اصرارررر كه خاله ت بايد با ماشين من بياد... منم كه از قبل داستانهاي زيادي از رانندگي هيجان انگيز احمد شنيدم... خوشحححححال... مي شينم و كمربند و مي بندم...
شنيدن كي بود مانند ديدن؟!
يه بازي كامپيوتري واقعي... سرعت لاي ماشينا 160... با 150 تو پيچ هاي طرقبه...
هي هم اون وسط كمربندمو چك مي كرد و اينكه يه وقت نترسيده باشم...
و لبخند رضايت من... كه معلوم بود دارم چقدر كيف مي كنم...!
ماشين بازي كه تموم شد و برگشتيم تو ماشين خودمون... به فرشاد گفتم اگه احمد چند سالي بزرگتر بود بد نمي شد...
.
ساعت از سه گذشته... با فرشاد نشستيم و همينطوري حرف مي زنيم ...
sms واسه فرشاد... احمده... :
ميشه شماره مهرنوش بدي به من؟
مي پرسه چي بگم؟
هه... حالا من يه شوخي كردم ... معلومه كه نه بچه جان...!
.
.
.
ولي خوب ... اگه خود شماخر شمارمو بخواد...
نديد... بهله D:


جمعه

از دم غروب اومدم رو بوم... تو ساختمون كسي نيست الا مامانه و خواهره...بقيه رفتن مهموني!
من كه حرفي با اون دو تا نداشتم... اونام با هم حرفي نداشتن... اين بود كه Tvرو روشن كرده بودن و صداشم تا آخر...
همينطوري واسه خودم راه مي رفتم و باد كه از رو شونه هام رد ميشد و مي پيچيد لاي موهام خوشم ميومد...
تا سينا زنگ زد و از ماجراي ديروز غار رفتن و هيجان مردن وتاريكي و خوابي كه از ديروز ساعت 6 عصر تا به حال ادامه داشته و اينا و اينا... برام حرف مي زنه... آخرش هم ميپرسه كه كجام؟
گفتم دلم گرفته بود اومدم رو بوم!
گفت خوب به اون زنگ مي زدم؟
گفتم آخه از اون وقتهايي بود كه يكي بايد بهم زنگ بزنه...!
.
.
.
آخر شب شده... مرگ قسطي تموم شد... هنوز تنهام... هيچ صدايي نيست... حتي ديگه با خودم هم حرف نمي زنم!
چقدر خواب خوبه...


يه شب جمعه...

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

ترس

يكباره ترس برم داشت...
افتاده باشي از سر ديوار...
خم شدم بگيرم ديدم...
خوشه خوشه آويخته اي... ...
بيژن الهي

ايرانگردي2-زاهدان

این زاهدان عجب جائیه!مردمش یه جورایی بی قاعده و قانونن، شاید هم واسه خودشون یه قانونهایی دارن، ولی نه از اون نوع دوست داشتنیش...یه یه جور چاخان و خالی بندی و منم منم و...از ادب واحترام ومهربونی هم لااقل از اون نوعی که ما می شناسیم خبری نیست.همین بس که بگم ، جو عامشون که بلوچ ان 4 زنه بودن مرام شونه...البته هر چی بیشتر با مرام تر ...!
خوب، لابد اینقدر مهربونن که از سر یکی اضافست ، باید چند نفری بیان جمع و جورش کنن که سر ریز نشه یه وقتی!
وقتی توراه برگشت واسه توقف کوتاهی وارد بیرجند شدیم، همچین که شیشه رو دادم پایین و هوای بیرجند به صورتم خورد ، شاعرانگیم گل کرد و با خودم گفتم :به به...سلام بر تو ای دیار!(شاعر لوسي ميشم من....!)
حالا بماند که خودم مشهد به دنیا اومدم و مامان بابا هم همون دهه های اول دوم زندگیشون اونجا بودن!
بالاخره آدمی که مامان باباش روستایی ان، جون به جونش کنی شهری نمی شه...تو نیویورک هم به دنیا بیاد باز هم دهاتیه و با بوی کاه گل و خاک و شنیدن صدای برگهایی که باد توشون پیچیده ، حالی به حولی میشه و یاد خاطرات نداشتش می افته!
باز خوبه میتونه حسشو به خاطرات پدر مادره لینک بده وگرنه که ديگه هيچي...!

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

لب تاپ

از امروز به بعد مستقل شدم واسه خودم... از شر كامپيوتر زغال سنگي و منت خواهره راحت شدم...
حالا در كمال استغنا و استقلال با لب تاپ سفيد 2.8kgخودم كار مي كنم...

