۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه
بر له يا عليه
لطفا درك كنيد!
اندوه عميق ترين خوشبختي را درك كند
نه اندوهي ديگر را
تا كنون چنين موسيقيداني پيدا نشده است!
نيچه سيبيلو
خوش بيني يا بد بيني
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
خودم يا خودش
خوب.. آدم بايد بدونه..تا اگه يه وقت اشتباهي تو كار بود..بزنه رو شونه طرف...
آقا جون .. ايني كه مي گي من نيستم.. تا اينجاش منم..ولي بقيه شو خودت ساختي !
خوش خيال
۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
زندگي جلبكي
۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه
بهشت شرطي!
چطوريه؟
والتر بنيامين يه جايي گفته :خوشبختی يعنی توانايیِ شناختنِ خود، بدونِ ترسيدن.
۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه
خوابتو ديدم ديوونه!
.jpg)
.jpg)
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
غريزي باش؟!
۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه
نگفتن
گوشي تلفن را برداشتم و بوق. . . بوق. . . بوق .... صداي ابلهانه اش در اتاق خالي تو قلبم را شكست...
در همين وقت در باز شد و تو در آستانه در بودي...
اين كاملترين ديدار ما بود. . .
.
.
.
اما آخرش اين وصل ها . . . اين هجران ها . . . ويرانمان مي كند. . .!
ويرجينيا ولف
تلاقي نگاهها . . سكوت هاي كش دار. . . فضاي مه گرفته ورمز آلود . . حس شاعرانگي و تخيلات عاشقانه رو پر و بال ميده...
ولي اين نگفتن ها و نگفتن ها براستي مملو از حسها و رازهاي غير زبانيه يا كه اساسا چيزي در ميان نيست جز وهم... ؟!
من عاشق اينگونه رمز گذاري و رمز گشايي حس ها م... اين نگفتن هاي معني دار. . . اين هيجان هاي بي پايان. . .
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
عشق سرعت
اون ميگه با منه ... منم ميگم با اون... اينه كه اعمال خلاف رو با همكاري هم به صورت كاملا شرعي و قانوني به انجام مي رسونيم!
دو شب پيش هم كه مي خواست با دوستاش تا nشب بيرون باشه باز بايد بهش دستي مي رسوندم...
.
.
قرار شد ما ماشينو بذاريم و دو ماشينه بريم ... كه احمد(دوست فرشاد) اصرارررر كه خاله ت بايد با ماشين من بياد... منم كه از قبل داستانهاي زيادي از رانندگي هيجان انگيز احمد شنيدم... خوشحححححال... مي شينم و كمربند و مي بندم...
شنيدن كي بود مانند ديدن؟!
يه بازي كامپيوتري واقعي... سرعت لاي ماشينا 160... با 150 تو پيچ هاي طرقبه...
هي هم اون وسط كمربندمو چك مي كرد و اينكه يه وقت نترسيده باشم...
و لبخند رضايت من... كه معلوم بود دارم چقدر كيف مي كنم...!
ماشين بازي كه تموم شد و برگشتيم تو ماشين خودمون... به فرشاد گفتم اگه احمد چند سالي بزرگتر بود بد نمي شد...
.
ساعت از سه گذشته... با فرشاد نشستيم و همينطوري حرف مي زنيم ...
sms واسه فرشاد... احمده... :
ميشه شماره مهرنوش بدي به من؟
مي پرسه چي بگم؟
هه... حالا من يه شوخي كردم ... معلومه كه نه بچه جان...!
.
.
.
ولي خوب ... اگه خود شماخر شمارمو بخواد...
نديد... بهله D:
جمعه
من كه حرفي با اون دو تا نداشتم... اونام با هم حرفي نداشتن... اين بود كه Tvرو روشن كرده بودن و صداشم تا آخر...
همينطوري واسه خودم راه مي رفتم و باد كه از رو شونه هام رد ميشد و مي پيچيد لاي موهام خوشم ميومد...
تا سينا زنگ زد و از ماجراي ديروز غار رفتن و هيجان مردن وتاريكي و خوابي كه از ديروز ساعت 6 عصر تا به حال ادامه داشته و اينا و اينا... برام حرف مي زنه... آخرش هم ميپرسه كه كجام؟
گفتم دلم گرفته بود اومدم رو بوم!
گفت خوب به اون زنگ مي زدم؟
گفتم آخه از اون وقتهايي بود كه يكي بايد بهم زنگ بزنه...!
.
.
.
آخر شب شده... مرگ قسطي تموم شد... هنوز تنهام... هيچ صدايي نيست... حتي ديگه با خودم هم حرف نمي زنم!
چقدر خواب خوبه...
يه شب جمعه...
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
ايرانگردي2-زاهدان
خوب، لابد اینقدر مهربونن که از سر یکی اضافست ، باید چند نفری بیان جمع و جورش کنن که سر ریز نشه یه وقتی!
وقتی توراه برگشت واسه توقف کوتاهی وارد بیرجند شدیم، همچین که شیشه رو دادم پایین و هوای بیرجند به صورتم خورد ، شاعرانگیم گل کرد و با خودم گفتم :به به...سلام بر تو ای دیار!(شاعر لوسي ميشم من....!)
حالا بماند که خودم مشهد به دنیا اومدم و مامان بابا هم همون دهه های اول دوم زندگیشون اونجا بودن!
بالاخره آدمی که مامان باباش روستایی ان، جون به جونش کنی شهری نمی شه...تو نیویورک هم به دنیا بیاد باز هم دهاتیه و با بوی کاه گل و خاک و شنیدن صدای برگهایی که باد توشون پیچیده ، حالی به حولی میشه و یاد خاطرات نداشتش می افته!
باز خوبه میتونه حسشو به خاطرات پدر مادره لینک بده وگرنه که ديگه هيچي...!
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
عمق رودخونه
۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
دیوانه و عشق
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
ایرانگردی 3- بابل
هوایی که فقط اکسیژن نبود...رطوبتی که با بدنت هم دما می شد و به تنت می چسبید و تو از این خوشت می اومد...
سرما که ازرطوبت عبورمی کنه ...مثه اینه که یکی آروم داره فوتت می کنه و بعد که غافلگیر شدی، شروع می کنه به قهقهه...و گرما که وقتی بهت میرسه، انگار یه نفر داره قلقلکت می ده...
صدا، باد و هر چیزی که سرعت و شدت و خشونتی داره، با عبور از این رطوبت ، کند و ملایم میشه...آروم مثه موج به سمتت می آد، یا ازت رد میشه ، یا روی خودش می شکنه و بر میگرده!
به نسیم میگی کاش میشد یه کمی ازاین هوا بذارم تو کیفم و با خودم ببرم!
میرم تو شالیزارا راهی برم...قورباغه ها ن که پلق پلق از کناره ها می پرن تو شالی ها ...به قدری سریعن که فقط دو سه تا رو می تونی ببینی! از بقیه، فقط برگی که تکون می خوره وبعد صدای پرششون تو آب... پلق... رو میفهمی!
دسته های برنج، که دو قسمت ازشون تشخیص میدی...برگهای یکنواخت و بلندی که راست بالا رفتن و خوشه هایی که به خاطر بارشون سرشون خم شده بود...خمیده شدن یه خاطر باری که ، یک حس مادرانه داره!
بازی پرواز پرنده هایی که نمی دونم اسمشون چیه بالای شالیزارها!
اوج می گیرن و بعد بالهاشونو می بندن و رو هوا سر می خورن...یه سقوط آزاد کیفولانه! تا به نزدیک خوشه ها می رسن ...بالهاشونو باز می کنن و چند دقیقه ای تو همون ارتفاع پرواز میکنن و دوباره اوج و از دوباره سر خوردن ...!
۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه
درون
ببخشید...! شما...؟
بی خیال قضاوتها شدن!
۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه
کمال شخصی
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
سال بهره وری
۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه
Ahmadinejad is not my elected president
دروغ و دگردیسی به وقاحت
حس n ام
هی بر می گردونی از اول، انگار یه چیزی از زیر گوشت رد میشه که هر بار نمی شنوی!
حست کامل نمی شه!
به یه جایی که میرسه همیشه حواست پرت میشه!حالا پرت چی؟ نمی دونم!
یه اوج نشناخته که دستت بهش نمی رسه!
نه دیدیش ، نه شنیدیش، فقط حسش می کنی!
۱۳۸۸ تیر ۳۰, سهشنبه
باواریا و حافظ
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم!
حالا تو پیاله هه ماست بوده یا ترشی ؟ خدا عالمه...
شاید هم اشتهاش کمه و آبگوشت رو تو پیاله می خوره؟!
بالاخره بعد این همه سال می شه فهمید که ذائقه این یکی، دیگه با ذائقه جناب حافظ جور در نمی یاد...!
آخه بشرجان! تو که باواریا می خوری، بالا می یاری... وقتی از این حرفا می زنی ، داد آدم در می یاد...
تناقض
وقتی خرجت بالا میره و کفکیر به ته می خوره، خدا خدا می کنی ، ماه به سر برسه و پول تو جیبی ریفرش شه!
حالا ماه می مونه ...بالاخره به سر برسه یا نه؟!
بازی پیشرفت
برنامه ریزی ؟!...ندارم
شغل؟!...ندارم(نداشتن این یکی، به رغم بقیه ملال آوره)
بر طبق نمودارها و نقشه های ماهواره ای الان دارم دور یه جایی دور میزنم...شاید هم دارم حرکت رفت و بر گشتی انجام میدم...
خلاصه حرکتی که برآیندش صفره!
یعنی مطابق نمودارهای نشان دهنده رشد و ترقی ، هیچ پیشرفتی تو امورم نشون ندادم ...نه مقاله ای ، نه ارتقا مدرکی... نه تلاشی و نه هیچ علاقه ای برای اخذ PHD...نه مدرک زبان...و نه تلاشی برای رفتن از این مملکت عزیز...
هه هه...یعنی مثلا دارم در جا می زنم
گور بابای هر چی نقشه و نمودار و نمودار سازه...از تموم این نمودارها که حرکت یک بعدی آدمو چک می کنن، حوصله م سر رفته
این بازی پیشرفت واسه بچه گی هام خیلی جالب بود، خوبم دنبالش می کردم ...ولی الان دیگه بی مزه شده!
باید یه بازی دیگه واسه خودم پیدا کنم!
غلتیدن و بالانس زدن و آفتاب مهتاب رفتن ، کیفش بیشتر از همینطوری مثه بی عرضه ها روی این نمودارها، فقط خطی بالا رفتنه!
۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
مه کلمات
از کتاب مرگ قسطی
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
چرا؟...زیرا!
چرا آدما اون طورین؟
چرا پیری هست؟چرا باید درد ومریضی کشید؟
مگه ما چه گناهی کردیم؟همینطوری هم زندگی کلی سخته!
...
...چرا؟...چرا؟
در جواب این حرفا یاد یه شعر میافتم...
دانی کف دست از چه بی موست؟!......زیرا کف دست مو ندارد!
fill in the blank
یه هو هوا سردتر شد
برگشتم، دیدم که درخونه باز شده و یکی داره به طرفم می آد
...
انگار بعضی ها، تحمل جاهای خالی...لحظه های سکوت و تنهایی و این چیزا رو ندارن
شده با دستمال یا هر چی که دستشون بیاد، پرش می کنن
انگار همه جاهای خالی واسه پر شدنه
۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه
تصمیم من
اگه غول چراغ جادو بیاد سراغم این سه تا چیزو (وفادار به موج سبز) ازش می خوام:
- یه شغل لایت که نصف روزهام رو پر کنه (نصفه ی دیگه شو خودم لازم دارم)
- کسی که باهاش دوست داشتن رو تجربه کنم (کسی که ترسو نیست ... کسی که در کنارش کمتر بترسم... البته به رنگ اسبش چندان حساس نیستم... )
- یه خونه با یه حیاط ، با پنجره ای که یه طاقچه داشته باشه ... و چراغی که از سقفش آویزونه ...با پرده هایی که خودم واسش می دوزم (احیانا از تور سفید باشه...)
خیال سفید
چه بسیار، گاه هایی که تصویر خیالم را در کنار لحظات واقعی قرار داده ام و با آن، چون واقعیت زیسته ام و باور کرده ام
و کودکی من همیشه با پیراهنی سفید، بادبادک به دست، در دشتی می دود و بلند بلند می خندد و پندارش بر هیچ صدایی نیست
و لحظه ای که نخ بادبادک از دستم... آرام آرام رها می شود و قدم بر سنگفرشهای زندگی می گذارم... عاریتی بودنش، وامدار بودن خود به صاحبانش هر لحظه، نگرانم می کند و من، بی سپر در مقابل این دنیا... زخمی از برندگی مرزها می شوم...
هنوز سپری ندارم و تنم پر است از زخمهای گذشته و اکنون....
خیال زخم ودرد هیچ است وهمچنان شوق بادبادک ست که مرزها را ، خارها و سدها را هیچ می کند و من دوباره ... به سویش و به شوقش خواهم دوید...چه کنم که ذهن فراموشکاری دارم ...
هنوز آنقدر محتاط و با مبالات نشده ام که مصلحت اندیشی و ترس از آینده به مسیری وادارم کند... یا زنجیری بر پای احساسم شود و یا حواس پرتی ام را علاج کند
چندی است که بازیگوشی خیالم کمتر شده وپاهایش دیگر دونده نیست...
ولی هنوز همه جا به دنبال نخ بادبادک می گردم
هنوز مردم و ترسهاشان، ارزش گذاریهاشان ، دوست داشتنهای محتاطانه شان... غمگینم می کند
و هر روز خود را در مرزهای کوچکتری محبوس شده می بینم و نمی خواهم سریع تنگ شدن این مرزها را به خود تحمیل کنم... که در تنگنای خواست دیگران، خود را به در و دیواربکوم
چشمهای خیالم خواب آلودند و چون بیماری که قرصهایش اثر کرده، آرام واهلی تر شده ام...
ولی هنوز تردید دارم که گاهگاهی سلامتم را از یاد نبرم و تا به میانه دشت پرواز نکنم...
تا که محو شوم... تا از دیده پنهان شوم
۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه
حقیقت بی مزه
صمیمیت
ولی بهر حال من که به خودم شک داشتم وقتی اومدم تو اتاق به خاطر اوضاع نابسامان معذرت خواهی کردم
اونم خندید و گفت: نه اتفاقا خیلی اتاقتون صمیمیه!
تو دلم گفتم: آره خوب... تازه اگه در کمد باز شه و لباسها و کتابهایی که به زور، توش جا کردن بریزه روتون، صمیمی تر هم می شه!
۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه
عمق و سطح
۱۳۸۸ تیر ۹, سهشنبه
درد دل
اصرار هم داره که حتما، تو دستگاه باشه... تازگی فهمیدم که ، علاوه بر اون هفت دستگاه شناخته شده آواز ایرانی، یکی دوتایی هم خودش اختراع کرده؛ امیدوارم این ابداعاتشو هیچ وقت به جامعه هنری ایران تقدیم نکنه!
امتحان نکردم، ولی فکر کنم در خواستی هم قبول می کنه!
امروز هم، باز شروع کرده، یه چیزهایی درباره ساقی و می و شب و... اینا ها می خونه
به صداش میاد، یکی از اون سبیلهای کلفت هم داشته باشه...
