داشتم مي دويدم ... منم و بادبادك و علفزار ... تويي و من و آسمون ... واستادي ... منو نگاه مي كني ...
از اين همه بي خيا ليم كيف مي كني ... دستت درد نكنه واسه بادبادك ... بادبادكي كه با سريش و كاغذ برام ساختي ... من برات آب رو با سريش قاطي مي كردم... من مي گفتم كاغذ ها رو من ببرم ؟! بعد تو مي گفتي نه بلد نيستي بذار همونجا ...بعد من سريش بيشتري تو آب مي ريختم ... چون منتظر بودم .... منتظر پر دادن ِ بادبادكم ... تا خودم هم باهاش پر بكشم ... آخه پس كي تموم ميشه... كنارت نسشتم ...سرم پايين ...اصلن هم نگات نمي كنم ...بي صدا ... آروم دارم سريش رو با چوب كبريت تو نعلبكي با آب قاطي ميكنم ... آخه دعوام كردي ...بس كه بي صبري كردم و هي حرف زدم آخرش دعوام كردي ... خيلي نا مردي... آخه پس كي تموم مي شه ؟!
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
سلام رسیدن به خیر !
پاسخحذفمدتی بود خبری ازت نبود. خوبی؟
به به، چه عجب! دلمون براتون تنگ شده بود خانوم جون. یک کمی هم به فکر ماها که دستمون از دنیا کوتاهه باش ;)
پاسخحذفسلام، خیلی وقت بود خبری ازت نبود، دیگه داشتم کم کم نگرانت میشدم. حتماً میگی کافی بود یک زنگی بزنی و حالی بپرسی، راست می گی، واقعاً شرمنده...
پاسخحذفاز این مطلبی که نوشتی، راستش درست سر در نیاوردم، شاید چون الان خیلی خسته ام. نمیتونم درست فکر کنم. فقط یاد فیلم "دربارۀ الی" که به تازگی دیدمش، افتادم و اون صحنه دویدن و بادبادک بازی الی، حس رهایی، آزادی، کودکی، ...
دیگه نری سال دیگه بیای یک پست جدید بذاری، منتظر مطلب بعدیت هستم.
از اينكه تونستي
پاسخحذفاز پنجره خوشبختي
بادبادك تخيل
را به پرواز در بياوري
بهت تبريك ميگم
نمیدونم چرا الان این حسو دارم، قبلا وقتی که باهاتون صحبت میکردم یک حس دیگه ایی داشتم و یا نوشته هاتونو میخوندم، ولی الان فقط این حس به من دست میده که شما هم یک گمشده ایی هستید که حیرون دارین میچرخین.
پاسخحذفشاید یک دلیلش این باشه که هر چی فکر میکنم من هیچ چیزی از شما نمیدونم و اصلا نمیدونم چه انتظاری داشتم.
ولی با اون ادبیات خشن و عصبانی ای که من الان باهاش حال میکنم و دارم سعی میکنم از دوباره تعریفش کنم خیلی فاصله است.
این چیزی که اینجا من خوندم فقط یک جور حس ساده است و بس. دیگه هیچ چیز دیگه ایی اونورطرش وجود نداره. شاید هم همین نکته است که منو عصبانی کرده.
والا خودمم نمیدونم...