عمق رودخونه

آن كس كه خود را عميق مي داند تلاش مي كند كه واضح وشفاف باشد.. .
آن كس كه دوست دارد به نظرتوده مردم عميق بيايد تلاش مي كند كه مبهم و كدر باشد...
توده مردم كف هر جايي را كه نتوانند ببينند عميق مي پندارند واز غرق شدن خيلي واهمه دارند...
مستر نيچه
منم بدم نمياد شفاف باشم...
اين طوري كسي يه كم شنا بلد باشه... ديگه از غرق شدن نمي ترسه...!
تازه بماند كه... دل غرق كردن هم ندارم...!

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

نظر

از سه نفر می پرسن: نظرتان درباره گرانی گوشت چیست؟
اولی می گوید:گرانی چیست؟
دومی می گوید:گوشت چیست؟
وپاسخ سومی اینست:نظر چیست؟

دیوانه و عشق

تو فیلم the unknown woman یه جایی هست که وقتی بچه خانومه رو ازش گرفتن و بردن... همینطوری نشسته در حالی که شیرش داره می ریزه و بچه ای نیست که بهش شیر بده ... داره پرپر اشک می ریزه...
صحنه خیلی قویه یه ، اونقدر که تو هم ، همونجا مامان میشی !
درست مثل وقتهایی که پر از عاطفه ای... پر از ابراز ... ولی نیست اون کسی که که می خوای اون چیزا رو بهش بورزی!
جوشش حسی در درونت که یا می ریزه رو زمین، یا اونقدر درونتو پر می کنه که احساس خفگی می کنی!
حس بدیه این حس ... خودتی و خودت...
بوبن می گه: مردها پاسخ گوی عشق زنها نیستند... راست می گه...
البته هر زنی هم مثل من اینقدر دیوونه نیست!

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

ایرانگردی 3- بابل

لحظه ای نبود که بتونی هوا رو، نفس کشیدن رو، فراموش کنی!
هوایی که فقط اکسیژن نبود...رطوبتی که با بدنت هم دما می شد و به تنت می چسبید و تو از این خوشت می اومد...
سرما که ازرطوبت عبورمی کنه ...مثه اینه که یکی آروم داره فوتت می کنه و بعد که غافلگیر شدی، شروع می کنه به قهقهه...و گرما که وقتی بهت میرسه، انگار یه نفر داره قلقلکت می ده...
صدا، باد و هر چیزی که سرعت و شدت و خشونتی داره، با عبور از این رطوبت ، کند و ملایم میشه...آروم مثه موج به سمتت می آد، یا ازت رد میشه ، یا روی خودش می شکنه و بر میگرده!
به نسیم میگی کاش میشد یه کمی ازاین هوا بذارم تو کیفم و با خودم ببرم!
میرم تو شالیزارا راهی برم...قورباغه ها ن که پلق پلق از کناره ها می پرن تو شالی ها ...به قدری سریعن که فقط دو سه تا رو می تونی ببینی! از بقیه، فقط برگی که تکون می خوره وبعد صدای پرششون تو آب... پلق... رو میفهمی!
دسته های برنج، که دو قسمت ازشون تشخیص میدی...برگهای یکنواخت و بلندی که راست بالا رفتن و خوشه هایی که به خاطر بارشون سرشون خم شده بود...خمیده شدن یه خاطر باری که ، یک حس مادرانه داره!
بازی پرواز پرنده هایی که نمی دونم اسمشون چیه بالای شالیزارها!
اوج می گیرن و بعد بالهاشونو می بندن و رو هوا سر می خورن...یه سقوط آزاد کیفولانه! تا به نزدیک خوشه ها می رسن ...بالهاشونو باز می کنن و چند دقیقه ای تو همون ارتفاع پرواز میکنن و دوباره اوج و از دوباره سر خوردن ...!

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

اکسپرسیونیسم


من این عکس رو اینطوری دوست دارم وهمینطوریه که کامله

یعنی با انگشت نسیم که نمی خواسته تو عکس من بیفته

درون

آنجا که نمی توان دلیل آورد، آنجا که نمی توان پاسخ گفت، لزومی بر پذیرش نیست؛ می توان مانند خود شد...
ببین درونت چی می گه؟!
البته گاهی، این سرکارعلیه خانوم درون ذرت و پرت زیاد می کنه!

