۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

کمال شخصی

اون روز، با علی که حرف می زدیم آخرش رسید به مسئله کمال ، اینکه آخر تلاشهاش توی زندگی ،آخر تلاش برای دونستن ها ، عشق و تجربه و همه اینها ، تلاش برای به کمال رسیدنه...مکثی کردم و پرسیدم منظورت از کمال چیه؟!
گفت:... یعنی کامل شدن... به اوج خود رسیدن!
پرسیدم: همین؟!
قانع نشدم ...کم بود واسم ، ولی نمی دونستم چی می تونم بهش اضافه کنم؟!
یهو ذهنم برقی زد و گفتم :علی! حس من از اون کمال یا اوجی که تو می گی یه چیز شخصی نیست...
فکر کنم اگه بتونم روزی خودم رو در رابطه با دنیا و آدمها، یعنی کلا وجود پیدا کنم ، اینه اون کمال
... پیدا کردن تناسب با هستی...
به زبون ما فیزیکی ها پیدا کردن مینیمم انرژی یک سیستم ، راه رسیدن به یه سیستم پایداره!
کمال فردی ، یه تناقضی داره درونش، یه ایراد ...به نظرم سالم نمی یاد اصلا!

بدون شرح


۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

سال بهره وری

به خاطر بودن در سال اصلاح الگوی مصرف و تلاش در جهت افزایش بهره وری، جناب عزرائیل هم به خودش افتاده که خودی نشون بده به این رهبر آزاده...
برای این منظور ، ملت رو در بسته های ده تایی و صد تایی می فرسته اون دنیا
از بین روشهای مختلف برای سفر دسته جمعی به اون دنیا ، سقوط هواپیما روش کارآمد تر و سریعتر و مطمئن تریه
یه نقص فنی ... شتلق ...کار دیگه تمومه، عمرا پای کسی به زمین برسه، یکسره از همون آسمون همه رو می فرسته به ملکوت
حالا بعد این همه هنر نمایی بالاخره کی می خواد حضورا خدمت رهبر برسه که:
" ای رهبر آزاده آماده ایم آماده" معلوم نیست!

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

Ahmadinejad is not my elected president

بابا... ما این بشرو نمی خوایم...
خودش نا غافل از بالا سقف تالاپی افتاد تو کاسه مون ...

...

اگه دل آدم مثه زود پز یه سوپاپ اطمینان داشت ، بد نبود!

دروغ و دگردیسی به وقاحت

حالا باز امروز از اون وقتهاست که دلت میخواد همینطوری گریه کنی تا تموم شی!
هی با خودت می گی:28 سال زیستن و منظور دنیا رو نفهمیدن...!
آخه چرا اینقدر به آدم دروغ می گن...!
هر چی میگین، بگین ولی تو رو خدا دروغ نه...! اون هم چند لایه و تو در تو! آخه ...! آخه من گیج می شم!
با هر تلخی میشه کنار اومد، ولی با چیزی که نمی دونم بالاخره چیه ، اصلا نمی دونم باید چی کار کنم؟!
مشکل فرد نیست...اپیدمی جامعه مونه!
دیگه شده مرض! ما ایرانی ها عادت کردبم به دروغ ، به نگفتن به نگاههای معنی دار بی معنی و حرف دلمونو نزدن...
اینقدر دروغ گفتیم که دیگه نمی دونیم راست کدومه...! چی می خوایم؟ کی هستیم؟ حتی از خودمون هم چیزی نمی دونیم!
تو رو درواسی هی دروغ بافتیم ، آخرش هم که نتونستیم از خجالت خودمون در بیایم ، شمشیر رو از رو بستیم و رسما با هم دشمنی کردیم! یعنی آخرش تبدیل می شه به وقاحت! چه بسا بدتر، که کلمه ای براش ندارم!

حس n ام

بعضی آهنگها هست که وقتی گوش می دی ... هی می خوای بیشتر و بیشتر گوش بدی
هی بر می گردونی از اول، انگار یه چیزی از زیر گوشت رد میشه که هر بار نمی شنوی!
حست کامل نمی شه!
به یه جایی که میرسه همیشه حواست پرت میشه!حالا پرت چی؟ نمی دونم!
یه اوج نشناخته که دستت بهش نمی رسه!
نه دیدیش ، نه شنیدیش، فقط حسش می کنی!

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

باواریا و حافظ

در حالی که احساساتی شده بود ، گفت:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم!
حالا تو پیاله هه ماست بوده یا ترشی ؟ خدا عالمه...
شاید هم اشتهاش کمه و آبگوشت رو تو پیاله می خوره؟!
بالاخره بعد این همه سال می شه فهمید که ذائقه این یکی، دیگه با ذائقه جناب حافظ جور در نمی یاد...!
آخه بشرجان! تو که باواریا می خوری، بالا می یاری... وقتی از این حرفا می زنی ، داد آدم در می یاد...

تناقض

وقتی آدم قول می ده تا آخر این ماه این و این و اون کارا رو بکنه و هنوز کاراش نیمه کاره ست...نمی خواد ماه به تهش برسه!
وقتی خرجت بالا میره و کفکیر به ته می خوره، خدا خدا می کنی ، ماه به سر برسه و پول تو جیبی ریفرش شه!
حالا ماه می مونه ...بالاخره به سر برسه یا نه؟!

بازی پیشرفت

هدف؟!...ندارم
برنامه ریزی ؟!...ندارم
شغل؟!...ندارم(نداشتن این یکی، به رغم بقیه ملال آوره)
بر طبق نمودارها و نقشه های ماهواره ای الان دارم دور یه جایی دور میزنم...شاید هم دارم حرکت رفت و بر گشتی انجام میدم...
خلاصه حرکتی که برآیندش صفره!
یعنی مطابق نمودارهای نشان دهنده رشد و ترقی ، هیچ پیشرفتی تو امورم نشون ندادم ...نه مقاله ای ، نه ارتقا مدرکی... نه تلاشی و نه هیچ علاقه ای برای اخذ PHD...نه مدرک زبان...و نه تلاشی برای رفتن از این مملکت عزیز...
هه هه...یعنی مثلا دارم در جا می زنم
گور بابای هر چی نقشه و نمودار و نمودار سازه...از تموم این نمودارها که حرکت یک بعدی آدمو چک می کنن، حوصله م سر رفته
این بازی پیشرفت واسه بچه گی هام خیلی جالب بود، خوبم دنبالش می کردم ...ولی الان دیگه بی مزه شده!
باید یه بازی دیگه واسه خودم پیدا کنم!
غلتیدن و بالانس زدن و آفتاب مهتاب رفتن ، کیفش بیشتر از همینطوری مثه بی عرضه ها روی این نمودارها، فقط خطی بالا رفتنه!

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

مه کلمات

....چه خوشایند است زبانی که آدم هیچ چیزش را نمی فهمد...آن هم مثل مهی است که لا به لای فکرهای آدم پرسه می زند...چه خوب است، شاید از این بهتر چیزی نباشد...چه لذت بخش است تا زمانی که کلمه ها از رویا بیرون نیامده اند...

از کتاب مرگ قسطی

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

چرا؟...زیرا!

نشسته داره غر می زنه: آخه این جه دنیا ییه؟
چرا آدما اون طورین؟
چرا پیری هست؟چرا باید درد ومریضی کشید؟
مگه ما چه گناهی کردیم؟همینطوری هم زندگی کلی سخته!
...
...چرا؟...چرا؟
در جواب این حرفا یاد یه شعر میافتم...
دانی کف دست از چه بی موست؟!......زیرا کف دست مو ندارد!

fill in the blank

آخر شب تنهایی تو حیاط نشسته بودم


یه هو هوا سردتر شد


برگشتم، دیدم که درخونه باز شده و یکی داره به طرفم می آد

...

انگار بعضی ها، تحمل جاهای خالی...لحظه های سکوت و تنهایی و این چیزا رو ندارن

شده با دستمال یا هر چی که دستشون بیاد، پرش می کنن

انگار همه جاهای خالی واسه پر شدنه

کدامست؟

این نقش سنگینی حضور توست که بر لحظه ها مانده یا اسارت زمان است در ذهن من....

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

تصمیم من

...بالاخره تصمیمم رو گرفتم...
اگه غول چراغ جادو بیاد سراغم این سه تا چیزو (وفادار به موج سبز) ازش می خوام:
  • یه شغل لایت که نصف روزهام رو پر کنه (نصفه ی دیگه شو خودم لازم دارم)
  • کسی که باهاش دوست داشتن رو تجربه کنم (کسی که ترسو نیست ... کسی که در کنارش کمتر بترسم... البته به رنگ اسبش چندان حساس نیستم... )
  • یه خونه با یه حیاط ، با پنجره ای که یه طاقچه داشته باشه ... و چراغی که از سقفش آویزونه ...با پرده هایی که خودم واسش می دوزم (احیانا از تور سفید باشه...)