آخه آواز سنتی ایرانی، بی سیبیل که صفا نداره!
از وقتی اونقدر بزرگ شدم که چیزی یادم بمونه، دعواهای خونگی اینا یادمه...همیشه تو سر و کله هم می کوبن و فحشایی میدن که ما ترجیح میدیم؛ گوشامونو بگیریم که یه وقتی از این حرفهای بد بد یاد نگیریم
یه این سر و صدا ها عادت کردیم...اگه یه وقت صداشون نیاد، نگران میشیم که نکنه بلایی سرشون اومده باشه
مامانم که می گه، تقصیر آقاهه است... به نظر مامانم، این آقایونن که همیشه ما خانوما رو اذیت می کنن، وگرنه ما زنها ،خیلی مظلوم وبی آزاریم.... ولی، راستش تا جایی که من شنیدم؛ اون حرفایی که چشمهای آدم رو گرد میکنه، کار خانومه ست....
به نظرم، مشکل اینا، اینه که جنگ سرد میکنن...اگه جای بد و بیراه گفتن به هم از ابزارهای جدی تری مثل گلدون و لیوان و قاشق چنگال استفاده می کردن، تا حالا کارشون به یه جایی رسیده بود
یه بار هم که آقاه داشته به گلدون های روی دیوار مشترکمون، با شیلنگ آب میداده؛ از قرار اشتباهی کمی هم به آقای پدر که این ور پایین دیوار واستاده بوده، آب میده...بابای من هم عوض اینکه خوشحال شه و ازش گل وبلبل در بیاد.... داد و بیداد ازش در میاد که: دیگه شورشو در آوردین...کلافمون کردین...میرم ازتون شکایت می کنم...
زن بودن

بیانیه
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه
تخیلی نه چندان علمی
پیوندیه که با سایر حوادث و وقایع داره....و آیتم های دیگه ای ، مثل برهه زمانیی، که اون رویداد توش اتفاق میافته در تحلیل و بررسی اون جریان اهمیت داره...مثل موقعیت تاریخی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و ...که این تحلیلها، بدون در نظر گرفتن تمام این پیچیده گیها،یا با در نظر گرفتن تنها یکی دو مورد یا بخشی از این وابستگیها، یک تحلیل بی اساس و ساده انگارانه است .
امروز اتفاقی که داره میافته، در بهترین حالتش از همین جنسه...تحلیلهای یک طرفه و جانبدارانه...یعنی پررنگ کردن بخشی از مسائل وابسته و حذف بعضی قسمتهای تعیین کننده دیگه، که این روش پاسخگویی وبررسی، برای فریب قشر نسبتا روشنفکر طراحی شده، که به عینه دارم می بینم که نسبتا هم ماثر افتاده ..........
بقیه روشها هم که برای کلیت جامعه در نظر گرفته شده و این روزها دیگه شده جنگ روانی...
بدعت در زبان، قانون، وتمام تعاریف شناخته شده عقلی مون...
توطئه و خوشحالی بیگانگان....دروغی وخیالی جلوه دادن واقعیات
استفاده سلیقه ای از زبان عمومی:
یه بار اعتراض جماعت مردمی با قیام و مردم حاضر در صحنه شناخته میشه و بار دیگه همون جماعت، شورشی و خرابکار معرفی میشن!
مجالی هم برای هیچ دفاع قانونی، وجود نداره...
امروز قانون و قانونگذار به یک سو، خم برداشتند.....
مثل ویروسی که سیستم رو آلوده کرده باشه ، به همه جا نفوذ کردن....دیگه به هیچ چیز اعتماد ندارم....
اینجا عدالت در جامعه مدنی یعنی: به جای انتقاد و گفتمان ..به جای مراسم سوگواری و ترحیم...
برید بادکنک سبز و سیاه هوا کنین...
اینم از روشهای جدید گفتمان و سوگواری
من که نفهمیدم ، چطوری جامعه سنتی ما ، یک شبه این ره صد ساله رو طی کرد؟
از مدرنیسم هم گذر کردیم ....دیگه جوامع مدرن هم از تعجب چشاشون چار تا شده...!!!!واسه همین هی حسودی میکنن و بد و بیراه میگن و سنگ جلو پامون می ندازن...جدا که نه شعور سیاسی دارن، و نه هیچ نوع دیگه ای از شعور.....
باید سر در مملکتمون بزنیم:
به علت بالا بودن سرعت رشد و ترقی از رده جهان سومی،یکراست به رده جوامع سوپر مدرن ارتقا یافتیم!
حالا، آرتور سی کلارک(نویسنده داستانهای علمی تخیلی)رو خبرکنین،که دیگه نمی خواد، واسه ترسیم آینده 50 سال بعدی دنیا، زیادی به ذهنش فشار بیاره....کافیه دوربینشو بزاره همینجا، بشینه ما رو نظاره کنه!
۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه
نبوغ سیاسی
این عبارت ،محدود به یک دریافت وتجربه شخصی یا ضرب المثل نمیشه...
یک قاعده جهانیه! داستان خیلی از جوامع و رهبرانشونه!
آدمهایی که در نگرانیه تامین نیازهای اولیه خودشونند..هیچ وقت مجالی برای پرداختن به نیاز های پیشرفته تر،پیدا نمی کنند...
و اینطوری با محدود کردن فکر ومشغولیت ملت ،به همون نیازهای مراتب اولیه زندگی، هر جور سو استفاده ای از احساسات و
زندگی اونها می کنند....
از احساسات مذهبی....وطن پرستی....
مثلا وقتی دستشون میاد با مردم مذهبی طرف اند..مرجعیت سیاسی و مذهبی رو با هم یکی می کنن ،تا اگر کسی خواست به سیاستشون اعتراضی بکنه،خود مردم ، به خاطر احساسات مذهبیشون، نابودش کنن.....
یعنی نگهداری از خودشون ،توسط مردم.... این یعنی: نبوغ سیاسی!
تو دنیاهای کوچیک ، همه چیز زود مقدس و جیزمیشه....
بعد که یک اکثریت رو به این حد رسوندند...یعنی بیمار کردند
با بوق و کرنا میان واسه درمان...!
که ما دردیم و درمان نیز هم...!
شعار عدالت و عدالت گستری ....وعده و وعید که همه مشکلات به دست ما حل میشه...اینکه چقدر از جنس مردمند و به مشکلات اونها فکرمی کنند......و با سو استفاده از تمام احساسات وافکار مردم، که از هر شناختی خا رج از کانال اینها محروم شده
،تمام مشکلات درونی اجتماع و هر ایراد و اشکالی که برآمده از نا کارآمدی خودشونه رو به گردن بیگانه از همه جا بی خبر ،میندازن......نوابغ پلید!
these are the pale deaths which men miscall their lives
ترانه ای از کلیف برتون(متال)
۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه
تهران-1
نرسیده به میدان تجریش-پشت پمپ بنزین تجریش
درختهای قدیمی...اون حوض با صفا.....و آدمهایی که احساس میکنی بهت نزدیکن...مثل اینکه همه به یک هدف مشترک اینجان!
آخه اینطور جاهای کوچیک زود پاتوق میشه و آدم سریعتر، نسبت به همه چیز اون جا،احساس صمیمیت می کنه!
اولین بار ،اولین شب اسارت در خوابگاه بود که سر شبی، با ن-پ گذرمون به قلمستان افتاد....
با انگورهای سبز و سیاهی که خریده بودیم....مثلا با هم گریزی زده بودیم ،به یاد اون دیروزهایی که حالا، انگار فرسنگها ازش فاصله داشتیم...!
رو صندلیهای چوبی با هم نشستیم و آدمها رو دید می زدیم ... یادمه که اولین شب خوابگاه، مثل تبعید به یک جزیره دوردست بود...همه غریبه بودن...!