ببخشید...! شما...؟

بعضی ها اهل احساسات دم دستی ان، اهل ناز و نوازش و مکاشفه وجستجو و این چیزا نیستند
حوصله این ادا اطوارها رو ندارن اساسا
اگه بخوای چیزی ازت بفهمن، باید خودتو بذاری تو ویترین واسشون!
با تیتر و عنوان بهتر کار می کنن تا با درون مایه و محتوا!
با یه بوسه آبکی و چند تا جمله عشقولانه همه کارشون زودی ردیف می شه! احساس عشق ، احساس نفرت، بی تفاوتی...و هر چیزی از همین دست زود توشون شکل می گیره!
من که از این لیبل ها ندارم به خودم بچسبونم ولی بهرحال زیاد اشتباه می گیرنم ،بابا جون! من اون کسی نیستم که شما فکر کردین!
وقتی می بینی نزدیکترین آدمها تو زندگیت تصوراتی ازت دارن که وقتی می فهمی مخت دود می کنه!
وقتی می بینی حتی خواهره... برادره، تو این همه سال با چه تصویری از تو دارن زندگی می کنن! درونت خالی میشه که ای وای ... یعنی واسه اینا هم باید همه چیزو بذاری تو سینی... لب طاقچه ، تا ببینن؟!
به سختی می تونم نسبت به این بی انصا فی هاشون بی تفاوت باشم...ولی پروژه جدیدم اینه!


بی خیال قضاوتها شدن!

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

کمال شخصی

اون روز، با علی که حرف می زدیم آخرش رسید به مسئله کمال ، اینکه آخر تلاشهاش توی زندگی ،آخر تلاش برای دونستن ها ، عشق و تجربه و همه اینها ، تلاش برای به کمال رسیدنه...مکثی کردم و پرسیدم منظورت از کمال چیه؟!
گفت:... یعنی کامل شدن... به اوج خود رسیدن!
پرسیدم: همین؟!
قانع نشدم ...کم بود واسم ، ولی نمی دونستم چی می تونم بهش اضافه کنم؟!
یهو ذهنم برقی زد و گفتم :علی! حس من از اون کمال یا اوجی که تو می گی یه چیز شخصی نیست...
فکر کنم اگه بتونم روزی خودم رو در رابطه با دنیا و آدمها، یعنی کلا وجود پیدا کنم ، اینه اون کمال
... پیدا کردن تناسب با هستی...
به زبون ما فیزیکی ها پیدا کردن مینیمم انرژی یک سیستم ، راه رسیدن به یه سیستم پایداره!
کمال فردی ، یه تناقضی داره درونش، یه ایراد ...به نظرم سالم نمی یاد اصلا!

بدون شرح


۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

سال بهره وری

به خاطر بودن در سال اصلاح الگوی مصرف و تلاش در جهت افزایش بهره وری، جناب عزرائیل هم به خودش افتاده که خودی نشون بده به این رهبر آزاده...
برای این منظور ، ملت رو در بسته های ده تایی و صد تایی می فرسته اون دنیا
از بین روشهای مختلف برای سفر دسته جمعی به اون دنیا ، سقوط هواپیما روش کارآمد تر و سریعتر و مطمئن تریه
یه نقص فنی ... شتلق ...کار دیگه تمومه، عمرا پای کسی به زمین برسه، یکسره از همون آسمون همه رو می فرسته به ملکوت
حالا بعد این همه هنر نمایی بالاخره کی می خواد حضورا خدمت رهبر برسه که:
" ای رهبر آزاده آماده ایم آماده" معلوم نیست!

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

Ahmadinejad is not my elected president

بابا... ما این بشرو نمی خوایم...
خودش نا غافل از بالا سقف تالاپی افتاد تو کاسه مون ...

...

اگه دل آدم مثه زود پز یه سوپاپ اطمینان داشت ، بد نبود!

دروغ و دگردیسی به وقاحت

حالا باز امروز از اون وقتهاست که دلت میخواد همینطوری گریه کنی تا تموم شی!
هی با خودت می گی:28 سال زیستن و منظور دنیا رو نفهمیدن...!
آخه چرا اینقدر به آدم دروغ می گن...!
هر چی میگین، بگین ولی تو رو خدا دروغ نه...! اون هم چند لایه و تو در تو! آخه ...! آخه من گیج می شم!
با هر تلخی میشه کنار اومد، ولی با چیزی که نمی دونم بالاخره چیه ، اصلا نمی دونم باید چی کار کنم؟!
مشکل فرد نیست...اپیدمی جامعه مونه!
دیگه شده مرض! ما ایرانی ها عادت کردبم به دروغ ، به نگفتن به نگاههای معنی دار بی معنی و حرف دلمونو نزدن...
اینقدر دروغ گفتیم که دیگه نمی دونیم راست کدومه...! چی می خوایم؟ کی هستیم؟ حتی از خودمون هم چیزی نمی دونیم!
تو رو درواسی هی دروغ بافتیم ، آخرش هم که نتونستیم از خجالت خودمون در بیایم ، شمشیر رو از رو بستیم و رسما با هم دشمنی کردیم! یعنی آخرش تبدیل می شه به وقاحت! چه بسا بدتر، که کلمه ای براش ندارم!