خیال سفید

... خامی و نا پختگی... هیجانات درونی... فریادهای دختر بچه درونم
چه بسیار، گاه هایی که تصویر خیالم را در کنار لحظات واقعی قرار داده ام و با آن، چون واقعیت زیسته ام و باور کرده ام
و کودکی من همیشه با پیراهنی سفید، بادبادک به دست، در دشتی می دود و بلند بلند می خندد و پندارش بر هیچ صدایی نیست
و لحظه ای که نخ بادبادک از دستم... آرام آرام رها می شود و قدم بر سنگفرشهای زندگی می گذارم... عاریتی بودنش، وامدار بودن خود به صاحبانش هر لحظه، نگرانم می کند و من، بی سپر در مقابل این دنیا... زخمی از برندگی مرزها می شوم...
هنوز سپری ندارم و تنم پر است از زخمهای گذشته و اکنون....
خیال زخم ودرد هیچ است وهمچنان شوق بادبادک ست که مرزها را ، خارها و سدها را هیچ می کند و من دوباره ... به سویش و به شوقش خواهم دوید...چه کنم که ذهن فراموشکاری دارم ...
هنوز آنقدر محتاط و با مبالات نشده ام که مصلحت اندیشی و ترس از آینده به مسیری وادارم کند... یا زنجیری بر پای احساسم شود و یا حواس پرتی ام را علاج کند
چندی است که بازیگوشی خیالم کمتر شده وپاهایش دیگر دونده نیست...
ولی هنوز همه جا به دنبال نخ بادبادک می گردم
هنوز مردم و ترسهاشان، ارزش گذاریهاشان ، دوست داشتنهای محتاطانه شان... غمگینم می کند
و هر روز خود را در مرزهای کوچکتری محبوس شده می بینم و نمی خواهم سریع تنگ شدن این مرزها را به خود تحمیل کنم... که در تنگنای خواست دیگران، خود را به در و دیواربکوم
چشمهای خیالم خواب آلودند و چون بیماری که قرصهایش اثر کرده، آرام واهلی تر شده ام...
ولی هنوز تردید دارم که گاهگاهی سلامتم را از یاد نبرم و تا به میانه دشت پرواز نکنم...
تا که محو شوم... تا از دیده پنهان شوم

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

حقیقت بی مزه

این یه پستی بود که 2 سال قبل که با رفقا یه جای مشترک می نوشتیم... اونجا گذاشته بودم
هنوزهمه چیزو به همه می گم... کاش یه کم محافظه کار تر بودم...
آخه نه راز مهمی دارم... نه به خاطر کارایی که کردم خجالت می کشم...
در عین حال، خیلی هم مارمولکم...اینو همون خواهرم که دکتره میگه... تو خونه ما همه اقلا یه دکترا رو که دارن...این خواهره، دکترای روابط عمومی و فوق لیسانس روانشناسیه...خلاصه اگه نیاز به مشاوره در هر زمینه ای داشته باشی ، میتونی روش همه جوره حساب کنی
پست مزبور
"...آدم عاقل مي دونه مثلا وقتي مي خواد درد دل كنه، بره پيش اهلش
همينطوري سرشو نندازه به اولين نفري كه بش رسید همه چيزو بريزه رو دایره!
البته آدم عاقل
وگرنه دردش کمتر که هیچ ، تبديل به سوپر درد دل مي شه و دوباره بر مي گرده همون جایی که بود
مثلا يه بار داشتم واسه خواهرم درد دل مي كردم كه: آها هيچ كي منو دوست نداره
جواب شنيدم: درسته كه افراد غريبه اصلا از تو خوششون نمي آد ، ولي در عوض تو خونه همه تو رو خيلي دوست دارن عزیزم......
به هر حال از قديم گفتند ... حقيقت تلخه..."

صمیمیت

تو یک چشم بندی خواهرام اتاقمو طوری جمع و جور کرده بودن که باورم نمی شد!
ولی بهر حال من که به خودم شک داشتم وقتی اومدم تو اتاق به خاطر اوضاع نابسامان معذرت خواهی کردم
اونم خندید و گفت: نه اتفاقا خیلی اتاقتون صمیمیه!
تو دلم گفتم: آره خوب... تازه اگه در کمد باز شه و لباسها و کتابهایی که به زور، توش جا کردن بریزه روتون، صمیمی تر هم می شه!

love

....There isn't any formula or method

,you learn to love by loving
از بیانات جناب شپوقی

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

عمق و سطح

"فقط آدم هاي سطحي اند كه بر مبناي ظواهر داوري نمي كنند. راز جهان در آن چيزي است كه آشكار است، نه آنچه به چشم نمي آید"
اسكار وايلد
نقل است که شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي. شب چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و به آسمان نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: »نگاهي به بالابينداز و به من بگو چه مي بيني.« واتسون گفت: »ميليون ها ستاره.« هلمز گفت: »چه نتيجه اي مي گيري؟« واتسون گفت: »از لحاظ معنوي نتيجه مي گيرم خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از جنبه ستاره شناسي نتيجه مي گيرم زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از نظر فيزيکي نتيجه مي گيرم مريخ نزديك به قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد.
« هلمز فکري کرد و گفت: »واتسون! تو چقدر احمقي. نتيجه اول و مهمي که بايد مي گرفتي اين است که چادر ما را دزديده اند.

*پرداخت به ظاهر امور، به معنی سطحی بودن نیست، تا به درک دقیقی از ظاهر مسائل نرسیم، و تا وقتی که شتابزده از مساله نمود و ظاهر گذر می کنیم، نمیشه گفت به عمقی دست پیدا کردیم... جه بسا این عمق تخیلی، ساختگی و بی اعتبار باشه.

*بحثهای غیر کاربردی و معنا گرایانه که معیاری برای سنجش درستی ندارند، به صرف اینکه درباره چیزی غیر از امور مادی اند، نمیشه گفت که از عمق برخوردارند.

*به نظرم داوریی عمقیه که رابطه یک مساله رو با دیگر مسائل بتونه خوب توضیح بده، و به نتایج عملی اون مسئله در تجربه های عملی توجه داشته باشه... یعنی نقش یک چیز(جنبش موج سبز، انقلاب مخملی و این چیزا) در یک سیستم نظام مند ومنسجم... مثل شناخت نقش چرخ دنده توی ساعت؛ شناخت یک چرخ دنده به تنهایی و بدون شناخت ارتباطه ش با دیگر اجزای یک ساعت، هیج وقت ما رو به سمت یک نظام وحدت یافته نمی بره، حال آنکه نظام مند عمل کردن دنیا رو نمی شه انکار کرد.
در مرحله اول باید چرخ زندگی بگرده، کارمون راه بیفته...بعد می تونی بشینی یه گوشه هر چی دلت خواست خیال بافی کنی که زندگی اینه ، اونه یا یه چیز دیگه ست...
اینم دو دیدگاه متفاوت نسبت به زندگی و مسائلش:
*"شاید خوشبختی نگاه مشفقانه ای به بد بختیهامان باشد"
آلبر کامو

**"... -شطرنج هم بلدم. اما انگار زندگی حریف قدری ست.نمی شود بازی را ازش برد.(راننده)
-حالا کی قرار است ببرد؟ قصد بازی کردن است.می فهمید؟ بازی کردن .درست مثل بچه ها.(مسافر)"
نقل ازکتاب تاکسی نوشتها داستان قمار باز زندگی
اینا رو به خودم میگم که زیادی خیال بافم و به ظاهر مسائل بی توجه... یه چیزی تو مایه های واتسون!

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

درد دل

این پسر(پسر ترشیده) همسایه ما، که میشه همسایه دیوار پشتیمون....خیلی سر و صدا راه میندازه، همیشه در حال آواز خوندنه
اصرار هم داره که حتما، تو دستگاه باشه... تازگی فهمیدم که ، علاوه بر اون هفت دستگاه شناخته شده آواز ایرانی، یکی دوتایی هم خودش اختراع کرده؛ امیدوارم این ابداعاتشو هیچ وقت به جامعه هنری ایران تقدیم نکنه!
امتحان نکردم، ولی فکر کنم در خواستی هم قبول می کنه!
امروز هم، باز شروع کرده، یه چیزهایی درباره ساقی و می و شب و... اینا ها می خونه
به صداش میاد، یکی از اون سبیلهای کلفت هم داشته باشه...
آخه آواز سنتی ایرانی، بی سیبیل که صفا نداره!
از وقتی اونقدر بزرگ شدم که چیزی یادم بمونه، دعواهای خونگی اینا یادمه...همیشه تو سر و کله هم می کوبن و فحشایی میدن که ما ترجیح میدیم؛ گوشامونو بگیریم که یه وقتی از این حرفهای بد بد یاد نگیریم
یه این سر و صدا ها عادت کردیم...اگه یه وقت صداشون نیاد، نگران میشیم که نکنه بلایی سرشون اومده باشه
مامانم که می گه، تقصیر آقاهه است... به نظر مامانم، این آقایونن که همیشه ما خانوما رو اذیت می کنن، وگرنه ما زنها ،خیلی مظلوم وبی آزاریم.... ولی، راستش تا جایی که من شنیدم؛ اون حرفایی که چشمهای آدم رو گرد میکنه، کار خانومه ست....

به نظرم، مشکل اینا، اینه که جنگ سرد میکنن...اگه جای بد و بیراه گفتن به هم از ابزارهای جدی تری مثل گلدون و لیوان و قاشق چنگال استفاده می کردن، تا حالا کارشون به یه جایی رسیده بود

یه بار هم که آقاه داشته به گلدون های روی دیوار مشترکمون، با شیلنگ آب میداده؛ از قرار اشتباهی کمی هم به آقای پدر که این ور پایین دیوار واستاده بوده، آب میده...بابای من هم عوض اینکه خوشحال شه و ازش گل وبلبل در بیاد.... داد و بیداد ازش در میاد که: دیگه شورشو در آوردین...کلافمون کردین...میرم ازتون شکایت می کنم...