ولی من و ن-پ همو داشتیم....
همیشه یه دنیا واسه هم حرف داریم....یه دنیا حرف و خنده....گاهی هم گله و شکایت!
ن-پ واسه من فقط یک دوست نیست....خیلی وقته که دیگه بخشی از زندگیمه !
یک سال بعد.....!!!
وقتهایی که خسته از هر تلاش عبثی ، کنار حوض بزرگ باغ قلمستان کفشاتو در میاری و منتظر می شینی تا ماری خانوم بیاد!
وقتهایی که تو روزهای پروژه،با هم زیر بزرگترین درخت باغ، دراز می کشین و به آسمون، زل می زنین و چند لحظه ای بیشتر طول نمی کشه که خوابتون می بره!
.....اون جزیره بد بختی زندگیمون.....!روزهای تحویل پروژه...!
روزهای تنهایی....روزهای تنگنا....و چشمهایی که مرتب تعقیبت می کردن که: تمومش کن....تمومش کن...تمومش کن!
.........حالا هم همونه....فقط اون چشهما رفته.....وشاید،جاده زندگی پهنتر شده و راههای گریز پدیدار!
این ماری خانوم هم ،تو همین روزها بود که گیر کرد به قلاب دوستی من ;)
حالا اون هم، فقط یک دوست نیست....چیزی بیش از اینهاست....
دعوا زیاد می کنیم...اختلاف نظر هم داریم...ولی وقتهایی که با همیم ، خیلی بهمون خوش میگذره!
رقصیدن با مریم در هماهنگیی که بعد از مدتی بهش رسیدیم...از بهترین تجربیات غیر زبانیمه...!
آدم خوشبختی ام....با دوستهای اینطوری ،زندگی یه حال و هوای دیگه داره!
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
خطر
در لحظه، تنم یخ کرد وکلی گریه کردم..... تا چند روزی حال کلی م ،گرفته بود..
حالا که 2 هفته ،می گذره ...نتیجه آزمایشها نشون میده که آقای پ بیماری خطرناکی داره....
آره.... مرگ، واسه آدم خیلی خطرناکه!
ولی نمی دونم چرا اینقدر از چیزهای خطرناک خوشم می اد...!
چیزهایی که، تو رو، رو لبه زندگی می بره و میگه...حالارو لبه، راه برو ...
اینجاست که قلبت رو حس می کنی که تالاپ تالاپ می کنه....
اینجاست که بین خودت و خودت یک ورطه می بینی...
وقتهایی که بچه بودم و سرکش ...داداشه که چشم مامانو دور می دید...تهدید می کرد که هر چی بگم باید گوش کنی!
مثلا می گفت برو فلان کارو بکن...
منم می گفتم...نمی رم..چی کار می خوای بکنی؟
داداشه: ببین الان مامان نیست ازت دفاع کنه...دختر خوبی باش و حرف گوش کن...
منم سر جام راست وا می ستادم که یعنی هیچ جا نمی رم...
داداشه:نمیری؟
من:نه نمیرم...
اوه اوه ..چقدر هم ترسناک بود ..ولی هر چه ترسناک تر ، با حال تر...
قلبم اونقدر، تند میزد که انگار می خواست از تو سینه ام بپره بیرون...دیگه حتی آب دهنتو نمیتونستی قورت بدی!
اینها که چند دقیقه طول می کشید...با اون چند دقیقه نوش جان کردن کتک های داداشه،رو هم می شد چند دقیقه طولانی....!!!!!!!!
ولی آخرش ؛ تو بودی که قهرمان شده بودی...چه بسا قهرمانی کتک خورده!
مهرنوش قهرمان!
مهم اینه که حالا فهمیدن، زیر بار زور نمیرم...از تاکتیکهای دیگه ای بهره میبرن...مثل خر کردن!!!!!!!!!!!
اون روز هم توی پارک ملت ،که مثلا رفته بودیم راهپیمایی کنیم....وقتی نیروهای یگان ویژه حمله کردن،با اینکه بیشتر از همه ترسیده بودم و هر لحظه بود که بغضم بترکه...ولی فرار نکردم و وایستادم تا حتی، باتوم بخورم ...حاضر به عقب نشینی نبودم...
من که خودم رو آماده باتوم خوردن کرده بودم، برگشتم دیدم پشتم هیج کس نیست ....
دیگه کسی باقی نمونده بود...همه داشتن به طرف کوجه ها فرار می کردن ...عجیب بود!
اون وقت فهمیدم که هنوز هم از تحقیر شدن ،متنفرم...
شاید زود، دردم بگیره و اشکم در بیاد...ولی ترسو نیستم...چون محافظه کار و آینده طلب نیستم...
آینده...زنده بودن و هیچ خوشبختی وعده داده شده ای،ارزش یک لحظه زیر بار زور رفتن رو نداره...
کاش ما مشهدی ها اینقدر ترسو نبودیم....
کاش ما مشهدی ها این همه چیز، واسه از دست دادن نداشتیم...کاش اینقدر ثروتمند نبودیم!
کاش... کسانی بودند ، که درکنارشون بتونم در برابر این همه زور ساکت نمونم...
کاش این سکوت، این همه رنجم نمی داد ...
کاش می تونستم این همه انزجارو نشون بدم...
کاش.................کاش، این همه خواب نبودیم.........
من خطر رو دوست دارم ، نه درد مزمن و همیشگی رو...
نه کنار اومدن و باقی موندن رو...به یاد فیلم دریای درون که خیلی دوستش داشتم....
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
ترانه امروز
۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه
قانون جنگل
بعد اون همه دروغی که نشست و زل زد تو چشمامون وبا بی شرمی تمام نثارمون کرد...حالا نوبت پایان کار بود
بله...کار را که کرد؟.... آنکه تمام کرد....جدا دستش درد نکنه...
دیگه فکر کن 1000 تا جنایتکار و دروغ گو و دزد پشت پرده ،از دست این بابا عاصی شدن و کم آوردن...
5..6 روزه که شبکه پیامک قطع شده...از شنبه هیچ روزنامه ای در دست نداریم...سایتهای بدرد بخور فیلتر شدن...بی بی سی قطع شده....حتی دیگه حالا مسنجر هم وصل نمی شه...حق اعتراض قانونی هم که کشکیه که هیچ کی نساییدش....!
شده قانون جنگل...!با دود و آتیش ،باید به هم خبر بدیم...!
آخه ما این همه محدودیت زندگی اجتماعی رو پذیرفتیم که مثلا از مزایای با هم بودن و فرهنگ و زندگی اجتماعی و اینا و اینا استفاده کنیم.....حالا که کار به رجوع به قانون ومدنیت وحق و حقوق رسیده همه چیز کشک....
آقا شیره داد میزنه...بی خود ...همینی که هست..!
خوب توهمون جنگل که بهتر بود...تازه آقا شیره ، هم خوش تیپ بود هم با ابهت....آدم دلش نمی سوخت که از اون حساب می بره...
حماقت سراسری
که ریشه این جریان هم معلومه ...هر چی تو این مملکت مشارکت و نظردادن و زحمت آدم درست و حسا بیه که به باد فنا رفته ...خاموش و سر کوب شده...آدم نسبت به همه چیز بی تفاوت میشه...
وقتی مناظره ها شروع شد...وقاهت و حماقت و دروغ گویی، این جناب پرزیدنت مبهوتم کرد....
به نظرم فقط یه دیوونه ،می تونه این طوری زل بزنه تو چشمای مردم و تند تند این همه اراجیف به هم ببافه و یه عده زیادی هم تاییدش کنن.. اون دروغها و اون برخورد ها و بعد هم از جانب خیلی ها موجه و درست شناخته شدن اصلا طبیعی نبود... یه جای کار ایراد داشت...که من اصلا نمی فهمیدم...از همون جا بوی خطر رو حس کردم...باعث شد ترسی وجودم رو بگیره...که این بابا ،جدی جدی به یک نیروی غیبی وصله....!!!!از اون جا بود که موضوع واقعا برام مهم شد تا جایی که می خواستم یه کاری بکنم...مثلا تو ستاد موسوی واسش تبلیغ کنم ...گرچه خیلی هم، عملی نبود....