حس n ام

بعضی آهنگها هست که وقتی گوش می دی ... هی می خوای بیشتر و بیشتر گوش بدی
هی بر می گردونی از اول، انگار یه چیزی از زیر گوشت رد میشه که هر بار نمی شنوی!
حست کامل نمی شه!
به یه جایی که میرسه همیشه حواست پرت میشه!حالا پرت چی؟ نمی دونم!
یه اوج نشناخته که دستت بهش نمی رسه!
نه دیدیش ، نه شنیدیش، فقط حسش می کنی!

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

باواریا و حافظ

در حالی که احساساتی شده بود ، گفت:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم!
حالا تو پیاله هه ماست بوده یا ترشی ؟ خدا عالمه...
شاید هم اشتهاش کمه و آبگوشت رو تو پیاله می خوره؟!
بالاخره بعد این همه سال می شه فهمید که ذائقه این یکی، دیگه با ذائقه جناب حافظ جور در نمی یاد...!
آخه بشرجان! تو که باواریا می خوری، بالا می یاری... وقتی از این حرفا می زنی ، داد آدم در می یاد...

تناقض

وقتی آدم قول می ده تا آخر این ماه این و این و اون کارا رو بکنه و هنوز کاراش نیمه کاره ست...نمی خواد ماه به تهش برسه!
وقتی خرجت بالا میره و کفکیر به ته می خوره، خدا خدا می کنی ، ماه به سر برسه و پول تو جیبی ریفرش شه!
حالا ماه می مونه ...بالاخره به سر برسه یا نه؟!

بازی پیشرفت

هدف؟!...ندارم
برنامه ریزی ؟!...ندارم
شغل؟!...ندارم(نداشتن این یکی، به رغم بقیه ملال آوره)
بر طبق نمودارها و نقشه های ماهواره ای الان دارم دور یه جایی دور میزنم...شاید هم دارم حرکت رفت و بر گشتی انجام میدم...
خلاصه حرکتی که برآیندش صفره!
یعنی مطابق نمودارهای نشان دهنده رشد و ترقی ، هیچ پیشرفتی تو امورم نشون ندادم ...نه مقاله ای ، نه ارتقا مدرکی... نه تلاشی و نه هیچ علاقه ای برای اخذ PHD...نه مدرک زبان...و نه تلاشی برای رفتن از این مملکت عزیز...
هه هه...یعنی مثلا دارم در جا می زنم
گور بابای هر چی نقشه و نمودار و نمودار سازه...از تموم این نمودارها که حرکت یک بعدی آدمو چک می کنن، حوصله م سر رفته
این بازی پیشرفت واسه بچه گی هام خیلی جالب بود، خوبم دنبالش می کردم ...ولی الان دیگه بی مزه شده!
باید یه بازی دیگه واسه خودم پیدا کنم!
غلتیدن و بالانس زدن و آفتاب مهتاب رفتن ، کیفش بیشتر از همینطوری مثه بی عرضه ها روی این نمودارها، فقط خطی بالا رفتنه!

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

مه کلمات

....چه خوشایند است زبانی که آدم هیچ چیزش را نمی فهمد...آن هم مثل مهی است که لا به لای فکرهای آدم پرسه می زند...چه خوب است، شاید از این بهتر چیزی نباشد...چه لذت بخش است تا زمانی که کلمه ها از رویا بیرون نیامده اند...

از کتاب مرگ قسطی

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

چرا؟...زیرا!

نشسته داره غر می زنه: آخه این جه دنیا ییه؟
چرا آدما اون طورین؟
چرا پیری هست؟چرا باید درد ومریضی کشید؟
مگه ما چه گناهی کردیم؟همینطوری هم زندگی کلی سخته!
...
...چرا؟...چرا؟
در جواب این حرفا یاد یه شعر میافتم...
دانی کف دست از چه بی موست؟!......زیرا کف دست مو ندارد!

fill in the blank

آخر شب تنهایی تو حیاط نشسته بودم


یه هو هوا سردتر شد


برگشتم، دیدم که درخونه باز شده و یکی داره به طرفم می آد

...