زن بودن



در تجلیل این فیلم همین بس، که بگم :
برای اولین بار واقعا حس کردم می تونم مامان بشم، با تمام جزئیاتش
و حدود یک هفته ای، این تاثیر عمیقی که تلنگری به احساسات خاموشم بود رو، درونم می چشیدم
به نظرم برای ساخت همچین فیلمی، باید درک عمیقی از احساسات ناگفته یک زن داشته باشی...نه برون ریزهای ظاهری و تکراریی که عمدتا، آدم رو کسل می کنه
از این که، یک زنم خیلی خوشحالم...
فقط گاهی... این که تا ابد، در هزار توهای درونی، درک نشده وتنها، باقی بمونم، می ترسوندم





بیانیه

1) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

تخیلی نه چندان علمی

هر اتفاق یا رویدادی رو، میشه به صور مختلفی تعبیر کرد....ولی چیزی که ماهیت واقعی یک رویداد رو نشون می ده:
پیوندیه که با سایر حوادث و وقایع داره....و آیتم های دیگه ای ، مثل برهه زمانیی، که اون رویداد توش اتفاق میافته در تحلیل و بررسی اون جریان اهمیت داره...مثل موقعیت تاریخی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و ...که این تحلیلها، بدون در نظر گرفتن تمام این پیچیده گیها،یا با در نظر گرفتن تنها یکی دو مورد یا بخشی از این وابستگیها، یک تحلیل بی اساس و ساده انگارانه است .
امروز اتفاقی که داره میافته، در بهترین حالتش از همین جنسه...تحلیلهای یک طرفه و جانبدارانه...یعنی پررنگ کردن بخشی از مسائل وابسته و حذف بعضی قسمتهای تعیین کننده دیگه، که این روش پاسخگویی وبررسی، برای فریب قشر نسبتا روشنفکر طراحی شده، که به عینه دارم می بینم که نسبتا هم ماثر افتاده ..........
بقیه روشها هم که برای کلیت جامعه در نظر گرفته شده و این روزها دیگه شده جنگ روانی...
بدعت در زبان، قانون، وتمام تعاریف شناخته شده عقلی مون...
توطئه و خوشحالی بیگانگان....دروغی وخیالی جلوه دادن واقعیات
استفاده سلیقه ای از زبان عمومی:
یه بار اعتراض جماعت مردمی با قیام و مردم حاضر در صحنه شناخته میشه و بار دیگه همون جماعت، شورشی و خرابکار معرفی میشن!

مجالی هم برای هیچ دفاع قانونی، وجود نداره...
امروز قانون و قانونگذار به یک سو، خم برداشتند.....
مثل ویروسی که سیستم رو آلوده کرده باشه ، به همه جا نفوذ کردن....دیگه به هیچ چیز اعتماد ندارم....
اینجا عدالت در جامعه مدنی یعنی: به جای انتقاد و گفتمان ..به جای مراسم سوگواری و ترحیم...
برید بادکنک سبز و سیاه هوا کنین...
اینم از روشهای جدید گفتمان و سوگواری
من که نفهمیدم ، چطوری جامعه سنتی ما ، یک شبه این ره صد ساله رو طی کرد؟
از مدرنیسم هم گذر کردیم ....دیگه جوامع مدرن هم از تعجب چشاشون چار تا شده...!!!!واسه همین هی حسودی میکنن و بد و بیراه میگن و سنگ جلو پامون می ندازن...جدا که نه شعور سیاسی دارن، و نه هیچ نوع دیگه ای از شعور.....
باید سر در مملکتمون بزنیم:
به علت بالا بودن سرعت رشد و ترقی از رده جهان سومی،یکراست به رده جوامع سوپر مدرن ارتقا یافتیم!
حالا، آرتور سی کلارک(نویسنده داستانهای علمی تخیلی)رو خبرکنین،که دیگه نمی خواد، واسه ترسیم آینده 50 سال بعدی دنیا، زیادی به ذهنش فشار بیاره....کافیه دوربینشو بزاره همینجا، بشینه ما رو نظاره کنه!

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

نبوغ سیاسی

می گن: اگه می خوای به ایرانی جماعت حکومت کنی ،باید گرسنه نگهشون داری!
این عبارت ،محدود به یک دریافت وتجربه شخصی یا ضرب المثل نمیشه...
یک قاعده جهانیه! داستان خیلی از جوامع و رهبرانشونه!
آدمهایی که در نگرانیه تامین نیازهای اولیه خودشونند..هیچ وقت مجالی برای پرداختن به نیاز های پیشرفته تر،پیدا نمی کنند...
و اینطوری با محدود کردن فکر ومشغولیت ملت ،به همون نیازهای مراتب اولیه زندگی، هر جور سو استفاده ای از احساسات و
زندگی اونها می کنند....
از احساسات مذهبی....وطن پرستی....
مثلا وقتی دستشون میاد با مردم مذهبی طرف اند..مرجعیت سیاسی و مذهبی رو با هم یکی می کنن ،تا اگر کسی خواست به سیاستشون اعتراضی بکنه،خود مردم ، به خاطر احساسات مذهبیشون، نابودش کنن.....
یعنی نگهداری از خودشون ،توسط مردم.... این یعنی: نبوغ سیاسی!
تو دنیاهای کوچیک ، همه چیز زود مقدس و جیزمیشه....
بعد که یک اکثریت رو به این حد رسوندند...یعنی بیمار کردند
با بوق و کرنا میان واسه درمان...!

که ما دردیم و درمان نیز هم...!

شعار عدالت و عدالت گستری ....وعده و وعید که همه مشکلات به دست ما حل میشه...اینکه چقدر از جنس مردمند و به مشکلات اونها فکرمی کنند......و با سو استفاده از تمام احساسات وافکار مردم، که از هر شناختی خا رج از کانال اینها محروم شده
،تمام مشکلات درونی اجتماع و هر ایراد و اشکالی که برآمده از نا کارآمدی خودشونه رو به گردن بیگانه از همه جا بی خبر ،میندازن......نوابغ پلید!


زیستن مردن است!
when a man lies ,he murders some parts of the world
وقتی انسانی دروغ می گوید ،بخشهایی از جهان را به قتل می رساند


these are the pale deaths which men miscall their lives
اینها(زندگی با دروغ)انبوههای مرگ است که بشر به ناروا زندگی می نا مدش


all this i cannot witness to bear any longer
نمی توانم تضمین دهم که تمامی اینها را بیش ،بتوان تحمل کرد


cannot the kingdom of salvation take me home
پادشاه رستگاری نیز نمی توا ند مرا به خانه باز گرداند......


ترانه ای از کلیف برتون(متال)

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

تهران-1

باغ قلمستان:

نرسیده به میدان تجریش-پشت پمپ بنزین تجریش

درختهای قدیمی...اون حوض با صفا.....و آدمهایی که احساس میکنی بهت نزدیکن...مثل اینکه همه به یک هدف مشترک اینجان!

آخه اینطور جاهای کوچیک زود پاتوق میشه و آدم سریعتر، نسبت به همه چیز اون جا،احساس صمیمیت می کنه!

اولین بار ،اولین شب اسارت در خوابگاه بود که سر شبی، با ن-پ گذرمون به قلمستان افتاد....

با انگورهای سبز و سیاهی که خریده بودیم....مثلا با هم گریزی زده بودیم ،به یاد اون دیروزهایی که حالا، انگار فرسنگها ازش فاصله داشتیم...!

رو صندلیهای چوبی با هم نشستیم و آدمها رو دید می زدیم ... یادمه که اولین شب خوابگاه، مثل تبعید به یک جزیره دوردست بود...همه غریبه بودن...!

ولی من و ن-پ همو داشتیم....

همیشه یه دنیا واسه هم حرف داریم....یه دنیا حرف و خنده....گاهی هم گله و شکایت!

ن-پ واسه من فقط یک دوست نیست....خیلی وقته که دیگه بخشی از زندگیمه !

یک سال بعد.....!!!

وقتهایی که خسته از هر تلاش عبثی ، کنار حوض بزرگ باغ قلمستان کفشاتو در میاری و منتظر می شینی تا ماری خانوم بیاد!

وقتهایی که تو روزهای پروژه،با هم زیر بزرگترین درخت باغ، دراز می کشین و به آسمون، زل می زنین و چند لحظه ای بیشتر طول نمی کشه که خوابتون می بره!

.....اون جزیره بد بختی زندگیمون.....!روزهای تحویل پروژه...!

روزهای تنهایی....روزهای تنگنا....و چشمهایی که مرتب تعقیبت می کردن که: تمومش کن....تمومش کن...تمومش کن!

.........حالا هم همونه....فقط اون چشهما رفته.....وشاید،جاده زندگی پهنتر شده و راههای گریز پدیدار!

این ماری خانوم هم ،تو همین روزها بود که گیر کرد به قلاب دوستی من ;)

حالا اون هم، فقط یک دوست نیست....چیزی بیش از اینهاست....

دعوا زیاد می کنیم...اختلاف نظر هم داریم...ولی وقتهایی که با همیم ، خیلی بهمون خوش میگذره!

رقصیدن با مریم در هماهنگیی که بعد از مدتی بهش رسیدیم...از بهترین تجربیات غیر زبانیمه...!

آدم خوشبختی ام....با دوستهای اینطوری ،زندگی یه حال و هوای دیگه داره!