بالاخره انتخابات هم انجام شد..و فردای انتخابات ...اون شنبه سیاه...اون شنبه باور نکردنی...از راه رسید
دوباره می افتیم تو لوپ....
اول همه چیز جدیه.....سر هر مطلبی گیر میدی و بحث می کنی...
بعد که با بی تفاوتی بقیه و مسخره کردن جدیتهات مواجه میشی تو هم مثل همونها بی تفاوت می شی.....
بعد یه مدتی دوباره سرت می خوره به سنگ و حافظه ت بر می گرده...
دوباره شروع می کنی به بحث و حرص خوردن و......تا این دفعه با یه سنگ حالتو جا می یارن که حالا حالا ها حافظه ات بر نگرده...از دوباره تو هم می شی بی خیال...اصلا به من چه؟؟؟
یکی از روزها

مامانم همیشه میگه خرابکارم ...ولی به نظرم چون لجش می گیره این حرفا رو میزنه..!
امروز صبح از خواب بیدار شدم و حاضر شدم رفتم بیرون به قصد سینما...
آدم اهل سینمایی نیستم ...شاید در کل 10 بار رفته باشم...ولی این دفعه فرق داشت....تنهایی سینما رفتن، اونم واسه اینکه یه کار دیگه کرده باشی از اون کارهاست......
وقتی رسیدم 20دقیقه ای از 11 گذشته بود و باید از اجرای نقشه ای که واسه امروزم کشیده بودم منصرف می شدم ...
تصمیم گرفتم، یه سری به کتاب فروشی محبوبم بزنم و بعد برگردم...واسه احتیاط رفتم و از سینما چی پرسیدم که سیانس بعدی ساعت چنده؟...
که گفت 20 دقیقه دیگه فیلم شروع می شه....!هه هه...!به این میگن خوش شانسی!!!!!!!!!
جدی که فکر می کنم آدم خیلی بد شانسی نیستم...تو چیزهای کوچیک معمولا خوش شانسم...چیزهای بزرگ هم که مهم نیستند..:)
معمولا سر ظهر اگه زن باشی ،باید بری و نهار بپزی ....اگه مرد باشی باید بری نهار زنتو بخوری...
و اگه بچه باشی هم باید سر وقت خونه باشی!
آدمهای مثل من که زیربار هیچ کدومش نرفتن،کم پیدا میشه...واسه همین، سینما اون وقت از روز خیلی خلوت بود!
یه بسته پاستیل خریدم ورفتم تو سالن نشستم...چند باری صندلیمو عوض کردم تا جایی رو که می خواستم پیدا کردم.....بالاخره سر جام آروم گرفتم و فیلم هم شروع شد!
.....وقتی همه خوابیم!.......(دیریم دیریم)
یکی از انواع فیلمهایی بود که اگه تو حال وهوای خاصی باشم ،خوشم میآد...آخه من از چیزهای زیادی خوشم میاد که کلا با هم فرق دارن، یا شاید گاهی اصلا با هم در تناقضند.....
از اون فیلمهایی که شبیه تاتره...دیالوگهایی که، سیالیت زندگی روزمره رو نداشت..انگار داری، با خودت حرف می زنی..!
حرفهایی که همش جدیه.. خیلی جدی!
فضای فیلم کمی سنگین بود....انتخاب چهره ها هم، خاصند، نه خوشگل های کوچه بازاری ...مثل خیلی فیلمهای دیگه!
اگه یکی از نمایشنامه های بیضایی رو خونده باشی ، این تفاوت رو بیشتر درک میکنی!
دو عبارتی که از فیلم یادم موند:
...مامان ...!هنوز هم می خوای من بزرگ شم؟(بچه فیلم)
...همه مون شبیه همیم!(خانوم فیلم!)
خوش گذشت.....احساس خوبی، نسبت به خودم دارم......
خونه که رسیدم فهمیدم ن-پ دنبالم می گشته...زنگ زدم ببینم چی کار داشته...پرسید کجا بودی؟ گفتم سینما...
پرسید با کی؟ گفتم با خودم...باورش نمی شد.......گفت :ای ول مهرنوش آخرشی!........{آخه حوصله کسی رو نداشتم}.....
ناهار ماکارونی بود که مامان واسم گذاشته بود...چنگال و که برداشتم...یاد بچه گی هام افتادم ،که دوست داشتم مامان ماکارونی رو سالم بپزه تا بشه دور چنگال بپیچونم و هی بازی کنم...
ولی حیف، که مامانم بی کلاس بود و هیچ وقت مثل ایتالیایی ها ماکارونی نمی پخت ....
حالا که من عادت کردم ماکارونی رو با قاشق چنگال بخورم باز با کلاس شده و ماکارونی رو سالم می پزه...!
آدم نمی دونه از دست این مامانا چی کار کنه؟!!!!!!!!!!
۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه
فراموشی
هنوز نصیحت می شنویم...و هنوز قضاوت هست...
هنوز چشمهام بینا نیست و گوشهام شنوا....
هنوز نمی تونم همدردی کنم... اون طوری که درد من هم باشه ....و از این بابت بیش از همه متاسفم....
.
.
ولی هنوز می شه نشست و وقتی باد میاد ...چشمارو بست و همه چیزو فراموش کرد!
هنوز فراموشی هست....
و چه خوبه که هست!
۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه
مهندسی ارتباط
دیدین گفتم مهم نیست!
شب خوب
امشب از اون شبهای پر و پیمون بود...
*اولش که یه جای خوب واسه فیلمهای خوب پیدا کردم....
*یه کم دیگه که گشتیم...یکی از خواستگارهای قدیمی بنده خدا را به همراه همسرش رصد کردیم...
*بالاخره بعد از مدتها جستجو، ساعت مچی رو که به قول بچه ها شبیه خودم باشه پیدا کردم....
(اینا دیگه سلیقه کج ومعوج من رو تشخیص دادن ...میدونن معمولا چیزی نمی پسندم :ِD)
*بعدهم چشمم به جمال دوست پسر یه بنده خدایی روشن شد که مثل هیولا هو هو هو می خندید...البته این شوخی بود...کار به خنده اش ندارم.... آدم (هیولای) با نمکی بود...
*آخرش هم تو خونه شاهد پودر شدن احمدی نژاد شدم.....و کلی مشعوف گشتم
بی کاری
من خودم سه تا دفترچه دارم که همه شان را از فلسفه زندگی پر کرده ام. تا الان شانزده هزار جمله توی این دفترها نوشته ام: زندگی همچنین است ،زندگی همچون است ،زندگی اله است ، زندگی بله است ... خلاصه ،این دفتر پر است ازجمله های قلمبه و سلمبه در باره ی زندگی:
زندگی اضطرابی بیش نیست ...
زندگی آبی است که جریان دارد ...
زندگی خوابی است ...
زندگی خیالی است ...
زندگی صحنه ی تاتر است ...
شانزده هزار جمله از این قبیل، بالاخره هم، در آخرین صفحه ی آخرین دفتر مجبور شده ام که قلم بردارم و بنویسم که :
زندگی چیست؟
روزگار خوشی ندارم، و این را بدان جهت نمی گویم که -مثلا- ارث و میراثی نصیب من نشده ، بلکه تنها از این جهت آن را می گویم که نتوانسته ام کار و باری برای خودم پیدا کنم.
......