انگار بعضی ها، تحمل جاهای خالی...لحظه های سکوت و تنهایی و این چیزا رو ندارن

شده با دستمال یا هر چی که دستشون بیاد، پرش می کنن

انگار همه جاهای خالی واسه پر شدنه

کدامست؟

این نقش سنگینی حضور توست که بر لحظه ها مانده یا اسارت زمان است در ذهن من....

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

تصمیم من

...بالاخره تصمیمم رو گرفتم...
اگه غول چراغ جادو بیاد سراغم این سه تا چیزو (وفادار به موج سبز) ازش می خوام:
  • یه شغل لایت که نصف روزهام رو پر کنه (نصفه ی دیگه شو خودم لازم دارم)
  • کسی که باهاش دوست داشتن رو تجربه کنم (کسی که ترسو نیست ... کسی که در کنارش کمتر بترسم... البته به رنگ اسبش چندان حساس نیستم... )
  • یه خونه با یه حیاط ، با پنجره ای که یه طاقچه داشته باشه ... و چراغی که از سقفش آویزونه ...با پرده هایی که خودم واسش می دوزم (احیانا از تور سفید باشه...)

خیال سفید

... خامی و نا پختگی... هیجانات درونی... فریادهای دختر بچه درونم
چه بسیار، گاه هایی که تصویر خیالم را در کنار لحظات واقعی قرار داده ام و با آن، چون واقعیت زیسته ام و باور کرده ام
و کودکی من همیشه با پیراهنی سفید، بادبادک به دست، در دشتی می دود و بلند بلند می خندد و پندارش بر هیچ صدایی نیست
و لحظه ای که نخ بادبادک از دستم... آرام آرام رها می شود و قدم بر سنگفرشهای زندگی می گذارم... عاریتی بودنش، وامدار بودن خود به صاحبانش هر لحظه، نگرانم می کند و من، بی سپر در مقابل این دنیا... زخمی از برندگی مرزها می شوم...
هنوز سپری ندارم و تنم پر است از زخمهای گذشته و اکنون....
خیال زخم ودرد هیچ است وهمچنان شوق بادبادک ست که مرزها را ، خارها و سدها را هیچ می کند و من دوباره ... به سویش و به شوقش خواهم دوید...چه کنم که ذهن فراموشکاری دارم ...
هنوز آنقدر محتاط و با مبالات نشده ام که مصلحت اندیشی و ترس از آینده به مسیری وادارم کند... یا زنجیری بر پای احساسم شود و یا حواس پرتی ام را علاج کند
چندی است که بازیگوشی خیالم کمتر شده وپاهایش دیگر دونده نیست...
ولی هنوز همه جا به دنبال نخ بادبادک می گردم
هنوز مردم و ترسهاشان، ارزش گذاریهاشان ، دوست داشتنهای محتاطانه شان... غمگینم می کند
و هر روز خود را در مرزهای کوچکتری محبوس شده می بینم و نمی خواهم سریع تنگ شدن این مرزها را به خود تحمیل کنم... که در تنگنای خواست دیگران، خود را به در و دیواربکوم
چشمهای خیالم خواب آلودند و چون بیماری که قرصهایش اثر کرده، آرام واهلی تر شده ام...
ولی هنوز تردید دارم که گاهگاهی سلامتم را از یاد نبرم و تا به میانه دشت پرواز نکنم...
تا که محو شوم... تا از دیده پنهان شوم

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

حقیقت بی مزه

این یه پستی بود که 2 سال قبل که با رفقا یه جای مشترک می نوشتیم... اونجا گذاشته بودم
هنوزهمه چیزو به همه می گم... کاش یه کم محافظه کار تر بودم...
آخه نه راز مهمی دارم... نه به خاطر کارایی که کردم خجالت می کشم...
در عین حال، خیلی هم مارمولکم...اینو همون خواهرم که دکتره میگه... تو خونه ما همه اقلا یه دکترا رو که دارن...این خواهره، دکترای روابط عمومی و فوق لیسانس روانشناسیه...خلاصه اگه نیاز به مشاوره در هر زمینه ای داشته باشی ، میتونی روش همه جوره حساب کنی
پست مزبور
"...آدم عاقل مي دونه مثلا وقتي مي خواد درد دل كنه، بره پيش اهلش
همينطوري سرشو نندازه به اولين نفري كه بش رسید همه چيزو بريزه رو دایره!
البته آدم عاقل
وگرنه دردش کمتر که هیچ ، تبديل به سوپر درد دل مي شه و دوباره بر مي گرده همون جایی که بود
مثلا يه بار داشتم واسه خواهرم درد دل مي كردم كه: آها هيچ كي منو دوست نداره
جواب شنيدم: درسته كه افراد غريبه اصلا از تو خوششون نمي آد ، ولي در عوض تو خونه همه تو رو خيلي دوست دارن عزیزم......
به هر حال از قديم گفتند ... حقيقت تلخه..."