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

خطر

...حدود 2 هفته می شه که خبر بیماری پدر ن-پ بهم رسیده...
در لحظه، تنم یخ کرد وکلی گریه کردم..... تا چند روزی حال کلی م ،گرفته بود..
حالا که 2 هفته ،می گذره ...نتیجه آزمایشها نشون میده که آقای پ بیماری خطرناکی داره....
آره.... مرگ، واسه آدم خیلی خطرناکه!
ولی نمی دونم چرا اینقدر از چیزهای خطرناک خوشم می اد...!
چیزهایی که، تو رو، رو لبه زندگی می بره و میگه...حالارو لبه، راه برو ...
اینجاست که قلبت رو حس می کنی که تالاپ تالاپ می کنه....
اینجاست که بین خودت و خودت یک ورطه می بینی...
وقتهایی که بچه بودم و سرکش ...داداشه که چشم مامانو دور می دید...تهدید می کرد که هر چی بگم باید گوش کنی!
مثلا می گفت برو فلان کارو بکن...
منم می گفتم...نمی رم..چی کار می خوای بکنی؟
داداشه: ببین الان مامان نیست ازت دفاع کنه...دختر خوبی باش و حرف گوش کن...
منم سر جام راست وا می ستادم که یعنی هیچ جا نمی رم...
داداشه:نمیری؟
من:نه نمیرم...
اوه اوه ..چقدر هم ترسناک بود ..ولی هر چه ترسناک تر ، با حال تر...
قلبم اونقدر، تند میزد که انگار می خواست از تو سینه ام بپره بیرون...دیگه حتی آب دهنتو نمیتونستی قورت بدی!
اینها که چند دقیقه طول می کشید...با اون چند دقیقه نوش جان کردن کتک های داداشه،رو هم می شد چند دقیقه طولانی....!!!!!!!!
ولی آخرش ؛ تو بودی که قهرمان شده بودی...چه بسا قهرمانی کتک خورده!
مهرنوش قهرمان!
مهم اینه که حالا فهمیدن، زیر بار زور نمیرم...از تاکتیکهای دیگه ای بهره میبرن...مثل خر کردن!!!!!!!!!!!
اون روز هم توی پارک ملت ،که مثلا رفته بودیم راهپیمایی کنیم....وقتی نیروهای یگان ویژه حمله کردن،با اینکه بیشتر از همه ترسیده بودم و هر لحظه بود که بغضم بترکه...ولی فرار نکردم و وایستادم تا حتی، باتوم بخورم ...حاضر به عقب نشینی نبودم...
من که خودم رو آماده باتوم خوردن کرده بودم، برگشتم دیدم پشتم هیج کس نیست ....
دیگه کسی باقی نمونده بود...همه داشتن به طرف کوجه ها فرار می کردن ...عجیب بود!
اون وقت فهمیدم که هنوز هم از تحقیر شدن ،متنفرم...
شاید زود، دردم بگیره و اشکم در بیاد...ولی ترسو نیستم...چون محافظه کار و آینده طلب نیستم...
آینده...زنده بودن و هیچ خوشبختی وعده داده شده ای،ارزش یک لحظه زیر بار زور رفتن رو نداره...
کاش ما مشهدی ها اینقدر ترسو نبودیم....
کاش ما مشهدی ها این همه چیز، واسه از دست دادن نداشتیم...کاش اینقدر ثروتمند نبودیم!
کاش... کسانی بودند ، که درکنارشون بتونم در برابر این همه زور ساکت نمونم...
کاش این سکوت، این همه رنجم نمی داد ...
کاش می تونستم این همه انزجارو نشون بدم...
کاش.................کاش، این همه خواب نبودیم.........

من خطر رو دوست دارم ، نه درد مزمن و همیشگی رو...
نه کنار اومدن و باقی موندن رو...به یاد فیلم دریای درون که خیلی دوستش داشتم....

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

ترانه امروز

ترجمه ای آزاد از ترانه "پرچمهای تا شده" از پینک فلوید
لا لا لایی کودکم
هنگامی که باد می وزد
بر بالای درخت
گهواره تاب خواهد خورد
آه دلبندم، نمیتوانم اینچنین فرو افتادنت را ببینم
بهتر است برای چاره جویی به سراغ قدرتمندان بروم
هی جو! با آن تفنگ در دستانت
به کجا میروی؟
خوانخواهی، روزگارت را بهتر نخواهد کرد
زندگی تنها خوش شانسی نیست
هرچند که آن بدشانس ها
تنها نصیبشان پرچمی تا شده
و نوای طبلها و شیپورهاست*
من همراه با تو در گوشه صحنه ایستاده ام
زندگیمان در دستان بازیگری ناشی است
که در صحنه ای فرسوده
حکمرانی میکند
آه دلبندم، این ستاره های دلمرده چگونه به آن دور دست رفته اند
آیا آنها از نتیجه اخلاقی داستان باخبر میشوند
هی جو، با آن همه تعصب در سرت به کجا میروی؟
اثبات عقایدت، مانع مرگ فرزندان تو نخواهد شد
پرده را بیاندازید
این نمایش بی ارزش و احساساتی
باید قبل از وزیدن بادهای سرد به پایان برسد
هی جو! با آن تفنگ در دستانت
به کجا میروی؟
خوانخواهی، روزگارت را بهتر نخواهد کرد
این نمایش باید قبل از وزیدن بادهای سردبه پایان برسد
پس بخواب کودکم
هنگامی که باد می وزد
بر بالای درخت
گهواره تاب خواهد خورد
زندگی تنها خوش شانسی نیست
هرچند که آن بدشانس ها
تنها نصیبشان پرچمی تا شده
و نوای طبلها و شیپورهاست
*- پرچم تا شده، اشاره به مراسم مخصوص تا کردن و تقدیم پرچم کشیده شده روی تابوت به همسر یا فرزند شهید جنگ است

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

قانون جنگل

مستر پرزیدنت ،...عزیز من و محبوب همه مردم ایران ،حتی نن جون آقای کروبی...با 24 میلیون رای اکثریت دوباره انتخاب شد....دیریم... دیریم
بعد اون همه دروغی که نشست و زل زد تو چشمامون وبا بی شرمی تمام نثارمون کرد...حالا نوبت پایان کار بود
بله...کار را که کرد؟.... آنکه تمام کرد....جدا دستش درد نکنه...
دیگه فکر کن 1000 تا جنایتکار و دروغ گو و دزد پشت پرده ،از دست این بابا عاصی شدن و کم آوردن...
5..6 روزه که شبکه پیامک قطع شده...از شنبه هیچ روزنامه ای در دست نداریم...سایتهای بدرد بخور فیلتر شدن...بی بی سی قطع شده....حتی دیگه حالا مسنجر هم وصل نمی شه...حق اعتراض قانونی هم که کشکیه که هیچ کی نساییدش....!
شده قانون جنگل...!با دود و آتیش ،باید به هم خبر بدیم...!
آخه ما این همه محدودیت زندگی اجتماعی رو پذیرفتیم که مثلا از مزایای با هم بودن و فرهنگ و زندگی اجتماعی و اینا و اینا استفاده کنیم.....حالا که کار به رجوع به قانون ومدنیت وحق و حقوق رسیده همه چیز کشک....
آقا شیره داد میزنه...بی خود ...همینی که هست..!
خوب توهمون جنگل که بهتر بود...تازه آقا شیره ، هم خوش تیپ بود هم با ابهت....آدم دلش نمی سوخت که از اون حساب می بره...

حماقت سراسری

تا قبل از انتخابات سعی می کردم که فقط ، یه سمت نسبتا عقلانی رو بگیرم و تا یک چند روزی مونده بود به روز موعود ،خیلی هم جریان برام جدی نبود...
که ریشه این جریان هم معلومه ...هر چی تو این مملکت مشارکت و نظردادن و زحمت آدم درست و حسا بیه که به باد فنا رفته ...خاموش و سر کوب شده...آدم نسبت به همه چیز بی تفاوت میشه...
وقتی مناظره ها شروع شد...وقاهت و حماقت و دروغ گویی، این جناب پرزیدنت مبهوتم کرد....
به نظرم فقط یه دیوونه ،می تونه این طوری زل بزنه تو چشمای مردم و تند تند این همه اراجیف به هم ببافه و یه عده زیادی هم تاییدش کنن.. اون دروغها و اون برخورد ها و بعد هم از جانب خیلی ها موجه و درست شناخته شدن اصلا طبیعی نبود... یه جای کار ایراد داشت...که من اصلا نمی فهمیدم...از همون جا بوی خطر رو حس کردم...باعث شد ترسی وجودم رو بگیره...که این بابا ،جدی جدی به یک نیروی غیبی وصله....!!!!از اون جا بود که موضوع واقعا برام مهم شد تا جایی که می خواستم یه کاری بکنم...مثلا تو ستاد موسوی واسش تبلیغ کنم ...گرچه خیلی هم، عملی نبود....
بالاخره انتخابات هم انجام شد..و فردای انتخابات ...اون شنبه سیاه...اون شنبه باور نکردنی...از راه رسید
دوباره می افتیم تو لوپ....
اول همه چیز جدیه.....سر هر مطلبی گیر میدی و بحث می کنی...
بعد که با بی تفاوتی بقیه و مسخره کردن جدیتهات مواجه میشی تو هم مثل همونها بی تفاوت می شی.....
بعد یه مدتی دوباره سرت می خوره به سنگ و حافظه ت بر می گرده...
دوباره شروع می کنی به بحث و حرص خوردن و......تا این دفعه با یه سنگ حالتو جا می یارن که حالا حالا ها حافظه ات بر نگرده...از دوباره تو هم می شی بی خیال...اصلا به من چه؟؟؟

یکی از روزها



21/3/88
دیشب اومدم اتاقمو جارو کنم....
خودکار رفت تو لوله جارو برقی.....