از داستان شوخی بی وسایل
مترجم های این داستان احمد شاملو- سلماسی
۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه
عشق
.آنکس که خود را دوست دارد به همین طریق موفق شده است، راه دیگری وجود ندارد....عشق نیز باید آموخته شود
نیچه
*یعنی عشق غریزی و اتفاقی نیست که از آسمون بیفته رو سرت یا که بخوای منتظرش باشی؟!
.....یعنی ساختنیه؟...چطوری؟...راهکار بده!
۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه
یه فیلم

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
مریخی
" جهنم جایی که توش منطق نیست"
از یک فیلمی که اسمش یادم نمی اد
*راست میگن...تا به حال از این آدمها دیدی که معلوم نیست اصلا چی می گن...یعنی خودشون هم نمی دونن چی می خوان؟...
یه قانون دارن ..اونم غر زدنه...به همه چیز عالم ..به آدمها....
من به این آدمها می گم آدمهای بی قاعده...بی قانون...آدم ازشون سر در نمیاره
نوع عجیبی از موجودات که قابلیت شناخته شدن رو ندارن...
...با همه جور آدم میشه سر کرد الا این یک نوع...اینو جدی میگم
مکالمه
در خویشتن گفت وگویی را دنبال می کنم که دنیا سعی می کند ان را قطع کند...
و برای تداوم به این مکالمه ، به نوشتن روی آوردم...
نوشتن ..پاسخی است به سر وصدای دنیا.....
کریستین بوبن
*...از دل من گفته....این بوبن بعضی وقتها خیلی خوب وضعیت خودش رو می تونه شرح بده...کاری که من توش خنگم
سیدنی شرمن

عمق ارتباط متقابل
- عمق ارتباط متقابل: سه نکته در این سه کلمه وجود دارد
فال
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس............... زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد ..............از گرانان جهان رطل گران ما را بس
*این فال رو واسه اون گرفتم....
حافظ هم گاهی دست از شوخی بر می داره و راستگو می شه!
سر بالایی
.
یه عبارتی از سینما پارادیزو:
...موقع رفتن سر پایینی بود و خدا کمک می کرد...وقت برگشتن سر بالاییه و خدا.... فقط نگاه می کنه!
---....فکر کنم منم که، همیشه تو سربالایی ام و خدا هم همش نگاه می کنه....دستش درد نکنه که لااقل نگاه... می کنه :)
طبیعی
سر سری
تا یه جایی که بالا رفتیم مامانش گفت همین جا بشینیم....
ن-پ از امیر که هنوز داشت بالاتر میرفت پرسید...امیر اونجا چه طوره....اگه بهتره بیایم...
مامانش گفت می خوای چه خبر باشه...
ن-پ گفت :آخه به نظر میاد قشنگتر باشه...
نشستم و به منظره روبروم خیره شدم...یه کوه پیر...هیچ دندونه یا لبه تیزی نداشت...لبه های وجودش صاف شده بود
کم کم که خورشید داشت می افتاد پایینتر ،قرمزیش روی ابر ها قشنگتر می شد ،که جلوه ای به آسمون داده بود...
یاد خودم افتادم ...وقتایی که می شینم کتاب بخونم....صد تا با هم دیگه رو می ریزم جلوم و هزار تا مطلب تو ذهنم می اد که همه رو
با هم می خوام بدونم....آخرش هم از این همه ولع خودم خسته می شم....ولع فهمیدن...دونستن چیزهای تازه....
این همه چیزهای معرکه جلوی چشممه ولی باز سراغ اون طرف تر رو می گیرم.....با اون طرف تر می خوام چی کار کنم؟...
همون کاری که با این طرف کردم ...ندیده رهاش می کنم...
اهل مزه مزه کردن نیستم...همه چیز رو قورت می دم!..می بلعم...از چیز ها طعمی در وجودم باقی نمی مونه...
مثل اینکه همیشه عجله ای هست برای تجربیات تازه و جدید..در حالی که به همون قبلی ها درست و حسابی نپر داختی!...
برای بوییدن عطر زندگی باید صبور بود...لحظه ای که می ایستی و تماما پذیرنده می شوی ...همه چیز بی واسطه به درونت میاد و با تمام وجودت می تونی حس کنی...لمس کنی...بچشی...!
کوروش ...مرسی به خاطر طعم خوبی که به بعضی از لحظه هام دادی.......به خاطر بی چشم داشت بودنت....
به خاطر وقتهایی که ازت نخواستم و تو بودی...و به خاطر چشمات که این همه با ذکاوت بود...و به خاطر نموندن!
۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
جمع بندی
1)داستانهای بزرگ،زندگیهای بزرگ رو نمی سازن...نمی خواد دنبال داستانهای بزرگ باشی...زندگی همون وقایع جزئیه ...
برقراری هماهنگی بین این وقایعه که مهمه....کاری که تو باید بکنی اینه که: اول ا رتباط بین وقایع رو درک کنی و بعد اونها رو به بهترین شکل در ارتباط با هم قرار بدی... یا بچینی!
طوری که از این چیده مان بهترین ترکیب و هارمونی رو بگیری
2)انسان در طی تاریخ پیشرفت کرده ولی تکامل پیدا نکرده....بله انسان همچنان سرگردان است حتی بیش از گذشته
3)ادبیات کمک می کنه افکاری که به صورت خام و نا پرورده از کنار ذهنمان عبور می کند را به دام بیندازیم....طوری که حتی گاهی
جمله ای رو که جایی می خونیم فکر می کنیم از خودمون بوده(ه اینو من قبلا نگفته بودم؟!!!!)
مثلا ادبیات نیچه کمک می کنه توجه کنیم که تحمل بی تحرکی ....بی عمل بودن ...چه بسا سخت تر از پویایی و تحرک کورکورانه و بی جهته.....برای فرار از هیاهوی سکوت خویش به تحرک پناه می بریم...
وقتی انگیزه ای نداریم خودمون رو به زور به چایی آویزون نکنیم...به خودمون فرصت بدیم...تا شاید بالاخره خودمون رو پیدا کنیم
سر پایینی

نمی دونم چرا افق از پنجره خوابگاه همیشه یه طور دیگه ست؟!!.....مثلا چیه؟
صبحا اگه زود پاشی از پنجره اون طرفی اگه به طلوع برسی...خورشید قرمزو می بینی!....
غروب از پنجره این طرفی....طلوع از اون طرفی
الان احساس می کنم یه ترم دیگه خوابگاه رو نگه می دارم...حالا که بایدی در کار نیست حتی دوست داشتنی هم شده!!!
این دفعه که داشتم بلوار دانشگاه رو به سمت پایین می اومدم...با خودم فکر می کردم ...چی شده دست از سر توچال رفتن کشیدم ....چرا این طرفی می رم...به پایین؟....از ارتفاع..از بلندی به سراشیب افتادم؟!!
اغوای دور دستها..............آره داشتم به خودم می گفتم : الان بلندی نیست که وسوسه ام می کنه
رفتن هست...رفتن و فقط رفتن....رفتن به دوردستهای خودم
ابر
.jpg)
وضعیت ما در برابر جهان مثل تماشا چیان یه تکه ابر تو آسمونه....هر کسی اونو شبیه یه چیزی می بینه....ولی چی باعث میشه که بفهمیم کدوممون درست تر دیدیم....اصلا در همچین وضعیتی درستی معنا می ده؟
ادراکات ما در دایره قیاس، تشبیه و مثالها محدود شده...ما از ادراکات خود خارج نمی شویم...
یعنی مهرنوش خانوم هیچ وقت نمی تونه ازدرون فکر اکرم خانوم چیزی رو ببینه...یعنی اینکه می خوام از دید تو ببینم...مزخرفه!
نحوه فهمیدن ما عجیب و خنده داره!