صمیمیت

تو یک چشم بندی خواهرام اتاقمو طوری جمع و جور کرده بودن که باورم نمی شد!
ولی بهر حال من که به خودم شک داشتم وقتی اومدم تو اتاق به خاطر اوضاع نابسامان معذرت خواهی کردم
اونم خندید و گفت: نه اتفاقا خیلی اتاقتون صمیمیه!
تو دلم گفتم: آره خوب... تازه اگه در کمد باز شه و لباسها و کتابهایی که به زور، توش جا کردن بریزه روتون، صمیمی تر هم می شه!

love

....There isn't any formula or method

,you learn to love by loving
از بیانات جناب شپوقی

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

عمق و سطح

"فقط آدم هاي سطحي اند كه بر مبناي ظواهر داوري نمي كنند. راز جهان در آن چيزي است كه آشكار است، نه آنچه به چشم نمي آید"
اسكار وايلد
نقل است که شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي. شب چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و به آسمان نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: »نگاهي به بالابينداز و به من بگو چه مي بيني.« واتسون گفت: »ميليون ها ستاره.« هلمز گفت: »چه نتيجه اي مي گيري؟« واتسون گفت: »از لحاظ معنوي نتيجه مي گيرم خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از جنبه ستاره شناسي نتيجه مي گيرم زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از نظر فيزيکي نتيجه مي گيرم مريخ نزديك به قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد.
« هلمز فکري کرد و گفت: »واتسون! تو چقدر احمقي. نتيجه اول و مهمي که بايد مي گرفتي اين است که چادر ما را دزديده اند.

*پرداخت به ظاهر امور، به معنی سطحی بودن نیست، تا به درک دقیقی از ظاهر مسائل نرسیم، و تا وقتی که شتابزده از مساله نمود و ظاهر گذر می کنیم، نمیشه گفت به عمقی دست پیدا کردیم... جه بسا این عمق تخیلی، ساختگی و بی اعتبار باشه.

*بحثهای غیر کاربردی و معنا گرایانه که معیاری برای سنجش درستی ندارند، به صرف اینکه درباره چیزی غیر از امور مادی اند، نمیشه گفت که از عمق برخوردارند.

*به نظرم داوریی عمقیه که رابطه یک مساله رو با دیگر مسائل بتونه خوب توضیح بده، و به نتایج عملی اون مسئله در تجربه های عملی توجه داشته باشه... یعنی نقش یک چیز(جنبش موج سبز، انقلاب مخملی و این چیزا) در یک سیستم نظام مند ومنسجم... مثل شناخت نقش چرخ دنده توی ساعت؛ شناخت یک چرخ دنده به تنهایی و بدون شناخت ارتباطه ش با دیگر اجزای یک ساعت، هیج وقت ما رو به سمت یک نظام وحدت یافته نمی بره، حال آنکه نظام مند عمل کردن دنیا رو نمی شه انکار کرد.
در مرحله اول باید چرخ زندگی بگرده، کارمون راه بیفته...بعد می تونی بشینی یه گوشه هر چی دلت خواست خیال بافی کنی که زندگی اینه ، اونه یا یه چیز دیگه ست...
اینم دو دیدگاه متفاوت نسبت به زندگی و مسائلش:
*"شاید خوشبختی نگاه مشفقانه ای به بد بختیهامان باشد"
آلبر کامو

**"... -شطرنج هم بلدم. اما انگار زندگی حریف قدری ست.نمی شود بازی را ازش برد.(راننده)
-حالا کی قرار است ببرد؟ قصد بازی کردن است.می فهمید؟ بازی کردن .درست مثل بچه ها.(مسافر)"
نقل ازکتاب تاکسی نوشتها داستان قمار باز زندگی
اینا رو به خودم میگم که زیادی خیال بافم و به ظاهر مسائل بی توجه... یه چیزی تو مایه های واتسون!