مامانم همیشه میگه خرابکارم ...ولی به نظرم چون لجش می گیره این حرفا رو میزنه..!
امروز صبح از خواب بیدار شدم و حاضر شدم رفتم بیرون به قصد سینما...
آدم اهل سینمایی نیستم ...شاید در کل 10 بار رفته باشم...ولی این دفعه فرق داشت....تنهایی سینما رفتن، اونم واسه اینکه یه کار دیگه کرده باشی از اون کارهاست......
وقتی رسیدم 20دقیقه ای از 11 گذشته بود و باید از اجرای نقشه ای که واسه امروزم کشیده بودم منصرف می شدم ...
تصمیم گرفتم، یه سری به کتاب فروشی محبوبم بزنم و بعد برگردم...واسه احتیاط رفتم و از سینما چی پرسیدم که سیانس بعدی ساعت چنده؟...
که گفت 20 دقیقه دیگه فیلم شروع می شه....!هه هه...!به این میگن خوش شانسی!!!!!!!!!
جدی که فکر می کنم آدم خیلی بد شانسی نیستم...تو چیزهای کوچیک معمولا خوش شانسم...چیزهای بزرگ هم که مهم نیستند..:)
معمولا سر ظهر اگه زن باشی ،باید بری و نهار بپزی ....اگه مرد باشی باید بری نهار زنتو بخوری...
و اگه بچه باشی هم باید سر وقت خونه باشی!
آدمهای مثل من که زیربار هیچ کدومش نرفتن،کم پیدا میشه...واسه همین، سینما اون وقت از روز خیلی خلوت بود!
یه بسته پاستیل خریدم ورفتم تو سالن نشستم...چند باری صندلیمو عوض کردم تا جایی رو که می خواستم پیدا کردم.....بالاخره سر جام آروم گرفتم و فیلم هم شروع شد!
.....وقتی همه خوابیم!.......(دیریم دیریم)
یکی از انواع فیلمهایی بود که اگه تو حال وهوای خاصی باشم ،خوشم میآد...آخه من از چیزهای زیادی خوشم میاد که کلا با هم فرق دارن، یا شاید گاهی اصلا با هم در تناقضند.....
از اون فیلمهایی که شبیه تاتره...دیالوگهایی که، سیالیت زندگی روزمره رو نداشت..انگار داری، با خودت حرف می زنی..!
حرفهایی که همش جدیه.. خیلی جدی!
فضای فیلم کمی سنگین بود....انتخاب چهره ها هم، خاصند، نه خوشگل های کوچه بازاری ...مثل خیلی فیلمهای دیگه!
اگه یکی از نمایشنامه های بیضایی رو خونده باشی ، این تفاوت رو بیشتر درک میکنی!
دو عبارتی که از فیلم یادم موند:
...مامان ...!هنوز هم می خوای من بزرگ شم؟(بچه فیلم)
...همه مون شبیه همیم!(خانوم فیلم!)
خوش گذشت.....احساس خوبی، نسبت به خودم دارم......
خونه که رسیدم فهمیدم ن-پ دنبالم می گشته...زنگ زدم ببینم چی کار داشته...پرسید کجا بودی؟ گفتم سینما...
پرسید با کی؟ گفتم با خودم...باورش نمی شد.......گفت :ای ول مهرنوش آخرشی!........{آخه حوصله کسی رو نداشتم}.....
ناهار ماکارونی بود که مامان واسم گذاشته بود...چنگال و که برداشتم...یاد بچه گی هام افتادم ،که دوست داشتم مامان ماکارونی رو سالم بپزه تا بشه دور چنگال بپیچونم و هی بازی کنم...
ولی حیف، که مامانم بی کلاس بود و هیچ وقت مثل ایتالیایی ها ماکارونی نمی پخت ....
حالا که من عادت کردم ماکارونی رو با قاشق چنگال بخورم باز با کلاس شده و ماکارونی رو سالم می پزه...!
آدم نمی دونه از دست این مامانا چی کار کنه؟!!!!!!!!!!

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

فراموشی

هنوز دروغ هست...هنوز بی وفایی هست....
هنوز نصیحت می شنویم...و هنوز قضاوت هست...
هنوز چشمهام بینا نیست و گوشهام شنوا....
هنوز نمی تونم همدردی کنم... اون طوری که درد من هم باشه ....و از این بابت بیش از همه متاسفم....
.
.
ولی هنوز می شه نشست و وقتی باد میاد ...چشمارو بست و همه چیزو فراموش کرد!
هنوز فراموشی هست....
و چه خوبه که هست!

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

مهندسی ارتباط

....در تئوری هر دو آدمی در روی این کره خاکی می‌توانند شادمانه و عاشقانه با هم زندگی کنند به شرطی که هر دو"بخواهند" و "مهارت"های لازم را داشته باشند. نوعی هماهنگی در این بین لازم است. بسیاری از خصوصیات ارزشمند یک نفر که دیگران را جذب می‌کنند، اکتسابی اند. این روزها خصوصیات ظاهری یا جای خود را به خصوصیات شخصیتی داده‌اند یا در مواردی قابل تغییر هستند. اما مهارت‌ها بعنوان توانایی‌های مثبتی در نظر گرفته می‌شوند که حس "اطمینان" از ادامه ارتباط را فراهم می‌کنند. بسیاری از کسانی که مورد توجه افراد بیشتری در جمع قرار می‌گیرند مهارت‌های بیشتری نسبت به بقیه دارند. این خصوصیات می‌توانند مهارت در ایجاد و حفظ ارتباط، حل مشکلات، ابراز احساسات، تفکر عاقلانه، انعطاف پذیری، پشتکار،‌ خلاقیت، خوشحالی، قاطعیت، آینده نگری، ریسک پذیری، شجاعت، همدلی، همرهی و چیزهایی از این دست باشند. بسیاری از آدم‌ها هم جذب این خصوصیات می‌شوند و بعد به این نتیجه می‌رسند که عاشق شده‌اند.

دیدین گفتم مهم نیست!

..........مهم نیست که آدم در یک جای تازه از قبل چند تا دوست می شناسد٬ مهم این است که چقدر مهارت دارد که بتواند دوستانی برای خود پیدا کند.
.... مهم نیست که چقدر آنجا را می شناسد٬ مهم این است که چقدر مهارت دارد که جای جدید را کشف کند.
....مهم نیست که چقدر برای رسیدن به هدف سختی می کشد٬ مهم این است که چه مهارتهایی برای غلبه بر سختی ها و دستیابی به اهداف پیدا می کند.
..... زندگی آینده زندگی "داشته ها" نیست٬ زندگی "مهارت ها"ست. اما همه اینها به چیز مهمتری نیاز دارد و آن "انگیزه" ای ست که قالب ها و قفس ها را بشکند. به انسانی که "جهان وطنی" فکر کند.

شب خوب

10/3/88
امشب از اون شبهای پر و پیمون بود...
*اولش که یه جای خوب واسه فیلمهای خوب پیدا کردم....
*یه کم دیگه که گشتیم...یکی از خواستگارهای قدیمی بنده خدا را به همراه همسرش رصد کردیم...
*بالاخره بعد از مدتها جستجو، ساعت مچی رو که به قول بچه ها شبیه خودم باشه پیدا کردم....
(اینا دیگه سلیقه کج ومعوج من رو تشخیص دادن ...میدونن معمولا چیزی نمی پسندم :ِD)
*بعدهم چشمم به جمال دوست پسر یه بنده خدایی روشن شد که مثل هیولا هو هو هو می خندید...البته این شوخی بود...کار به خنده اش ندارم.... آدمیولای) با نمکی بود...
*آخرش هم تو خونه شاهد پودر شدن احمدی نژاد شدم.....و کلی مشعوف گشتم

بی کاری

......زندگی تلخ است آقایان ،زندگی راهی است پر از سنگ و سقط
من خودم سه تا دفترچه دارم که همه شان را از فلسفه زندگی پر کرده ام. تا الان شانزده هزار جمله توی این دفترها نوشته ام: زندگی همچنین است ،زندگی همچون است ،زندگی اله است ، زندگی بله است ... خلاصه ،این دفتر پر است ازجمله های قلمبه و سلمبه در باره ی زندگی:
زندگی اضطرابی بیش نیست ...
زندگی آبی است که جریان دارد ...
زندگی خوابی است ...
زندگی خیالی است ...
زندگی صحنه ی تاتر است ...
شانزده هزار جمله از این قبیل، بالاخره هم، در آخرین صفحه ی آخرین دفتر مجبور شده ام که قلم بردارم و بنویسم که :
زندگی چیست؟
روزگار خوشی ندارم، و این را بدان جهت نمی گویم که -مثلا- ارث و میراثی نصیب من نشده ، بلکه تنها از این جهت آن را می گویم که نتوانسته ام کار و باری برای خودم پیدا کنم.
......
از داستان شوخی بی وسایل
مترجم های این داستان احمد شاملو- سلماسی

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

عشق

-چیزهای غریب به تدریج خود را آشکار می کنند...
.آنکس که خود را دوست دارد به همین طریق موفق شده است، راه دیگری وجود ندارد....عشق نیز باید آموخته شود
نیچه
*یعنی عشق غریزی و اتفاقی نیست که از آسمون بیفته رو سرت یا که بخوای منتظرش باشی؟!
.....یعنی ساختنیه؟...چطوری؟...راهکار بده!