عقل در برابر هستی ناتوان ست...ولی از این تلاش مذبوحانه دست بر نمی دارد....
.
.
برای نرفتن همیشه بهانه ای پیدا می کردی...
بهانه نمام شد..من اینجام
تهران-خوابگاه
فهمیدن
شیره روزنامه ها و کتابها را.....کشیدم....
در پی فهم نفهمیده هایم بر آمدم....
اما هرگز نفهمیدم که چه چیزی را می بافم....وگم می کردم...
اگر نمی فهمیدم.... یافته ام چه بود؟...و نیا فته ام چه؟...
یافته و حاصلم....به نیافته ام می ارزید؟...
اما چیزی هست که"نفهم"آن را خوب فهمیده است:...."همیشه خود را راست و درست انگاشتن"
او می پندارد:...هرگز اشتباه نمی کند...و برای هر مشکلی...عقل چاره ای دارد...
اگر فهمیدی....شبهه ها و تردید ها...در ساغر عمرت خواهد ریخت....
اگر فهمیدی...غمی در دلت زبان گشاده است...
تمام عزم و عشقت را...در هم خواهد شکست...
"فهمیده ها"....در اعماق شبهه ها و تردیدها... با داغ فهمی که بر دل شان خورده است...می بازند...
و "نفهم"ها...از نفهمیده هایشان سود می برند ....
هر چه قدربیش تر می فهمیدم...بیش تر رو در روی خود می ایستادم....
او هم "من"...این هم "من"....
حق به کدامین دهم؟
معجزه ای در معجزه دیگر.....
نه قاضی معلوم....و نه متهم!....
کاش نمی فهمیدم...
و این چنین...رو در روی خویش....نمی ایستادم!
بختیار وهاب زاده
*...می شه ما که مثلا خیلی چیزها ی مهم رو فهمیدیم و تو کارهای عادی وروزمره مون موندیم حیرون ....
نمی دونم چطور میشه که هر کی از راه می رسه ،بلا استثنا از ما بیشتر می دونه و اینقدر حرفه ای و حسابی عمل می کنه حتی خواهر زاده 11 سال کوچکتر!!!!...
خلاصه آخر این همه فکر کردن و بالا پایین کردن همچنان سر از کار دنیا در نیاوردیم و حیرونیم...
یعنی جریان آشفتگی همون گوره خره که می گفت:
"بالاخره آخرش نفهمیدم که من راه راه سیاه ، با خطهای سفیدم یا راه راه سفید، با خطهای سیاه "... D:
آرزو
من خدایی ندارم...ولی آرزوی داشتنش رو دارم
هدفی ندارم...یعنی هیچ چیزخارجی، برام اینقدر جدی نیست که بخواد هدف باشه...یا کششی مثل یه هدف برام ایجاد کنه
(چیزهای درونی زیاده که واسه هیچ کس، چیز نیست...مهم نیست...مرئی نیست)...علاقه ای هم به داشتنش ندارم....ولی گاهی
که فکر می کنم چیز خارجیی نیست که مثل بقیه برام جاذبه داشته باشه ...یه کم خجالت می کشم...
نمی دونم ...شاید من چشام کور شده...آدم گاهی یه چیزایی رو نمیبینه که بقیه می بینن و یه چیزاییی رو میبینه که هیچ کس نمی بینه...بعد با پررویی میاد سر وصدا که: همتون کورین....نمیبینین و این حرفا
آخه بشر تو هم که اون ور دیگه قضییه رو نمیبینی
بی خیال.....پررویی هم کیف میده
پخته یا سوخته
گاهی برای تجربه هایی که می کنیم، آماده نیستیم...بهترین برداشتها رو از تجربیاتمان نمی کنیم...
حتی تجربه بی موقع ونابهنگام...آدم رو گیج یا کج و کوژ هم می تونه بکنه...
چرا ما اینقدر گیجیم، چرا هر چه بیشتر تجربه کسب می کنیم ،هر چه بیشتر می دانیم ...بیشتر قاطی می کنیم؟
مثلا قبلا ها راحت در باره ادمها و چیزها تصمیم می گرفتم و تکلیفم معلوم بود....حالا که دیگه هیچی ...
تکلیفی نیست چون تصمیمی نیست و
تصمیمی نیست چون که قضاوتی
حالا ببین چقدر زور زدیم به اینچا برسیم ...مثلا خالی از قضاوت شیم....
بعدش که چی...هیچی
حالا اگه تونستی راه برو...
اینم آخر عاقبت انصاف...
حالا یه کم صبر کن...زود نتیجه نگیر...شاید که یه راهی پیدا شه!....
یعنی پیداش می کنم...
آخرش همه آدمها رو بی گناه می کنم...آخرش خودمونو از قضاوت نجات می دم
تو صبر کن....
مهتابی نیم سوز
دیشب درباره فکرهای نیم سوز ،فکر می کردم
آدمهایی که زیاد فکر می کنن و کار کردن مخشون مثل کار کردن مهتابی های نیم سوزه...بهتره کار نکنه...رو اعصاب آدم راه می ره
حالا نمی دونم چه اصراریه که به همه چیز هم فکر کنن و نظر بدن!
متاسفم ولی ....بدم میاد از این ها که مامانشون بهشون گفته درس بخونن...بلکم یه چیزی بشن....همیشه قیافشون مضطربه...
همیشه نا میزونن....اینها این کاره نیستن ولی با سماجت دارن کاری رو می کنن که مال اون نیستن...یعنی آخرش گند میزنن به هر چی که یه ابهتی ، یه قشنگیی داره...یعنی همه چیزو مثل خودشون بی مزه می کنن...اه
گاهی میشه که همه چیز بد میشه...اوضاع بدیه
حوصله کسی رو ندارم...چقدر کسل کننده ن...
حوصله صبح زود کوه رفتن رو هم ندارم ،چون می خوام هر وقت دلم خواست، وسایلمو ببندم...
ولی اینجا از این خبرا نیست...اینجا نمیشه هر طور دلت خواست زندگی کنی....یعنی هیج جا نمی شه!
ادم گاهی که رو خط حرف می افته چیزایی می گه که دلش نمی خواد هچ وقت بگه....
با بعضی آدمها لزومی در کار نیست....بعضی ها
وجدان واین حرفا
وقتی ادم کارهای زیادی برای انجام دادن داره...کمتر خسته می شه...چون محبور نیست در تمام اون بازه به اینکه باید چی کار بکنه فکر کنه و به هیچ نتیجه ای هم نرسه.....تازه وجدان درد هم بگیره!
حقیقیت اینه که همیشه یه عالمه کار هست که باید انجام داد...ولی کی زیر بار اونا میره....
میگن ما زیر بار زور نمی ریم مگه اینکه زورش پرزور باشه....بله ...
و مگه اینکه بارش ،بار پروژه باشه..بار خویشتن باشه!
مهر ماه من
شب ها که می خوابم احساسی از امید واری دارم....شاید راه گریزی باشه...شاید فردا...
ولی امروز..کاش این خواب، هیچ وقت تموم نشه...کاش این برزخ ..این گذار همیشگی بود
امروز........؟!با امروز دیگه چی کار کنم؟
زمانی از جبر زمانه می نالیدم که چرا همه چیز دست خودم نیست؟!وحالا هر روز صبح که از خواب بیدار میشم ....می خوام منتظر بمونم تا زندگی با دستهای خودش معنایی برای خود به من بده....
28/7/85
مهر هم داره تموم می شه!
بد نیست آدم آگاهی یی نسبت به تاریخ روزها داشته باشه...دستش می یاد با چه سرعتی داره جا می مونه یا
داره می دوئه یا
داره تغییر می کنه یا
به پایان نزدیک میشه یا
از آغاز دور می شه
یا هر کدوم از اینا که می خوای در نظر بگیر
مهر بی مدرسه
امسال زود پاییز شد ، پاییز من...درست سر وقت...همان وقتی که من دوست دارم...باید وقتمو چرکه بندازم...