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

یه فیلم


AT FIRST SIGHT

نمونه نسبتا کاملی از، پرداخت به یک رابطه...نمونه ای که شاید سعی کرده تا حدی به دغدغه های روزمره بپردازه...

دغدغه ها واقعی ان...و شکل گیری یک دوست داشتن واقعی روبا شناخت و پذیرش همدیگه از میان رویدادها نشون میده...

توجه به درون هم دیگه ....خود خواه نبودن...دیدن و توجه و ارتباط با همه چیز ...با طبیعت...خواهر...مجسمه ساخته نشده...

رابطه جسمی ...درگیریها و علایق شغلی...همه چیز با هم حضور داره...نه یکی پر رنگ تر از همه...

من به این میگم یه رابطه سالم....

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

مریخی

می گن:
" جهنم جایی که توش منطق نیست"
از یک فیلمی که اسمش یادم نمی اد

*راست میگن...تا به حال از این آدمها دیدی که معلوم نیست اصلا چی می گن...یعنی خودشون هم نمی دونن چی می خوان؟...
یه قانون دارن ..اونم غر زدنه...به همه چیز عالم ..به آدمها....
من به این آدمها می گم آدمهای بی قاعده...بی قانون...آدم ازشون سر در نمیاره
نوع عجیبی از موجودات که قابلیت شناخته شدن رو ندارن...
...با همه جور آدم میشه سر کرد الا این یک نوع...اینو جدی میگم

مکالمه

...من از همان ابتدای کودکی با خودم حرف می زدم...
در خویشتن گفت وگویی را دنبال می کنم که دنیا سعی می کند ان را قطع کند...
و برای تداوم به این مکالمه ، به نوشتن روی آوردم...
نوشتن ..پاسخی است به سر وصدای دنیا.....

کریستین بوبن
*...از دل من گفته....این بوبن بعضی وقتها خیلی خوب وضعیت خودش رو می تونه شرح بده...کاری که من توش خنگم

سیدنی شرمن


........ سیدنی شرمن مثل یک پری دریایی افسونگر و در قالب هنر مندی است که به بهترین شکل ممکن از خود شخصیت زدایی می کند.زنی که در هر لحظه چهره اش تغییر می یابد...یک پری که بر بال عکاسی نگاهها را به سوی خود جلب می کند....

او دوست دارد لباسهای جورواجور به تن کند...صورتش را گریم کند...بازی کند و از خود عکس بگیرد و زیر پوست کلیشه ها برود....ما او را در قالب یک زن شرور، قدیسه، فراری، و عجوزه دیده ایم....

شرمن در نهایت دیوار روانی و شخصیتی را از میان برداشته، چیزی که برای سالها در هنرش وجود داشته است.

......او دیگر متهم نمی کند یا از بیرون به تمسخر آنچه هست ، نمی پردازد.وی دراین کمدی انسانی به شخصیت هایش پیوسته است و اکنون ، پس از گذر سالیان ، یکی از ماست.....



نقل از مجله تندیس

عمق ارتباط متقابل

.....دوستی، محبت، مهرورزی، جاذبه‌های روحانی، جاذبه‌های جسمانی و ... هزار جور نام دیگر را می‌توان برای هر یک از این کشش‌ها پیدا کرد اما یکی و تنها یکی عشق نام دارد (برای تبیین بهتر کتاب عشق سال‌های وبا توصیه می‌شود!) و اریک فروم به ما می‌گوید که شاه علامت‌ها چه هستند:
- عمق ارتباط متقابل: سه نکته در این سه کلمه وجود دارد

فال

2/86
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس............... زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد ..............از گرانان جهان رطل گران ما را بس
*این فال رو واسه اون گرفتم....
حافظ هم گاهی دست از شوخی بر می داره و راستگو می شه!

سر بالایی

با این همه دوست وآشنای خوب که دور و برم هست...نمی دونم چرا گاهی دلم همچین می گیره که به قول یه بنده خدایی با هیج تلمبه یا پیچ گوشتی ای باز نمی شه...!
.
یه عبارتی از سینما پارادیزو:
...موقع رفتن سر پایینی بود و خدا کمک می کرد...وقت برگشتن سر بالاییه و خدا.... فقط نگاه می کنه!
---....فکر کنم منم که، همیشه تو سربالایی ام و خدا هم همش نگاه می کنه....دستش درد نکنه که لااقل نگاه... می کنه :)

طبیعی

"...آدم وقتی وظیفه اش را انجام داد باید برود...رفتن بخشی از همان وظیفه است....باید هر آن چه را با هم در ارتباط قرار داده ایم به حال خود واگذاریم....باید آنها را از خود آزاد سازیم..."
کریستین بوبن
*نه پیدا شدی و نه از دست رفتی....
خوب فهمیده بودی که اهل به دست آوردن نیستم....همه چیز رو همونطور میخوام که هست
طبیعی باش...!هی ..یادته....!

سر سری

دیروز با ن-پ و مامانش وامیر رفته بودیم شاندیز...از یه راه جدید رفتیم ...خیلی قشنگ بود....سکوت ...آسمون...رنگها...درختها...نزدیکهای غروب همه چیز بود....جدا همه چیز....
تا یه جایی که بالا رفتیم مامانش گفت همین جا بشینیم....
ن-پ از امیر که هنوز داشت بالاتر میرفت پرسید...امیر اونجا چه طوره....اگه بهتره بیایم...
مامانش گفت می خوای چه خبر باشه...
ن-پ گفت :آخه به نظر میاد قشنگتر باشه...
نشستم و به منظره روبروم خیره شدم...یه کوه پیر...هیچ دندونه یا لبه تیزی نداشت...لبه های وجودش صاف شده بود
کم کم که خورشید داشت می افتاد پایینتر ،قرمزیش روی ابر ها قشنگتر می شد ،که جلوه ای به آسمون داده بود...
یاد خودم افتادم ...وقتایی که می شینم کتاب بخونم....صد تا با هم دیگه رو می ریزم جلوم و هزار تا مطلب تو ذهنم می اد که همه رو
با هم می خوام بدونم....آخرش هم از این همه ولع خودم خسته می شم....ولع فهمیدن...دونستن چیزهای تازه....
این همه چیزهای معرکه جلوی چشممه ولی باز سراغ اون طرف تر رو می گیرم.....با اون طرف تر می خوام چی کار کنم؟...
همون کاری که با این طرف کردم ...ندیده رهاش می کنم...
اهل مزه مزه کردن نیستم...همه چیز رو قورت می دم!..می بلعم...از چیز ها طعمی در وجودم باقی نمی مونه...
مثل اینکه همیشه عجله ای هست برای تجربیات تازه و جدید..در حالی که به همون قبلی ها درست و حسابی نپر داختی!...
برای بوییدن عطر زندگی باید صبور بود...لحظه ای که می ایستی و تماما پذیرنده می شوی ...همه چیز بی واسطه به درونت میاد و با تمام وجودت می تونی حس کنی...لمس کنی...بچشی...!
کوروش ...مرسی به خاطر طعم خوبی که به بعضی از لحظه هام دادی.......به خاطر بی چشم داشت بودنت....
به خاطر وقتهایی که ازت نخواستم و تو بودی...و به خاطر چشمات که این همه با ذکاوت بود...و به خاطر نموندن!

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

جمع بندی

1)داستانهای بزرگ،زندگیهای بزرگ رو نمی سازن...نمی خواد دنبال داستانهای بزرگ باشی...زندگی همون وقایع جزئیه ...

برقراری هماهنگی بین این وقایعه که مهمه....کاری که تو باید بکنی اینه که: اول ا رتباط بین وقایع رو درک کنی و بعد اونها رو به بهترین شکل در ارتباط با هم قرار بدی... یا بچینی!

طوری که از این چیده مان بهترین ترکیب و هارمونی رو بگیری

2)انسان در طی تاریخ پیشرفت کرده ولی تکامل پیدا نکرده....بله انسان همچنان سرگردان است حتی بیش از گذشته

3)ادبیات کمک می کنه افکاری که به صورت خام و نا پرورده از کنار ذهنمان عبور می کند را به دام بیندازیم....طوری که حتی گاهی

جمله ای رو که جایی می خونیم فکر می کنیم از خودمون بوده(ه اینو من قبلا نگفته بودم؟!!!!)

مثلا ادبیات نیچه کمک می کنه توجه کنیم که تحمل بی تحرکی ....بی عمل بودن ...چه بسا سخت تر از پویایی و تحرک کورکورانه و بی جهته.....برای فرار از هیاهوی سکوت خویش به تحرک پناه می بریم...

وقتی انگیزه ای نداریم خودمون رو به زور به چایی آویزون نکنیم...به خودمون فرصت بدیم...تا شاید بالاخره خودمون رو پیدا کنیم

سر پایینی


8/11/85
نمی دونم چرا افق از پنجره خوابگاه همیشه یه طور دیگه ست؟!!.....مثلا چیه؟
صبحا اگه زود پاشی از پنجره اون طرفی اگه به طلوع برسی...خورشید قرمزو می بینی!....
غروب از پنجره این طرفی....طلوع از اون طرفی
الان احساس می کنم یه ترم دیگه خوابگاه رو نگه می دارم...حالا که بایدی در کار نیست حتی دوست داشتنی هم شده!!!
این دفعه که داشتم بلوار دانشگاه رو به سمت پایین می اومدم...با خودم فکر می کردم ...چی شده دست از سر توچال رفتن کشیدم ....چرا این طرفی می رم...به پایین؟....از ارتفاع..از بلندی به سراشیب افتادم؟!!
اغوای دور دستها..............آره داشتم به خودم می گفتم : الان بلندی نیست که وسوسه ام می کنه
رفتن هست...رفتن و فقط رفتن....رفتن به دوردستهای خودم

ابر




17/10/85
وضعیت ما در برابر جهان مثل تماشا چیان یه تکه ابر تو آسمونه....هر کسی اونو شبیه یه چیزی می بینه....ولی چی باعث میشه که بفهمیم کدوممون درست تر دیدیم....اصلا در همچین وضعیتی درستی معنا می ده؟
ادراکات ما در دایره قیاس، تشبیه و مثالها محدود شده...ما از ادراکات خود خارج نمی شویم...
یعنی مهرنوش خانوم هیچ وقت نمی تونه ازدرون فکر اکرم خانوم چیزی رو ببینه...یعنی اینکه می خوام از دید تو ببینم...مزخرفه!
نحوه فهمیدن ما عجیب و خنده داره!
عقل در برابر هستی ناتوان ست...ولی از این تلاش مذبوحانه دست بر نمی دارد....
.
.
برای نرفتن همیشه بهانه ای پیدا می کردی...
بهانه نمام شد..من اینجام
تهران-خوابگاه

فهمیدن

تمام عمرم، مثل زنبورها...
شیره روزنامه ها و کتابها را.....کشیدم....
در پی فهم نفهمیده هایم بر آمدم....
اما هرگز نفهمیدم که چه چیزی را می بافم....وگم می کردم...
اگر نمی فهمیدم.... یافته ام چه بود؟...و نیا فته ام چه؟...
یافته و حاصلم....به نیافته ام می ارزید؟...
اما چیزی هست که"نفهم"آن را خوب فهمیده است:...."همیشه خود را راست و درست انگاشتن"
او می پندارد:...هرگز اشتباه نمی کند...و برای هر مشکلی...عقل چاره ای دارد...
اگر فهمیدی....شبهه ها و تردید ها...در ساغر عمرت خواهد ریخت....
اگر فهمیدی...غمی در دلت زبان گشاده است...
تمام عزم و عشقت را...در هم خواهد شکست...
"فهمیده ها"....در اعماق شبهه ها و تردیدها... با داغ فهمی که بر دل شان خورده است...می بازند...
و "نفهم"ها...از نفهمیده هایشان سود می برند ....
هر چه قدربیش تر می فهمیدم...بیش تر رو در روی خود می ایستادم....
او هم "من"...این هم "من"....
حق به کدامین دهم؟
معجزه ای در معجزه دیگر.....
نه قاضی معلوم....و نه متهم!....
کاش نمی فهمیدم...
و این چنین...رو در روی خویش....نمی ایستادم!
بختیار وهاب زاده


*...می شه ما که مثلا خیلی چیزها ی مهم رو فهمیدیم و تو کارهای عادی وروزمره مون موندیم حیرون ....
نمی دونم چطور میشه که هر کی از راه می رسه ،بلا استثنا از ما بیشتر می دونه و اینقدر حرفه ای و حسابی عمل می کنه حتی خواهر زاده 11 سال کوچکتر!!!!...
خلاصه آخر این همه فکر کردن و بالا پایین کردن همچنان سر از کار دنیا در نیاوردیم و حیرونیم...
یعنی جریان آشفتگی همون گوره خره که می گفت:
"بالاخره آخرش نفهمیدم که من راه راه سیاه ، با خطهای سفیدم یا راه راه سفید، با خطهای سیاه "... D:

آرزو

29/9/85
من خدایی ندارم...ولی آرزوی داشتنش رو دارم
هدفی ندارم...یعنی هیچ چیزخارجی، برام اینقدر جدی نیست که بخواد هدف باشه...یا کششی مثل یه هدف برام ایجاد کنه
(چیزهای درونی زیاده که واسه هیچ کس، چیز نیست...مهم نیست...مرئی نیست)...علاقه ای هم به داشتنش ندارم....ولی گاهی
که فکر می کنم چیز خارجیی نیست که مثل بقیه برام جاذبه داشته باشه ...یه کم خجالت می کشم...
نمی دونم ...شاید من چشام کور شده...آدم گاهی یه چیزایی رو نمیبینه که بقیه می بینن و یه چیزاییی رو میبینه که هیچ کس نمی بینه...بعد با پررویی میاد سر وصدا که: همتون کورین....نمیبینین و این حرفا
آخه بشر تو هم که اون ور دیگه قضییه رو نمیبینی
بی خیال.....پررویی هم کیف میده

پخته یا سوخته

22/9/85
گاهی برای تجربه هایی که می کنیم، آماده نیستیم...بهترین برداشتها رو از تجربیاتمان نمی کنیم...
حتی تجربه بی موقع ونابهنگام...آدم رو گیج یا کج و کوژ هم می تونه بکنه...
چرا ما اینقدر گیجیم، چرا هر چه بیشتر تجربه کسب می کنیم ،هر چه بیشتر می دانیم ...بیشتر قاطی می کنیم؟
مثلا قبلا ها راحت در باره ادمها و چیزها تصمیم می گرفتم و تکلیفم معلوم بود....حالا که دیگه هیچی ...
تکلیفی نیست چون تصمیمی نیست و
تصمیمی نیست چون که قضاوتی
حالا ببین چقدر زور زدیم به اینچا برسیم ...مثلا خالی از قضاوت شیم....
بعدش که چی...هیچی
حالا اگه تونستی راه برو...
اینم آخر عاقبت انصاف...
حالا یه کم صبر کن...زود نتیجه نگیر...شاید که یه راهی پیدا شه!....
یعنی پیداش می کنم...
آخرش همه آدمها رو بی گناه می کنم...آخرش خودمونو از قضاوت نجات می دم
تو صبر کن....

مهتابی نیم سوز

11/8/85
دیشب درباره فکرهای نیم سوز ،فکر می کردم
آدمهایی که زیاد فکر می کنن و کار کردن مخشون مثل کار کردن مهتابی های نیم سوزه...بهتره کار نکنه...رو اعصاب آدم راه می ره
حالا نمی دونم چه اصراریه که به همه چیز هم فکر کنن و نظر بدن!
متاسفم ولی ....بدم میاد از این ها که مامانشون بهشون گفته درس بخونن...بلکم یه چیزی بشن....همیشه قیافشون مضطربه...
همیشه نا میزونن....اینها این کاره نیستن ولی با سماجت دارن کاری رو می کنن که مال اون نیستن...یعنی آخرش گند میزنن به هر چی که یه ابهتی ، یه قشنگیی داره...یعنی همه چیزو مثل خودشون بی مزه می کنن...اه
گاهی میشه که همه چیز بد میشه...اوضاع بدیه
حوصله کسی رو ندارم...چقدر کسل کننده ن...
حوصله صبح زود کوه رفتن رو هم ندارم ،چون می خوام هر وقت دلم خواست، وسایلمو ببندم...
ولی اینجا از این خبرا نیست...اینجا نمیشه هر طور دلت خواست زندگی کنی....یعنی هیج جا نمی شه!
ادم گاهی که رو خط حرف می افته چیزایی می گه که دلش نمی خواد هچ وقت بگه....
با بعضی آدمها لزومی در کار نیست....بعضی ها

وجدان واین حرفا

2/8/85
وقتی ادم کارهای زیادی برای انجام دادن داره...کمتر خسته می شه...چون محبور نیست در تمام اون بازه به اینکه باید چی کار بکنه فکر کنه و به هیچ نتیجه ای هم نرسه.....تازه وجدان درد هم بگیره!
حقیقیت اینه که همیشه یه عالمه کار هست که باید انجام داد...ولی کی زیر بار اونا میره....
میگن ما زیر بار زور نمی ریم مگه اینکه زورش پرزور باشه....بله ...
و مگه اینکه بارش ،بار پروژه باشه..بار خویشتن باشه!

مهر ماه من

11/7/85
شب ها که می خوابم احساسی از امید واری دارم....شاید راه گریزی باشه...شاید فردا...
ولی امروز..کاش این خواب، هیچ وقت تموم نشه...کاش این برزخ ..این گذار همیشگی بود
امروز........؟!با امروز دیگه چی کار کنم؟
زمانی از جبر زمانه می نالیدم که چرا همه چیز دست خودم نیست؟!وحالا هر روز صبح که از خواب بیدار میشم ....می خوام منتظر بمونم تا زندگی با دستهای خودش معنایی برای خود به من بده....
28/7/85
مهر هم داره تموم می شه!
بد نیست آدم آگاهی یی نسبت به تاریخ روزها داشته باشه...دستش می یاد با چه سرعتی داره جا می مونه یا
داره می دوئه یا
داره تغییر می کنه یا
به پایان نزدیک میشه یا
از آغاز دور می شه
یا هر کدوم از اینا که می خوای در نظر بگیر

مهر بی مدرسه

1/7/85ساعت 7 صبح
امسال زود پاییز شد ، پاییز من...درست سر وقت...همان وقتی که من دوست دارم...باید وقتمو چرکه بندازم...
تمام لحظه هاشو دوست دارم
امسال اولین مهری ئه که قرار نیست بریم مدرسه!18 سال، امروز روز مدرسه بوده...فکر کن..مخت سوت می کشه!
الان حافظ اینو داد
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم. . . .دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم
بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود. . . .دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم
اورنگ کو؟گولچهر کو؟نقش وفا ومهر کو؟. . . .حالی من اندر عاشقی داد تمامی می زنم

مهندسی تولید

21/6/85
می خوام هیجان، انگیزه تولید کنم واسه خودم.....کارخانه تولید هیجان
شور و هیجان در بسته های رنگی......
تهران...شهر ساختمانهای بلند....شهر دیوارها....برای نگریستن به آسمان باید بهایی پرداخت
چقدر به آسمان نیاز دارم...چقدر به بی معنایی، به خلا،به رهایی نیاز دارم...