تمام لحظه هاشو دوست دارم
امسال اولین مهری ئه که قرار نیست بریم مدرسه!18 سال، امروز روز مدرسه بوده...فکر کن..مخت سوت می کشه!
الان حافظ اینو داد
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم. . . .دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود. . . .دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
اورنگ کو؟گولچهر کو؟نقش وفا ومهر کو؟. . . .حالی من اندر عاشقی داد تمامی می زنم
مهندسی تولید
می خوام هیجان، انگیزه تولید کنم واسه خودم.....کارخانه تولید هیجان
شور و هیجان در بسته های رنگی......
تهران...شهر ساختمانهای بلند....شهر دیوارها....برای نگریستن به آسمان باید بهایی پرداخت
چقدر به آسمان نیاز دارم...چقدر به بی معنایی، به خلا،به رهایی نیاز دارم...
نیمه شعبان
وقتی درونت خالیه از تاریکی می ترسی...البته به نوع خالی بودنش بستگی داره
ادم برای ادب شدن به دیگری احتیاج نداره...بعضی حسها، بعضی دیگه رو تربیت می کنن...مثل تنبلی ام که غرورم رو ادب کرد...
....
امشب نیمه شعبان بود، یه دختری به طرز عجیبی به طرفم اومد ...که ترسیدم....اخه تو فکر بودم....کاری نداشت ..فقط یه بسته بهم داد که توش شکلات واین چیزا بود......نمی دونم چرا وقتی رفت افسوس خوردم که چرا تو چشاش نگاه نکردم...
--ای بابا ، مگه چشماش قرار بود چی داشته باشه؟
-شاید اون درونش چیزی داشت و من نه!می خواستم درونشو ببینم چه شکلیه!....یعنی می تونستم؟
--بعد هی بگو من که فضول نیستم! .....دروغگو
سه روز
امشب چهارشنبه بود
ساعت از 12 شب گذشته...
چقدر پرم از کارهای نکرده...راههای نرفته...احساس مزخرفی دارم...... شاید بیهودگی....
دوشنبه 8/3/85
ساعت 45/5صبحه..............صبحو نه ام رو خوردم-فکر کنم اولین کسی ام که تو خوابگاه بیدار شده...
سه شنبه 9/3/85
ساعت 56/4صبح از خواب بیدار شدم...پهن شدن خورشید روی شهر رو دیدم...ایندفعه به آفتاب رسیدم
البته الان ساعت30/9در کتابخانه مرکزی،در جستجوی جهتی برای خود...
امروز رشته افکارم با ویت، گره نمی خوره...نمی تونم دنبال کنم...بی فایدست
سفر گرمسیری
امروز شنبه است ، سه شنبه رفتم قشم یعنی چهارشنبه رسیدیم اونجا...ومنظره ای که از پنجره قطار دیده می شد در بدو ورود .....درختها،تپه ها، زمین ...حتی رودخانه ای که گاهی در جریان می دیدی ،درختان نخل و گز با حالتی غریب ، شاید هیچ وقت تجربه ای واقعی از این مناظر نداشتم ،چیزی برای پر کردن فاصله بین درختان نبود مثل سبزه یا هر چیزی....
همه چیز شمرده می شدف همه چیز به حساب می اومد
تک تک نخل ها ،تک تک حتی گون ها
اینجا چیزی سبک نبود ، همه چیز با ابهت...نمی دونم ،شاید حتی نگاهی به سوی تو نبود
سنگین بود، با ابهت ،اخمو
چیزی به تو نگاه نمی کرد....همه چیز در خود بود ،در خویشتن.....رقابت بی معنا بود ،همه از هم دور بودند.....انگار کسی به دیگری کاری نداشت.....صحبتی یا که همدلی....هیچ.....فقط سکوت ،سکوت
مثل دو سامورایی که روزها بر سر سکوت و سکون با هم مبارزه می کنند و ...
تپه ها نرم نبو دند،دریا خشمگین نبود
انگار دریا خیلی مهربان بود وپیر...ابروهای پر پشتش را می دیدی و خنده های آرام وفاصله دارش را می شنیدی!
می تونستم حس کنم که با بدنم همدماست.....می تونستم حس کنم که روی موجها حرکت می کنم
مثل اینکه دریا خیس نبود.....
دریا خیس نبود.....
۱۳۸۸ خرداد ۵, سهشنبه
من وشما
در فضای شما..در دمای شما .. هی بخار می شوم
شما نمی تونین من رو ببینین......شما نمیتونین من رو لمس کنین...
ولی ...من می تونم شما رو ببینم
ولی ....من می تونم زندگی رو حس کنم
ولی....من می تونم گریه کنم
آیا اشکهام دیشب خیستون نکرد؟
من و دنیا
علم وقانون...!!!
از علمی بودن الهام گرفتیم که همه چیزو قانونمند کنیم....
واسه همه چیز الگوریتم بنویسیم.....برای هر آدمی و هر رویدادی یه الگوریتم بدیم ویه بستر مشخص بتراشیم....
آه .......غریزه ام رو خراب کردم..........
در انجام اعمال ساده که همه به سادگی به انجام میرسانند با حماقت تمام مواجه می شوم
دیگه حتی به اندازه یه بچه گربه هم، موقعیت خطر رو از سلامت تشخیص نمی دهم....
تا بیام فکر کنم ، سگه خورده ام....
.
.
بیا از دنیا حرف نزنیم....بیا درباره دنیا چیزی نگیم......بیا تا از دنیا باشیم....درون دنیا....اصلا ببینیم می شه دنیایی شد؟!!!
دیوانه
و دیوانه می گوید:این بازی است
بازی محتوم جهان، هستی و ظاهر را در هم می آمیزد و دیوانگی ابدی نیز ما را به این بازی می کشاند...
نیچه
-خدا را می ستایم که جهان را آفرید...به احمقا نه ترین شکل ممکن....
آن فرزانه ترین می آغازدش......دیوانه پایا نش می دهد......
نیچه
دوستی
.
.
میان عاشق ومعشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
.
.
*گفتم:چی می خوای بشنوی؟
گفت:حرف دلتو!
گفتم:حرف دل رو از زبونم می خوای بشنوی؟!!
.......خندید...
.......از خندش خوشم اومد......
خودم

**عکس از کنا.......من این کنا رو دوست دارم
تا به تدریج به خانه خود بیاندیشم وخود را به سوی خویشتن جلب کنم.
.
.*امشب باید تا بی نهایت می رفتم، در هوای نمناک پاییزی....در جاده ای پاییزی ....قدمهای امشب از من نمی پرسیدند به کجا؟
و در ذهنم تصویری از رسیدن نداشتم، جایی برای رفتن نمی جستم...
بر خیس جاده می لغزیدم، امشب روی زمین ماندن از بارها پرواز بهتر بود....لغزیدن و.... باز رفتن
غریبه
یکی که برای پیدا کردنم می آید، یکی که به طرفم جلب شده ، یکی که نمی تواند دوری مرا تحمل کند....
بیاید انجا که روی صندلی مطلا نشسته ا م و پیراهنم مثل گلی دور من موج برداشته...
بیاید و صدایم بزند ومرا بخواهد...
ویرجینیا ولف
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
نمایه!
ویرجینیا ولف
*هیچ علامت اختصاریی پیدا نکردم که به دلم بشینه...که نمایانگر من، یا فکرام، یا چیزی از من باشه....
ولی موضوع ، همین بالاخره هاست....
بالاخره باید با نظم عمومی کنار اومد....که مثلا، داریم سعی می کنیم....ولی ...شاید بی نتیجه...اخرش هم، می شه همون زبان خصوصی!
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