نیمه شعبان

23/5/85
وقتی درونت خالیه از تاریکی می ترسی...البته به نوع خالی بودنش بستگی داره
ادم برای ادب شدن به دیگری احتیاج نداره...بعضی حسها، بعضی دیگه رو تربیت می کنن...مثل تنبلی ام که غرورم رو ادب کرد...
....
امشب نیمه شعبان بود، یه دختری به طرز عجیبی به طرفم اومد ...که ترسیدم....اخه تو فکر بودم....کاری نداشت ..فقط یه بسته بهم داد که توش شکلات واین چیزا بود......نمی دونم چرا وقتی رفت افسوس خوردم که چرا تو چشاش نگاه نکردم...
--ای بابا ، مگه چشماش قرار بود چی داشته باشه؟
-شاید اون درونش چیزی داشت و من نه!می خواستم درونشو ببینم چه شکلیه!....یعنی می تونستم؟
--بعد هی بگو من که فضول نیستم! .....دروغگو

سه روز

3/3/85
امشب چهارشنبه بود
ساعت از 12 شب گذشته...
چقدر پرم از کارهای نکرده...راههای نرفته...احساس مزخرفی دارم...... شاید بیهودگی....
دوشنبه 8/3/85
ساعت 45/5صبحه..............صبحو نه ام رو خوردم-فکر کنم اولین کسی ام که تو خوابگاه بیدار شده...
سه شنبه 9/3/85
ساعت 56/4صبح از خواب بیدار شدم...پهن شدن خورشید روی شهر رو دیدم...ایندفعه به آفتاب رسیدم
البته الان ساعت30/9در کتابخانه مرکزی،در جستجوی جهتی برای خود...
امروز رشته افکارم با ویت، گره نمی خوره...نمی تونم دنبال کنم...بی فایدست

سفر گرمسیری

23/2/85
امروز شنبه است ، سه شنبه رفتم قشم یعنی چهارشنبه رسیدیم اونجا...ومنظره ای که از پنجره قطار دیده می شد در بدو ورود .....درختها،تپه ها، زمین ...حتی رودخانه ای که گاهی در جریان می دیدی ،درختان نخل و گز با حالتی غریب ، شاید هیچ وقت تجربه ای واقعی از این مناظر نداشتم ،چیزی برای پر کردن فاصله بین درختان نبود مثل سبزه یا هر چیزی....
همه چیز شمرده می شدف همه چیز به حساب می اومد
تک تک نخل ها ،تک تک حتی گون ها
اینجا چیزی سبک نبود ، همه چیز با ابهت...نمی دونم ،شاید حتی نگاهی به سوی تو نبود
سنگین بود، با ابهت ،اخمو
چیزی به تو نگاه نمی کرد....همه چیز در خود بود ،در خویشتن.....رقابت بی معنا بود ،همه از هم دور بودند.....انگار کسی به دیگری کاری نداشت.....صحبتی یا که همدلی....هیچ.....فقط سکوت ،سکوت
مثل دو سامورایی که روزها بر سر سکوت و سکون با هم مبارزه می کنند و ...
تپه ها نرم نبو دند،دریا خشمگین نبود
انگار دریا خیلی مهربان بود وپیر...ابروهای پر پشتش را می دیدی و خنده های آرام وفاصله دارش را می شنیدی!
می تونستم حس کنم که با بدنم همدماست.....می تونستم حس کنم که روی موجها حرکت می کنم
مثل اینکه دریا خیس نبود.....
دریا خیس نبود.....

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

من وشما

*هر چی سعی می کنم واقعی شم ، مثل اینکه فایده نداره
در فضای شما..در دمای شما .. هی بخار می شوم
شما نمی تونین من رو ببینین......شما نمیتونین من رو لمس کنین...
ولی ...من می تونم شما رو ببینم
ولی ....من می تونم زندگی رو حس کنم
ولی....من می تونم گریه کنم

آیا اشکهام دیشب خیستون نکرد؟

من و دنیا

*چرا ما آدمهای علمی(تخیلی) دست وپا چلفتی ایم؟
علم وقانون...!!!
از علمی بودن الهام گرفتیم که همه چیزو قانونمند کنیم....
واسه همه چیز الگوریتم بنویسیم.....برای هر آدمی و هر رویدادی یه الگوریتم بدیم ویه بستر مشخص بتراشیم....
آه .......غریزه ام رو خراب کردم..........
در انجام اعمال ساده که همه به سادگی به انجام میرسانند با حماقت تمام مواجه می شوم
دیگه حتی به اندازه یه بچه گربه هم، موقعیت خطر رو از سلامت تشخیص نمی دهم....
تا بیام فکر کنم ، سگه خورده ام....
.
.
بیا از دنیا حرف نزنیم....بیا درباره دنیا چیزی نگیم......بیا تا از دنیا باشیم....درون دنیا....اصلا ببینیم می شه دنیایی شد؟!!!

دیوانه

-ناراضی می گوید:چه فلاکتی!
و دیوانه می گوید:این بازی است
بازی محتوم جهان، هستی و ظاهر را در هم می آمیزد و دیوانگی ابدی نیز ما را به این بازی می کشاند...
نیچه

-خدا را می ستایم که جهان را آفرید...به احمقا نه ترین شکل ممکن....
آن فرزانه ترین می آغازدش......دیوانه پایا نش می دهد......
نیچه

دوستی

بر فرض که من تو را دوست داشته باشم ، این به تو چه ربطی دارد؟؟!!!!
.
.
میان عاشق ومعشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
.
.
*گفتم:چی می خوای بشنوی؟
گفت:حرف دلتو!
گفتم:حرف دل رو از زبونم می خوای بشنوی؟!!
.......خندید...
.......از خندش خوشم اومد......

خودم


**عکس از کنا.......من این کنا رو دوست دارم
-من از هدایت خودم بیزارم ودوست دارم، همانند حیوانات جنگل ،تا مدتها خود را در بیابانی سحرانگیز گم کنم و به خیالپردازی بگذرانم
تا به تدریج به خانه خود بیاندیشم وخود را به سوی خویشتن جلب کنم.

نیچه
.
.*امشب باید تا بی نهایت می رفتم، در هوای نمناک پاییزی....در جاده ای پاییزی ....قدمهای امشب از من نمی پرسیدند به کجا؟
و در ذهنم تصویری از رسیدن نداشتم، جایی برای رفتن نمی جستم...
بر خیس جاده می لغزیدم، امشب روی زمین ماندن از بارها پرواز بهتر بود....لغزیدن و.... باز رفتن

......دلم نمی خواد به خودم دستور بدم یا از خودم چیزی بخوام...بخوام که اینطوری باشم یا طور دیگه....

..همینی که هستم خوبه ....ولی دیگران نمی گذارند...

مرتب از اون بالا می کشنت پایین و ازت چیزایی میپرسن که نمی خوای بهش فکر کنی...

...ازت چیزایی می خوان که نمیخوای باشی......

دیگه خودم هم یادم رفته چی می خواستم

غریبه

....فقط وقتی تنها روی زمین دراز کشیده ام و بازیتان را تما شا می کنم، این آرزو سراغم می آید که ازشما جدا شوم ...
یکی که برای پیدا کردنم می آید، یکی که به طرفم جلب شده ، یکی که نمی تواند دوری مرا تحمل کند....
بیاید انجا که روی صندلی مطلا نشسته ا م و پیراهنم مثل گلی دور من موج برداشته...
بیاید و صدایم بزند ومرا بخواهد...
ویرجینیا ولف

۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

نمایه!

...این یک اسم خیلی کوچک وخاص است....نمی توانیم پهنا و گستره احساسات خود را به چنین نشانه کوچکی محدود کنیم....
ویرجینیا ولف


*هیچ علامت اختصاریی پیدا نکردم که به دلم بشینه...که نمایانگر من، یا فکرام، یا چیزی از من باشه....
ولی موضوع ، همین بالاخره هاست....
بالاخره باید با نظم عمومی کنار اومد....که مثلا، داریم سعی می کنیم....ولی ...شاید بی نتیجه...اخرش هم، می شه همون زبان خصوصی!

هدف

*عکس از کنا
رودخانه ای که می گوید به پیش ....به پیش....به پیش....هر چند اذعان دارد که شاید هیچ هدفی پیش روی ما نباشد!؟
.
.
با وجود این آفتاب داغ بود...با وجود این آدم فراموش می کرد،با وجود این، زندگی راهی داشت برای افزودن روزی به روز دیگر
ویرجینیا ولف

آغازینه




آزادی هدف زندگی ست...آزادی از ذهن ...آزادی از زمان .....آزادی از آرزو
اوشو